شرمنده ی همه ی دوستان ام. با اینکه این وبلاگ در به… March 22, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
این جریان ربطی به هیچ چیز دیگه ای جز مساله ی شخصی نداره و در خود ظرفیت انجام دو کار همزمان رو ندارم. یعنی هم بنویسم و هم به کارم برسم. هر دو مساله ی ذهنی و پرداختن به یکی تمرکز رو از دیگری زایل می کنه.
به امید روزهای خوش.
من با انگشتم ماه را نشانه می روم اما او نوک انگشت… March 22, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
بعضی از دوستان کم لطفی می کنند و به جای اینکه مطلب نوشته شده رو درک کنن فقط ظاهر اون رو برمی دارن و در کامنت ها مساله رو شخصی می کنند . اگه اینطوری باشه نه اینکه بخوام کامنت رو حذف کنم بلکه محبور می شم مثل اونها جواب بدم و هیچ دوست ندارم این وبلاگ رو به چنین جایی نبدیل کنم. تنها خواهشی که دارم اینه که اگه حرف خاصی برای گفتن ندارین چیزی ننویسید.
اگه من چیزی می نوسم که مثلا گوشه ای از زندگی من را مطرح می کند مساله اشاره به موضوع کلی می کند نه شخص من. این گونه نوشتن تنها به این خاطر است که خواننده را از موضع تدافعی که در نتیجه ی متهم شدن به چیزی از خود نشان می دهد خارج کند. اگر نمی توانید موضوع را بگیرید لزومی به کامنت دادن نیست.
هر چیزی بهایی دارد و ما در هرانتخاب پیش از آنکه بد… March 20, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
کسی چه میداند! شاید ما هم بهایی هستیم که پرداخته میشویم و از این روست که از این دست به آن دست میشویم.
روزها میآید و میرود و همواره چشم بر آینده داریم که چیزی عوض شود و ما از این حال و هوا در آییم. اما چیزی عوض نخواهد شد و شاید ما باید در این لحظه تکلیف خود را با این نیازهایی که سالها با ما تا بدین جا آمدهاند روشن کنیم. یا با چیزی، هر چه که باشد، جای خالیاش را پر کنیم و یا سرکوبش سازیم. والا همیشه جایی خالی در این سینه حس خواهد شد.
شاید جریان به این نحو باشد که یا باید خواستن چیزی را انتخاب نکنیم! و یا باید بهای بدست آوردناش را بپردازیم و الا همواره در این هوای خواستن شبها به روز میرسند و روزها به شب.
۰
… March 18, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
من ترا خلق کردم یا تو مرا؟
از به دندان گرفتن لبهایم بود یا از پیچیدن به تنات؟
من بدون تو هیچ بودم یا تو بدون من؟
از بوسیدن تن من بود یا از بوییدن حضور تو؟
گر تو روی من تمام میشوم یا من روم تو؟
از چنگ کشیدن به سینهام بود یا از نوازش موهایت؟
آیا من توام یا تو منی؟
آیا هستیام را گزیدم و یا گزیده شدم؟
وقتی که منطق مطلقی نداشته باشیم هر کس بر حسب توانا… March 16, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
دیریست که هیچ نقد و یا مطلب سیاسی و فرهنگیای به جز تیتر اخبار روز را نمیخوانم و نمیشنوم. یک مشت آدم جمع شدهاند و هر چیز که قلم بر روی کاغذ نقش میگذارد را به عنوان مقالهی سیاسی اجتماعی و یا فلسفی روی سایتها و روزنامهها ظاهر میکنند. و به میزان انرژی غذای روز پیششان که دهنشان باز و بسته میشود بحثهای سیاسی اجتماعی و یا فلسفی میکنند.
خواندن و گوش سپردن به آنها هم آدم بیکاری میخواهد.
گزیدن هر راه از نظر انداختن راههای دیگر است. با هر… March 16, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
وقتی که زاده می شویم در نهایت مقبولیت جمعی هستیم مگر آنکه فقر و رنگ پوست و یا زبان ما را از دیگران جدا کند. و این مقبولیت از بیعقیده بودنمان ناشی میشد. اما هر روز که میگذرد ما صاحب عقاید بیشتری می شویم و بیشتربه لاک تنهایی خود فرو می رویم طوری که وقتی به آخر خط میرسیم در این دنیا تنها میمانیم.
