jump to navigation

شرمنده ی همه ی دوستان ام. با اینکه این وبلاگ در به… March 22, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
شرمنده ی همه ی دوستان ام. با اینکه این وبلاگ در بهترین شرایط از نظر تعداد خواننده قرار داره اما برای چند ماه نخواهم نوشت. و امیدوارم که قدرت اونو داشته باشم که نه وبلاگ پنجم رو بسازم و نه دوباره به نوشتن روی بیارم.

این جریان ربطی به هیچ چیز دیگه ای جز مساله ی شخصی نداره و در خود ظرفیت انجام دو کار همزمان رو ندارم. یعنی هم بنویسم و هم به کارم برسم. هر دو مساله ی ذهنی و پرداختن به یکی تمرکز رو از دیگری زایل می کنه.

به امید روزهای خوش.

من با انگشتم ماه را نشانه می روم اما او نوک انگشت… March 22, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
من با انگشتم ماه را نشانه می روم اما او نوک انگشتم را می بیند!

بعضی از دوستان کم لطفی می کنند و به جای اینکه مطلب نوشته شده رو درک کنن فقط ظاهر اون رو برمی دارن و در کامنت ها مساله رو شخصی می کنند . اگه اینطوری باشه نه اینکه بخوام کامنت رو حذف کنم بلکه محبور می شم مثل اونها جواب بدم و هیچ دوست ندارم این وبلاگ رو به چنین جایی نبدیل کنم. تنها خواهشی که دارم اینه که اگه حرف خاصی برای گفتن ندارین چیزی ننویسید.

اگه من چیزی می نوسم که مثلا گوشه ای از زندگی من را مطرح می کند مساله اشاره به موضوع کلی می کند نه شخص من. این گونه نوشتن تنها به این خاطر است که خواننده را از موضع تدافعی که در نتیجه ی متهم شدن به چیزی از خود نشان می دهد خارج کند. اگر نمی توانید موضوع را بگیرید لزومی به کامنت دادن نیست.

هر چیزی بهایی دارد و ما در هرانتخاب پیش از آنکه بد… March 20, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
هر چیزی بهایی دارد و ما در هرانتخاب پیش از آنکه بدانیم بهایش را می‌پردازیم.
کسی چه می‌داند! شاید ما هم بهایی هستیم که پرداخته می‌شویم و از این روست که از این دست به آن دست می‌شویم.

روزها می‌آید و می‌رود و همواره چشم بر آینده داریم که چیزی عوض شود و ما از این حال و هوا در آییم. اما چیزی عوض نخواهد شد و شاید ما باید در این لحظه تکلیف خود را با این نیازهایی که سالها با ما تا بدین جا آمده‌اند روشن کنیم. یا با چیزی، هر چه که باشد، جای خالی‌اش را پر کنیم و یا سرکوبش سازیم. والا همیشه جایی خالی در این سینه حس خواهد شد.

شاید جریان به این نحو باشد که یا باید خواستن چیزی را انتخاب نکنیم! و یا باید بهای بدست آوردن‌اش را بپردازیم و الا همواره در این هوای خواستن شب‌ها به روز می‌رسند و روزها به شب.
۰

March 18, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment

من ترا خلق کردم یا تو مرا؟
از به دندان گرفتن لبهایم بود یا از پیچیدن به تن‌ات؟

من بدون تو هیچ بودم یا تو بدون من؟
از بوسیدن تن من بود یا از بوییدن حضور تو؟

گر تو روی من تمام می‌شوم یا من روم تو؟
از چنگ کشیدن به سینه‌‌ام بود یا از نوازش موهایت؟

آیا من توام یا تو منی؟
آیا هستی‌ام را گزیدم و یا گزیده شدم؟

وقتی که منطق مطلقی نداشته باشیم هر کس بر حسب توانا… March 16, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
وقتی که منطق مطلقی نداشته باشیم هر کس بر حسب توانایی و دانش خود هر چیزی که بخواهد می‌تواند بنویسد و یا بگوید و آن دیگری بر اساس همان پتانسیل خود جواب خواهد داد.

دیری‌ست که هیچ نقد و یا مطلب سیاسی و فرهنگی‌ای به جز تیتر اخبار روز را نمی‌خوانم و نمی‌شنوم. یک مشت آدم جمع شده‌اند و هر چیز که قلم بر روی کاغذ نقش می‌گذارد را به عنوان مقاله‌ی سیاسی اجتماعی و یا فلسفی روی سایت‌ها و روزنامه‌ها ظاهر می‌کنند. و به میزان انرژی غذای روز پیش‌شان که دهنشان باز و بسته می‌شود بحث‌های سیاسی اجتماعی و یا فلسفی می‌کنند.