پیش از آنکه تن ات بمیرد روح ات خواهد مرد. (نیچه) ه
اولی - ببخشین! پاککن خوب دارین؟ دومی - برای چی می… March 15, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
دومی - برای چی میخواین؟
اولی - میخوام هر چی مزخرفات روشنفکریی از مغزم پاک کنم. حالمو به هم میزنه. میخوام هیچ چی ندونم و به سادگی یک اسب یا گاو زندگی کنم. گاهی علف بخورم و گاهی گاری رو پشتم بکشم. چون دونستن با ندونستن تنها فرقش اینه که با دونستن باز مجبوری که اون گاری رو بکشی اما میدونی که همه تو این دنیاگاریکشن و این دردتو دو چندان میکنه. همون بهتر که اینو ندونی تا موقعی که علف میخوری مثل بقیه برای دیگری ژست بگیری که آدمی.
۰
اول - زمانی که دل برای خویشتن نسوزاندم از بیتوجهی… March 14, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
دوم - زمانی که خودنمایی را در خویش کشتم خود را از این دنیا محو کردم.
سوم - زمانی که انسان کوولی شدم و بیخیالیام از طریق قبول واقعیتها آغاز شد بیخیالی و بیدردی زندگی ارزانیام گشت.
چهارم - زمانی پسرفتم آغاز شد که زندگیام از حالت بازی جنگی و رقابتی خارج شد. اکنون در نزد خود شیرم و در نزد دیگران کمکم به موش بدل میشوم.
پنجم - زمانی که همهی مسائل این زندگی را مگر در صورت توانایی تغییر آنها پذیرفتم از پذیرفتاری جمعی خارج شدم.
ششم - زمانی که همهی بحثها را بیخود و بیاساس یافتم از زمینهی بحثها و موجودیتها خارج شدم.
هفتم - زمانی که چشمهایم بر هر رنگی بیتفاوت گشت، خود نیز بیرنگ شدم و به عنوان رنگ زمینهی این زندگی از چشمها ناپدید شدم.
همهی اینها در صورت شکست، زایندهی درد بودند و گر درد نمیخواستی باید خود را از آنها جدا میکردی و این خارج شدن از دور زندگی بود.
۰
- آن چیزی که مثل تاریکی عمق دارد و تهاش دیده نمی… March 14, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
چیزی که مثل جادهای است بیانتها و یا برفی که هنوز ردپایی آن را نیالوده است … هوس پا نهادن دلت را میسابد … چیزی مثل محو شدن، مثل تمام شدن … چیزی که همهی تعلقاتت را از روی دوشت بر میدارد و سبک میشوی … بیخیال همه چیز جز آن …
چیزی که گاهی میتواند به شکل این سطرها در آید و گاهی به شکل نغمهای در دل شب و یا در دردرون خویش … چیزی که با آن مغزت داغ میکند و هیچ چیز دیگر به جز در آن هوا بودن را حس نمیکنی … چیزی که تو را میخواند بیهیچ صدایی و حس تصاحب چون خنجری دلت را به آرامی میشکافد…
از آن سخن می گویم.
March 13, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
دو راه بیشتر نیست: یا سیستم را میپذیری یا نمیپذیری.
اگر بپذیری تلاش میکنی که در راستای آن حرکت کنی تا به منافعت برسی.
اگر نپذیری تلاش میکنی تا آن را عوض کنی. و چون خود جزوی از سیستم هستی این تلاش فقط به معنی نفی خود و در نهایت نابود کردن خود خواهد بود.
همهی کشورهای روی زمین سسیستم دنیا را فهمیده و قبول کردهاند و در تلاشاند تا جایی برای خود در این سیستم باز کنند.
و ما اندر خم یک کوچه برای عوض کردن کل عالم و آدم به شکلی که در خواب دیدهایم هستیم.
سوم - اونهایی که وبلاگشون رو با فحش و یا کلمات تح… March 12, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
دوم - هر چقدر میخواهم کاری به کار روشنفکران نداشته باشم میبینم که باز نمیشود! خانم شیرین عبادی برندهی جایزهی صلح نوبل در مصاحبه با روزنامهی مترو فرمودهاند که: تحریم نکنید فشار سیاسی بیاورید!