خواندن و گوش سپردن به آنها هم آدم بی‌کاری می‌خواهد.

گزیدن هر راه از نظر انداختن راههای دیگر است. با هر… March 16, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
گزیدن هر راه از نظر انداختن راههای دیگر است. با هر عقیده ای که بر تن می پوشانیم خود را از گروه خاصی جدا می کنیم. کاش می توانستیم تنها بر سر همین دوراهی ها بنشینیم و گذر فصل ها را تماشا کنیم. نه خود جایی رویم و نه محو شدن کسانی که دوستشان می‌داریم را در امتداد لین راهها ببینیم.

وقتی که زاده می شویم در نهایت مقبولیت جمعی هستیم مگر آنکه فقر و رنگ پوست و یا زبان ما را از دیگران جدا کند. و این مقبولیت از بی‌عقیده بودنمان ناشی می‌شد. اما هر روز که ‌می‌گذرد ما صاحب عقاید بیشتری می شویم و بیشتربه لاک تنهایی خود فرو می رویم طوری که وقتی به آخر خط می‌رسیم در این دنیا تنها می‌مانیم.

پیش از آنکه تن ات بمیرد روح ات خواهد مرد. (نیچه) ه

اولی - ببخشین! پاک‌کن خوب دارین؟ دومی - برای چی می… March 15, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
اولی - ببخشین! پاک‌کن خوب دارین؟
دومی - برای چی می‌خواین؟
اولی - می‌خوام هر چی مزخرفات روشن‌فکری‌ی از مغزم پاک کنم. حالمو به هم می‌زنه. می‌خوام هیچ چی ندونم و به سادگی یک اسب یا گاو زندگی کنم. گاهی علف بخورم و گاهی گاری رو پشتم بکشم. چون دونستن با ندونستن تنها فرقش اینه که با دونستن باز مجبوری که اون گاری رو بکشی اما می‌دونی که همه تو این دنیاگاری‌کشن و این دردتو دو چندان می‌کنه. همون بهتر که اینو ندونی تا موقعی که علف می‌خوری مثل بقیه برای دیگری ژست بگیری که آدمی.

۰

اول - زمانی که دل برای خویشتن نسوزاندم از بی‌توجهی… March 14, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
اول - زمانی که دل برای خویشتن نسوزاندم از بی‌توجهی دیگران نیز نرنجیدم و این شروع بی‌توجهی به خود بود.

دوم - زمانی که خودنمایی‌ را در خویش کشتم خود را از این دنیا محو کردم.

سوم - زمانی که انسان کوولی شدم و بی‌خیالی‌ام از طریق قبول واقعیت‌ها آغاز شد بی‌خیالی و بی‌دردی زندگی ارزانی‌ام گشت.

چهارم - زمانی پس‌رفتم آغاز شد که زند‌گی‌ام از حالت بازی جنگی و رقابتی خارج شد. اکنون در نزد خود شیرم و در نزد دیگران کم‌کم به موش بدل می‌شوم.

پنجم - زمانی که همه‌ی مسائل این زندگی را مگر در صورت توانایی تغییر آن‌ها پذیرفتم از پذیرفتاری جمعی خارج شدم.

ششم - زمانی که همه‌ی بحث‌ها را بی‌خود و بی‌اساس یافتم از زمینه‌ی بحث‌ها و موجودیت‌ها خارج شدم.

هفتم - زمانی که چشم‌هایم بر هر رنگی بی‌تفاوت گشت، خود نیز بی‌رنگ شدم و به عنوان رنگ زمینه‌ی این زندگی از چشم‌ها ناپدید شدم.

همه‌ی اینها در صورت شکست، زاینده‌ی درد بودند و گر درد نمی‌خواستی باید خود را از آنها جدا می‌کردی و این خارج شدن از دور زندگی بود.

۰

- آن چیزی که مثل تاریکی عمق دارد و ته‌اش دیده نمی… March 14, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
- آن چیزی که مثل تاریکی عمق دارد و ته‌اش دیده نمی شود و همین بی‌انتهایی آن برایت آرامش می‌دهد… مثل آرامش بعد از صدایی که در طبیعت می پیچد و گم می‌شود و حس می‌کنی که اصلا وجود نداشته‌ای… و همین درد را تسکین می‌دهد.