خانم عبادی! فشار سیاسی در این چهارچوب اگر تحریمی در کار نباشد یعنی چه؟ جنگ هم که منظورتان نیست! پس روشنفکران کی میخواهند بدانند که اول باید بیاندیشند بعد حرف بزنند!؟
اول - دیدن این فیلم شدیدا به تمامی وبلاگنویسان و به تمامی موجودات دیگر توصیه میشود! با این پیش فرض که میتوانند کمی بیاندیشند. فیلمی برای اینکه بدانیم این اندیشهای که داریم از کجا آب میخورد. این حسی که داریم زاییدهی چه چیزهایی است. این تخیلی که داریم ما را به کجا میتواند بکشاند. فیلمی که حتی ایدئولوژی را به کنکاش میکشاند. (نمیدانم استدلالی که سالها برایش زحمت کشیده بودم را چگونه از مغزم دزدیده بودند و در آنجا جای داده بودند!) دومین فیلمی که تصویری از اندیشههایم بود. در ظاهر خندهدار توصیف پدیدهها با فیزیک کوانتومی و نئورفیزیک و بیولوژی که برای عوض کردن فضای بحثهای کمی مجرد است نکتهها در پس این فیلم نهفته است. حتی میتوانم به کسانی که مشکل جنسی از هر لحاظ هم دارند این فیلم را توصیه کنم! تنها به آخوندها نمیتوان توصیه کرد چرا که خدایشان چشم و گوششان را بسته است و نادانشان میخواهد.۰
آیا این همان نوایی نیست که با آن اسبان رم میکنند… March 10, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
آیا این همان نوایی نیست که از شغالان به گوش میرسد به زمانی که میخواهند تن آدمی را بدرند؟
آیا این همان آوایی نیست که زندگیها را ویران میکند و بیفرجامی بشریت را ندا میدهد؟
همین آوا را پیش از شروع جنگ علیه عراق شنیدم. همین آوایی که بر تن آدمیان مینشیند خون به مغز میرساند تا از دیدن خون نهراسند!
به چه کسی باید گفت که هیچ چیز ارزش فدا کردن زندگیها را ندارد؟ به چه کسی باید گفت دینتان ارزانی خودتان، دمکراسیتان ارزانی خودتان بگذارید دمی نفس بکشیم و از شکوفههای بهاری شاد شویم.
میترسم.
…………………………
* وبسایت تاریخهای راهپیمایی برای اعلام مخالفت با جنگ علیه ایران.
۰
شهرزاد عزیز! کتابی که پیشنهاد کرده بودی را خواندم…. March 9, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
کتابی که پیشنهاد کرده بودی را خواندم. قول نوشتن راجع به آن را داده بودم. همین قسمت ماجرا بسیار سخت بود. مدتها بود که قلم بر دست نگرفته بودم تا نامهای بنویسم! بعد از دوران عاشقی زودرسم! روزهای آخری که دست به قلم بردم تا نامهای که حرف از خود و نظر و دلم در آن باشد به پنج شش سال پیش برمیگردد. آنزمانها با این پرسش که آخر برای چه و برای که مینویسم همواه نامه را نیمه تمام رها میکردم. دیگر برایم مبرهن شده بود که وقتی که قلم بر دست میگیرم نامه نیمه تمام رها خواهد شد… پس برای چه مینوشتم؟ شاید برای اینکه با نوشتن آن چه در دلم و در ذهنم بود و تمرکزی که از طریق نوشتن عایدم میشد آرام شوم. و الا میدانستم که هیچ نامهای به هیچ جایی فرستاده نخواهد شد. پس برای خالی کردن حرفهایی که میبایست به کسی میگفتم دست به قلم میبردم. در ایران هنوز هم یک چمدان پر از نامه دارم که کلیداش را به مادرم دادم. نامههایی که هیچگاه فرستاده نشدند. تنها چند ماه پیش بود که یک نامهی چند سطری نوشتم و عادت را شکستم. عادتی که به خاطر همین شخص در من ایجاد شده بود. بگذریم… قول داده بودم بنویسم و سعی میکنم که حداقل این نامه را تمام کنم.
کتاب را پیدا کردم. بیپرده بگویم که از همان ابتدا خواندنش به کندی پیش میرفت. هی خود را قانع میکردم که حتما چیز جالبی پیدا خواهم کرد. و ادامه میدادم. ماجرای دختری که زودهنگام به رابطهی جنسی و عاشقانه پا میگذارد. چیزی خارج از عرف جامعهشان. آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسید وضع مالیشان بد نبود و آنقدرها هم که در ابتدا شروع میشد بدبخت نبودند. ماجرایی بود راجع به یک خانواده مثل میلیاردها خانوادهی دیگر روی این زمین کروی. همه جای مربوط به سکس در ترجمهی فارسیاش حذف شده و این برایم جالب نبود چرا که از این زمینه هم میشد به چیزهای زیادی دست پیدا کرد.
شاید دلیل اینکه جذب کتاب نشدم از اینجا ناشی شود که هر روزه چنین زندگیهایی در خیالم با من زیسته میشود. هر روز مادرم که در آن سوی دنیاست در من مثل ماجرای همین کتاب پیر میشود و هر روز خواهرم که عاشقاش هستم دور از من به آخر زندگی نزدیک میشود. من بدون آنها اینجا میزیام و خود را خوش میکنم و آنها بدون من آنجا. مضمون کتاب چیزهایی هست که من هر روز تجربه میکنم و خواندن آن از یک نویسندهی دیگر با سبک خاصی که از آن خوشم نیامد برایم جالب نبود. هر آن اتفاقی که در آن کتاب میافتد برای من در هر لحظهای که میزیام رخ میدهد و فکر مرا به خود مشغول میکند. وقتی که غذا میخورم. وقتی که فیلم تماشا میکنم و وقتی با کسی نشستهام و حرف میزنم و وقتی که به طور ساده میخوابم. میدانی که صبحها که از خواب بیدار میشوم بیشتر از زمان بیداری مغزم داغ است و گاهی سردرد دارم؟ اگر بیدار باشم میتوانم فکرهایم را کنترل کنم اما در خواب این میسر نیست. شاید به همین خاطر است که کار زیاد تنها چیزی است که آرامام میکند که از این فکرهای بیپایان خلاص شوم وگرنه مغزم فلج خواهد شد.
داستان کتاب، داستان پیر شدن یک خانواده است و عشقی که برای من رنگی نداشت. شاید سانسورهای زیاد ترجمه هم در این امر دخیل بود. اما هر چه بود داستان یک خانواده بود در حالیکه میلیارها خانوادهی اینچنینی روی زمین هستند. داستان از فقر بود در حالیکه جز قشر اندکی از مردم این دنیا بقیه در فقر زندگی میکنند و با مشکلات روزمره دست و پا میزنند. اینها چیز تازهای برایم نبود. اینها چیزهایی است که در من زندگی میکنند. مردن هر کودک از گرسنگی در هر دو دقیقه. کشتار گوانتانامو. مردن عراقی ها در هر روز. خودفروشی زنها و مردان. زندگی زلزله زدگان پاکستانی. مردن از ایدز. فقر در هندوستان. فقر در ایران. فقر در افریقا. فقر در همه جا حتی اینجا. فراگیری مواد مخدر. مردن آدمها مثل پشهها و مگسها. بیحرف بیاهمیت.
میبینی؟ سلسله مراتب را هم در نامه حفظ نکردم چون نوشتناش برایم عذابآور است. باز هم نمیتوانم ادامه دهم. این همه آدم و این همه مسائل و من و یک نامه؟ همین باعث میشود که آدم بنشیند و آب شود. هیچ کس و هیچ چیز هم کاری نمیتواند بکند. این است ماجرای این زندگی. به حرف هیچ کس هم گوش نده ! اگر امید داد. کتاب نوشت. مقاله نوشت. شعار داد. همه مزخرفاتی بیش نیستند. همه فکر میکنند که کاری میکنند اما در نهایت هیچ فرقی نمیکند. دیشب فیلم ژورنالیست را تماشا میکردم. زندگی یک آدم باارزش تباه شد تا تنها سال بعداش میزان داد و ستد مواد مخدر پانزده درصد کاهش یابد. و بعد روز از نو روزی از نو.