چیزی که مثل جاده‌ای است بی‌انتها و یا برفی که هنوز ردپایی آن را نیالوده است … هوس پا نهادن دلت را می‌سابد … چیزی مثل محو شدن، مثل تمام شدن … چیزی که همه‌ی تعلقاتت را از روی دوشت بر می‌دارد و سبک می‌شوی … بی‌خیال همه چیز جز آن …

چیزی که گاهی می‌تواند به شکل این سطرها در آید و گاهی به شکل نغمه‌ای در دل شب و یا در دردرون خویش … چیزی که با آن مغزت داغ می‌کند و هیچ چیز دیگر به جز در آن هوا بودن را حس نمی‌کنی … چیزی که تو را می‌خواند بی‌هیچ صدایی و حس تصاحب چون خنجری دلت را به آرامی می‌شکافد…

از آن سخن می گویم.

March 13, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment

دو راه بیشتر نیست: یا سیستم را می‌پذیری یا نمی‌پذیری.
اگر بپذیری تلاش می‌کنی که در راستای آن حرکت کنی تا به منافعت برسی.
اگر نپذیری تلاش می‌کنی تا آن را عوض کنی. و چون خود جزوی از سیستم هستی این تلاش فقط به معنی نفی خود و در نهایت نابود کردن خود خواهد بود.
همه‌ی کشورهای روی زمین سسیستم دنیا را فهمیده و قبول کرده‌اند و در تلاش‌اند تا جایی برای خود در این سیستم باز کنند.
و ما اندر خم یک کوچه برای عوض کردن کل عالم و آدم به شکلی که در خواب دیده‌ایم هستیم.

سوم - اونهایی که وبلاگشون رو با فحش و یا کلمات تح… March 12, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
سوم - اونهایی که وبلاگشون رو با فحش و یا کلمات تحقیرکننده برای اثبات نظر خودشون پر کردن! فحش هم‌ارز منطق نیست! با فحش تنها مطلب خودت رو از حالت جدی خارج می‌کنی و اثرگذاریش رو کم می‌کنی.

دوم - هر چقدر می‌خواهم کاری به کار روشنفکران نداشته باشم می‌بینم که باز نمی‌شود! خانم شیرین عبادی برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل در مصاحبه با روزنامه‌ی مترو فرموده‌اند که: تحریم نکنید فشار سیاسی بیاورید!
خانم عبادی! فشار سیاسی در این چهارچوب اگر تحریمی در کار نباشد یعنی چه؟ جنگ هم که منظورتان نیست! پس روشنفکران کی می‌خواهند بدانند که اول باید بیاندیشند بعد حرف بزنند!؟

اول - دیدن این فیلم شدیدا به تمامی وبلاگ‌نویسان و به تمامی موجودات دیگر توصیه می‌شود! با این پیش فرض که می‌توانند کمی بیاندیشند. فیلمی برای اینکه بدانیم این اندیشه‌ای که داریم از کجا آب می‌خورد. این حسی که داریم زاییده‌ی چه چیزهایی است. این تخیلی که داریم ما را به کجا می‌تواند بکشاند. فیلمی که حتی ایدئولوژی را به کنکاش می‌کشاند. (نمی‌دانم استدلالی که سالها برایش زحمت کشیده بودم را چگونه از مغزم دزدیده بودند و در آنجا جای داده بودند!) دومین فیلمی که تصویری از اندیشه‌‌هایم بود. در ظاهر خنده‌دار توصیف پدیده‌ها با فیزیک کوانتومی و نئورفیزیک و بیولوژی که برای عوض کردن فضای بحث‌های کمی مجرد است نکته‌ها در پس این فیلم نهفته است. حتی می‌توانم به کسانی که مشکل جنسی از هر لحاظ هم دارند این فیلم را توصیه کنم! تنها به آخوندها نمی‌توان توصیه کرد چرا که خدایشان چشم و گوششان را بسته است و نادان‌شان می‌خواهد.۰

آیا این همان نوایی نیست که با آن اسبان رم می‌کنند… March 10, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
آیا این همان نوایی نیست که با آن اسبان رم می‌کنند و پرندگان از درختان می‌پرند؟
آیا این همان نوایی نیست که از شغالان به گوش می‌رسد به زمانی که می‌خواهند تن آدمی را بدرند؟
آیا این همان آوایی نیست که زندگی‌ها را ویران می‌کند و بی‌فرجامی بشریت را ندا می‌دهد؟

همین آوا را پیش از شروع جنگ علیه عراق شنیدم. همین آوایی که بر تن آدمیان می‌نشیند خون به مغز می‌رساند تا از دیدن خون نهراسند!

به چه کسی باید گفت که هیچ چیز ارزش فدا کردن زندگی‌ها را ندارد؟ به چه کسی باید گفت دین‌تان ارزانی خودتان، دمکراسی‌تان ارزانی خودتان بگذارید دمی نفس بکشیم و از شکوفه‌های بهاری شاد شویم.