بیشتر از این ادامه نمیدهم. حرف زیاد است. کتاب جذبم نکرد. مثل یک برگ بود که از درخت افتاد و فراموش شد.
۰
چیزی است که هیچ از آن سر در نمیآوری. همان چیزی که… March 9, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
چیزی که وقتی دیدیاش حس میکنی که مدتها بود به دنبالاش میگشتی با اینکه همین دیروز بوده باشد که خود را از جمع کنار کشیده باشی. چیزی که همهی تصمیمهای تو را نقش بر آب میکند و نمیتوانی به خاطر بیاوری که چه اتفاقات بدی در همین زمینه برایت رخ داده است.
چیزی که همهی خستگیهای تنات را رفع میکند و انرژی میگیری که تا صبح شنا کنی و یا ساعتها راه روی. چیزی که چشمانت را عوض میکند تا ساعتها به یک سیب خیره شوی و در جستجوی چیزی باشی. چیزی که رنگ خیابانها،آدمها، ماشینها و خوابها را عوض میکند. چیزی که بوی گلها، آدمها،چاییها و رویاها را تغییر میدهد. چیزی که طنین ترانهها، آدمها، شعرها و خیالها را متحول میسازد.
از همان چیز سخن میگویم.
۰
کلمات حقیر شدهاند … مفاهیم تحریف شدهاند … و … March 8, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
تنها چیزی که در این وسط میماند خود آدمی است فارغ از تلاش برای یافتن معنی.
بنا مدتهاست که ساخته شده است حال باید دید چگونه میتوان در آن زیست!
غافل آنهایی که همچنان ملات به هم میزنند تا چیزی تکراری بسازند.
۰
دریاروندگان لیست محدودیتهایی که بر یهودیان در طی … March 7, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
ایرانی حق رفتن به پارتی را ندارد.
ایرانی حق گوش سپردن به موسیقی دلخواهاش را ندارد.
ایرانی حق دیدن فیلم دلخواهاش را ندارد.
ایرانی حق گردش با دوست دخترش را ندارد.
ایرانی حق سکس با کسی که دوست دارد را ندارد.
ایرانی حق نوشیدن مشروبات الکلی را ندارد.
ایرانی حق خودن گوشت مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق پوشیدن لباسهای دلخواهاش را ندارد.
ایرانی حق تماشای تلویزیون دلخواهاش را ندارد.
ایرانی حق دیدن از سایتهای مخالف حکومت را ندارد.
ایرانی حق داشتن روزنامهی منتقد را ندارد.
ایرانی حق انتقاد از حکومت را ندارد.
ایرانی حق جدایی از همسرش را ندارد.
ایرانی حق درست کردن موی سر مورد دلخواهاش را ندارد.
ایرانی حق داشتن ریش مورد علاقهاش را ندارد.
ایرانی حق آرایش کردن را ندارد.
ایرانی حق مال اندوزی ندارد.
ایرانی حق داشتن دین آزاد ندارد.
ایرانی حق اشاعهی فرهنگ قومی را ندارد.
ایرانی حق ملیگرایی ندارد.
ایرانی حق داشتن هنر مورد علاقهاش را ندارد.
ایرانی حق رقصیدن ندارد.
ایرانی حق چاپ کتاب مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق ساختن فیلم مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق تحقیقات آزاد را ندارد.
ایرانی حق عشق به همجنس را ندارد.*
ایرانی حق خواندن وبلاگ دلخواهاش را ندارد.**
ایرانی هیج حقی ندارد بلکه هر چه دارد تکلیفی است به دین و حکومت دینی که باید به جا آورد.**
ایرانی حق ….
میبینی استاد! بیشتر از محدودیتهای تحمیل شده بر یهودیان از جانب هیتلر، محدودیتهایی است که آخوندها بر مردم ما روا میدارند!
روزی می گفتم در آلمان فقط برای اکسیژن پول نمیدهیم. میبینم که در ایران فقط حق استفاده از اکسیژن را داریم.
…………………………………………………………
* اضافه شده از کامنت بزرگ
** اضافه شده از کامنت مخلوق.
رئیس سازمان تبلیغات اسلامی خبر داد: طرح مسئله خاو… March 7, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
طرح مسئله خاورميانه بزرگ، و استقرار نيرو در اين مناطق در حقيقت به خاطر پيشبينيهايي است که در مورد مکانهاي ظهور امام زمان و درگيريها و چيزهايي است که در “اخبار ملاحم” آمده، و نيروهاي نظامي امريکايي در منطقه به دنبال اين اخبار حساس هستند
هنوز هم باور میکنید که در قرن بیست و یکم زندگی میکنیم؟ اصلا چه فرقی میکند که در چه قرنی میزیایم، ببینید که ما در کجا به گِل ماندهایم! وای از این فضیلت که بعد از مدتی چقدر متعفن میشود! ه
براسبی که سواری میدهد در نهایت گاری هم میبندند!… March 6, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
و چه زیباست رمیدن دو اسب وحشی در کنار یکدیگر.
عشق تو چون سواری بر پشتم است و یا چون اسبی در کنارم؟
۰
در خانهی عافیت نشستهاند و مثل طفول هشت ساله کرکر… March 5, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
آن یکی هالهی نور میبیند و امام زمان را میخواهد! رئیس جمهور مشنگی که برای ادارهی کشور انتخاب شده است و باید رفاه و امنیت برای مردم بیاورد آرزوی ظهور امام زمان را میکند! دیگر چه انتظاری میتوان از چنین آدمی که نجات مردم را در آسمانها میجوید برای آباد کردن این کشور داشت؟
مساله بسیار زیاد است. اعصابم کشش نوشتن ندارد. چون فرقی هم در ماجرا نخواهد کرد. اما چگونه آدمی میتواند تا این اندازه نادان و منگ باشد که به خاطر دفاع از عقاید و خواستههای خود مردم دیگر را به کشتن تدریجی، همان چیزی که اکنون در جامعه به خاطر وضع اقتصادی بد جریان دارد، دچار کند؟
اصول زندگی در این دنیا بسیار ساده است اما تا زمانی که آدمهای احمق امور دنیا را به دست گیرند وضع از این بهتر نخواهد شد. شکی نیست آنهایی که پا به سیاست و حکومت میگذارند ضریب هوشی بسیار پایینی دارند و تنها انسانهای سرخورده از زندگی هستند که هوای حکومت بر مردم و پیاده کردن ایده های خود را دارند. آدمهایی که گمان میکنند مردم یعنی آنها! و مردم باید آن چیزی را عمل کنند که آنها برایشان در نظر دارند چرا که خود را برتر از دیگران میبینند و یا اینکه به قدرت ورزی و بازیهای جنگی بچهگانه عشق میورزند. اینها با آدمهای متعادل جامعه بسیار فاصله دارند و بوی زندگی را هوای کثیف قدرت از آنها دفع میکند و تمام معادلات زندگی را به هم میریزند.
۰
به هر آینهای اعتماد نکن! آینهی واقعی آینهای است… March 5, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
حس کردم که چیزی کار نمی کند. فهمیدم که در استخرم و… March 3, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
و روزها همینگونه میگذرند!
۰
همیشه سئوالها هستند که پاسخها را میسازند. طرز م… March 3, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
جواب پرسشهای ما از میان داده هایی که مغزمان را یارای سازماندهیشان است انتخاب میشوند. قانع شدن به هر جوابی از نبودن پرسشی دیگرناشی میشود.
گاهی جواب قطعی در همین دور و بر ما وول میخورد اما نمیتوانیم آن را ببینیم و پاسخی برای آن سئوال از همین محدودهی تواناییمان مییابیم. اما بعد از مدتی جواب دیگری سر بر میآورد که نشان از ناقص بودن جواب پیشین داشته است چون سئوال را به طرز درستی مطرح نکرده بودیم.
این یک مسالهی بسیار پیچیده است که برای داغ کردن مغز خوب است!
۰
همه افتادهاند به شمارش روزهای باقیمانده از زندان… March 1, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
همه منتظرند تا با آزادی یک نفر جشن پیروزی بگیرند اما جشنشان مدت زیادی دوام نخواهد آورد.