می‌ترسم.

…………………………
* وب‌سایت تاریخ‌های راه‌پیمایی برای اعلام مخالفت با جنگ علیه ایران.
۰

شهرزاد عزیز! کتابی که پیشنهاد کرده بودی را خواندم…. March 9, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
شهرزاد عزیز!
کتابی که پیشنهاد کرده بودی را خواندم. قول نوشتن راجع به آن را داده بودم. همین قسمت ماجرا بسیار سخت بود. مدتها بود که قلم بر دست نگرفته بودم تا نامه‌ای بنویسم! بعد از دوران عاشقی زودرسم! روزهای آخری که دست به قلم بردم تا نامه‌ای که حرف از خود و نظر و دلم در آن باشد به پنج شش سال پیش برمی‌گردد. آن‌زمانها با این پرسش که آخر برای چه و برای که می‌نویسم همواه نامه را نیمه تمام رها می‌کردم. دیگر برایم مبرهن شده بود که وقتی که قلم بر دست می‌گیرم نامه نیمه تمام رها خواهد شد… پس برای چه می‌نوشتم؟ شاید برای اینکه با نوشتن آن چه در دلم و در ذهنم بود و تمرکزی که از طریق نوشتن عایدم می‌شد آرام شوم. و الا می‌دانستم که هیچ نامه‌‌ای به هیچ جایی فرستاده نخواهد شد. پس برای خالی کردن حرفهایی که می‌بایست به کسی می‌گفتم دست به قلم می‌بردم. در ایران هنوز هم یک چمدان پر از نامه دارم که کلید‌اش را به مادرم دادم. نامه‌هایی که هیچ‌گاه فرستاده نشدند. تنها چند ماه پیش بود که یک نامه‌ی چند سطری نوشتم و عادت را شکستم. عادتی که به خاطر همین شخص در من ایجاد شده بود. بگذریم… قول داده بودم بنویسم و سعی می‌کنم که حداقل این نامه را تمام کنم.

کتاب را پیدا کردم. بی‌پرده بگویم که از همان ابتدا خواندنش به کندی پیش می‌رفت. هی خود را قانع می‌کردم که حتما چیز جالبی پیدا خواهم کرد. و ادامه می‌دادم. ماجرای دختری که زودهنگام به رابطه‌ی جنسی و عاشقانه پا می‌گذارد. چیزی خارج از عرف جامعه‌شان. آنقدرها هم که در ابتدا به نظر می‌رسید وضع مالی‌شان بد نبود و آنقدرها هم که در ابتدا شروع می‌شد بدبخت نبودند. ماجرایی بود راجع به یک خانواده‌ مثل میلیاردها خانواده‌ی دیگر روی این زمین کروی. همه جای مربوط به سکس در ترجمه‌ی فارسی‌اش حذف شده و این برایم جالب نبود چرا که از این زمینه هم می‌شد به چیزهای زیادی دست پیدا کرد.
شاید دلیل اینکه جذب کتاب نشدم از اینجا ناشی شود که هر روزه چنین زندگی‌هایی در خیالم با من زیسته می‌شود. هر روز مادرم که در آن سوی دنیاست در من مثل ماجرای همین کتاب پیر می‌شود و هر روز خواهرم که عاشق‌اش هستم دور از من به آخر زندگی نزدیک می‌شود. من بدون آنها اینجا می‌زی‌ام و خود را خوش می‌کنم و آنها بدون من آنجا. مضمون کتاب چیزهایی هست که من هر روز تجربه می‌کنم و خواندن آن از یک نویسنده‌ی دیگر با سبک خاصی که از آن خوشم نیامد برایم جالب نبود. هر آن اتفاقی که در آن کتاب می‌افتد برای من در هر لحظه‌ای که می‌زی‌ام رخ می‌دهد و فکر مرا به خود مشغول می‌کند. وقتی که غذا می‌خورم. وقتی که فیلم تماشا می‌کنم و وقتی با کسی نشسته‌ام و حرف می‌زنم و وقتی که به طور ساده می‌خوابم. می‌دانی که صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم بیشتر از زمان بیداری مغزم داغ است و گاهی سردرد دارم؟ اگر بیدار باشم می‌توانم فکرهایم را کنترل کنم اما در خواب این میسر نیست. شاید به همین خاطر است که کار زیاد تنها چیزی است که آرام‌ام می‌کند که از این فکرهای بی‌پایان خلاص شوم وگرنه مغزم فلج خواهد شد.