گروهی که با یک نفر پیروز میشود و با یک نفر شکست می خورد، گروهیست که همواره باید طعم تلخ انتظار کشنده را بکشد. گروهی که با آزادی اکبر گنجی و یا به زندان افتادناش فعالیتهای خود را تنظیم میکند، گروه بیبرنامه و بیپشتوانه ای است.
شکی نیست که خود نیز یکی از هواداران مبارزه به شکل مبارزهی گنجی هستم اما تنها طرفدار چون خودم انگیزه و بنابراین خایهاش را ندارم.
…………………
نقد پرمحتوایی بر مسعود بهنود را از گویا و یا از اینجا بخوانید. نوشته شده توسط ناهید خیرابی.
۰
چه خوب بود اگر میدانستیم که ارزشهای ما در چه چیز… February 28, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
چه خوب بود که هدف مانند چیز مقدسی برایمان میشد تا حاضر نمیشدیم به خاطر هر چیز کوچکی از آن دست برداریم.
آنهایی که نقاب معنای زندگیشان را حفظ کردهاند میتوانند هدف را مقدس سازند اما برای آنهایی که نقاب زندگیشان را به دست باد سپردهاند و چهره ی بیمعنای آن را آشکار کردهاند زندگی عاری از هر هدف ارزشمندی است و آنها را چوب اجبار به پیش میراند. اما تا کی میتواند این چوب کار کند؟
به چند روز برای افسردگی نیاز دارم. دادههای وارده … February 27, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
بعد از آن چند روز همهی این دادهها پاک خواهد شد و من از افسردگی رها خواهم گشت!
۰
نوشتن از درد همچون نوشتن از عشقبازی حس را به خوب… February 27, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
خواندن از درد همچون خواندن از عشقبازی بیشتر از دیدن فیلم و یا شنیدن از راوی و یا بودن در آن هوا، مرا تحتتاثیر قرار میدهد.
عدم تواناییام در به صحبت نشستنهای طولانی با انسانها به خوانش هم رسیده است. مدتی است که نمیتوانم برای مدت طولانی کتابی بخوانم. هر سطر آن حرفیست ساخته از هزاران حرف و مغزم توانایی هضم این همه حرف به طور ساده گنجانده شده را در یک آن ندارد.
۰
قانونهای واقعی طبیعت، آنهایی هستند که در هیچ کتابی… February 24, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
همهی قوانین نوشته شده راجع به جوامع بشری و همهی ایدئولوژیها برای افسار زدن به پوزهی شیطانی آدمی و یکرنگ کردن آنهاست. همهی این قوانین برای درست کردن گلهای از آدمهاست.
۰
نمیدانم کسانی که این همه احساساتی مینویسند دنیا … February 23, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
نمی دانم خودم که احساساتی مینوشتم آن همه احساسات را از کجا آورده بودم!؟ آن معشوقی که در نظرم بود را چه تصور کرده بودم و دنیا را چگونه مینگریستم! آیا او کسی بود غیر از همینهایی که در اطرافم هستند؟ غیر از خود من؟ نه! یکی از همینها بود اما دست نیافتنی!
من که دیگر به خود نیز عشق نمیورزم چگونه میتوانم عشقی خلق کنم؟ مگر نه اینکه ظهور معشوق از برای آن است که ما خود را عشق میورزیم و مجاب شدن خواستههای خود را از طریق معشوق میخواهیم.
برای عاشق بودن باید اول خود را دوست داشت، نه؟
نگرش دینی خواه ناخواه ما را در نقطهی عطف عالم ق… February 23, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
گر فکر کنیم که این چرخ دور سر ما می چرخد، از نچرخیدن آن مطابق میلمان، بار غم بر دوش می گیریم اما اگر بدانیم قرار نیست که این چرخ دور سر ما بچرخد،اگر برایمان مهم باشد، تلاش خواهیم کرد تا با آن بچرخیم.
۰
شاید کسی را نیاز دارم که با بیمنطقیهایش منطقهای… February 21, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
تا به حال فکر کردهای که چقدر از منطقهایت، منطقی هستند؟
۰
دلسوزی نهادینه کردن درد کشیدن است. ما هم برای خود … February 21, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
ما هم برای خود دل میسوزانیم … هم از طرف خانواده دلسوزانده میشویم و هم طلب دلسوزی از خدای دینی میکنیم و گمان میکنیم که برایمان دل میسوزاند.
دلسوزی نهادینه کردن غم کشیدن است.
و انسان را ضعیف و غمگین و ایستا بار میآورد.
و ما چقدر ضعیف و غمگین و ایستا هستیم.
…………….
یک شعر بسیار زیبا
دنیا به این بزرگی است و من در طبقهی پایین خانهی … February 20, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
شاید هر چیزی که ردی از تحلیل و اندیشه در آن میتواند بر جای بماند مسخره است و تنها زندگی حیوانات و جانوران از این مسخرهگی به دور است.
۰
تو در قلبم چون آتش زیر خاکستری. با منطقهایم آب بر… February 17, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
به تو دست نخواهم زد.
۰
معروفی چیزی شبیه یکی از نوشتههای این وبلاگ نوشته…. February 16, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
این تکه از نوشتهاش بسیار زیباست:
زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تنشان میچسبد تا به حلقهی آتش نگاه کنند، تکهای گوشت نيمپز آبدار، يک شلاق، حلقهی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد ارادهی پريدن.
بچهشيرها زود ياد میگيرند که از حلقهی آتش بگذرند، روزی میرسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمیآيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همهی درد کودکی را باز میگرداند تا شير خسته از حلقه بگذرد، که شب بتواند تنهايیاش را مرور کند.
زنها اينجوری مادر میشوند، مردهای سياسی اينجوری پا به ميدان مبارزه میگذارند، و بعد اشارهی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم میخواست بی شلاق از حلقهی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
۰
صبح که از خواب پا میشی بیرون رفتن با خونه موندن ه… February 16, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
از گل و بلبل هم که هیچ لذتی نمیبرن چون به حد وافر دارن. به همین خاطر تمام لذتشون در همنشینی با آدمهاست.
حالم از این جماعت ساکت داره کم کم گرفته میشه. یا هدفون دارن و موسیقی گوش میکنن یا کتاب و روزنامه دارن و مطالعه میکنن و یا حال تو رو ندارن که باهاشون حرف بزنی. گرچه من هم حال حرف زدن ندارم.
۰
گمان میکند که سادهام و بیچاره … من هم همین را … February 15, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
۰
اروتیک دورنمای زیبایی از زندگی است: کوه است به وقت… February 14, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
اما پورنو، واقعیت این زندگی است: از میان رفتن آن حس زیبا و عوض شدن آن تصاویر دلانگیز است. رفتن به دل کوه و ندیدن طلوع است. پا نهادن به دل دشت و محو شدن انبوه لالههای سرخ است. شنا کردن در دریا و از دست دادن غروب است. چیزی است از جنس همین زندگی و همین دنیا.
اروتیک همان زیباییای است که تو را جذب میکند و به سمت خود میکشد… تلاش میکنی که آن را به دست آوری. اما پورنو آن حس بعد از انزال است که از خود میپرسی آیا همین بود آن زیبایی خیره کننده که اکنون در چنگم است و آیاارزش این همه تلاش را داشت؟
اروتیک خیال است و پورنو واقعیت!
دوستی از نقاشیهای گل و بلبل نقاشان ایرانی خوشش نمیآید. از اروتیک بیشتر لذت میبرد چون معتقد است که: هنر ؛ یعنی کشف فردیّت و اندام خودت … کسی که اون دلیری و گستاخی را نداره، یه بار لخت و عور در برابر آیینه بایسته و اندام خودش را نقّاشی کنه، اون اصلا هیچ بویی از هنر به مشام نداشته اش، نرسیده که نرسیده. که به انسان پرداخته است.
۰
اول باید این غذای مشمئز کننده غیر عادی را بخوری … February 14, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
نه رفتنشان را باور میکنیم و نه رفته شدنمان را. … February 13, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
۰
تلاش برای پیدا کردن هارمونی زندگی، بیآهنگی زندگی… February 13, 2006
Posted by satgean in Uncategorized.add a comment
آدمی در جستجوی نوای زندگی، تک -نتهای* ساده را فراموش کرده و از آن لذت نمیبرد.
۰
* منظور همان هفت نت موسیقی است: دو، رِ ، می…
۰