داستان کتاب، داستان پیر شدن یک خانواده است و عشقی که برای من رنگی نداشت. شاید سانسورهای زیاد ترجمه هم در این امر دخیل بود. اما هر چه بود داستان یک خانواده بود در حالیکه میلیارها خانواده‌ی اینچنینی روی زمین هستند. داستان از فقر بود در حالیکه جز قشر اندکی از مردم این دنیا بقیه در فقر زندگی می‌کنند و با مشکلات روزمره دست و پا می‌زنند. اینها چیز تازه‌ای برایم نبود. اینها چیزهایی است که در من زندگی می‌کنند. مردن هر کودک از گرسنگی در هر دو دقیقه. کشتار گوانتانامو. مردن عراقی ها در هر روز. خودفروشی زن‌ها و مردان. زندگی زلزله زدگان پاکستانی. مردن از ایدز. فقر در هندوستان. فقر در ایران. فقر در افریقا. فقر در همه جا حتی اینجا. فراگیری مواد مخدر. مردن آدم‌ها مثل پشه‌ها و مگس‌ها. بی‌حرف بی‌اهمیت.

می‌بینی؟ سلسله مراتب را هم در نامه حفظ نکردم چون نوشتن‌اش برایم عذاب‌آور است. باز هم نمی‌توانم ادامه دهم. این همه آدم و این همه مسائل و من و یک نامه؟ همین باعث می‌شود که آدم بنشیند و آب شود. هیچ کس و هیچ چیز هم کاری نمی‌تواند بکند. این است ماجرای این زندگی. به حرف هیچ کس هم گوش نده ! اگر امید داد. کتاب نوشت. مقاله نوشت. شعار داد. همه مزخرفاتی بیش نیستند. همه فکر می‌کنند که کاری می‌کنند اما در نهایت هیچ فرقی نمی‌کند. دیشب فیلم ژورنالیست را تماشا می‌کردم. زندگی یک آدم باارزش تباه شد تا تنها سال بعد‌اش میزان داد و ستد مواد مخدر پانزده درصد کاهش یابد. و بعد روز از نو روزی از نو.

بیشتر از این ادامه نمی‌دهم. حرف زیاد است. کتاب جذبم نکرد. مثل یک برگ بود که از درخت افتاد و فراموش شد.
۰

چیزی است که هیچ از آن سر در نمی‌آوری. همان چیزی که… March 9, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
چیزی است که هیچ از آن سر در نمی‌آوری. همان چیزی که در طلوع آفتاب و در شب پر ستاره می‌بینی. چیزی که تو را به خود می‌خواند بدون آنکه دلیل‌اش را و راه‌اش را بدانی. بدون اینکه بدانی برای چه و به چه خاطری این حس در تو ایجاد می‌شود.

چیزی که وقتی دیدی‌‌اش حس می‌کنی که مدتها بود به دنبال‌اش می‌گشتی با اینکه همین دیروز بوده باشد که خود را از جمع کنار کشیده باشی. چیزی که همه‌ی تصمیم‌های تو را نقش بر آب می‌کند و نمی‌توانی به خاطر بیاوری که چه اتفاقات بدی در همین زمینه برایت رخ داده است.

چیزی که همه‌ی خستگی‌های تن‌ات را رفع می‌کند و انرژی می‌گیری که تا صبح شنا کنی و یا ساعتها راه روی. چیزی که چشمانت را عوض می‌کند تا ساعتها به یک سیب خیره شوی و در جستجوی چیزی باشی. چیزی که رنگ خیابان‌ها،آدم‌ها، ماشین‌ها و خواب‌ها را عوض می‌کند. چیزی که بوی گلها، آدم‌ها،چایی‌ها و رویاها را تغییر می‌دهد. چیزی که طنین ترانه‌ها، آدم‌ها، شعرها و خیال‌ها را متحول می‌سازد.

از همان چیز سخن می‌گویم.
۰

کلمات حقیر شده‌اند … مفاهیم تحریف شده‌اند … و … March 8, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
کلمات حقیر شده‌اند … مفاهیم تحریف شده‌اند … و آدمی عقیم مانده است.
تنها چیزی که در این وسط می‌ماند خود آدمی است فارغ از تلاش برای یافتن معنی.
بنا مدتهاست که ساخته شده است حال باید دید چگونه می‌توان در آن زیست!
غافل آنهایی که همچنان ملات به هم می‌زنند تا چیزی تکراری بسازند.

۰

دریاروندگان لیست محدودیت‌هایی که بر یهودیان در طی … March 7, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
دریاروندگان لیست محدودیت‌هایی که بر یهودیان در طی جنگ جهانی دوم روا می‌شد را منتشر کرد. از استاد خواستم تا اگر می‌تواند این کار را راجع به مردم ایران نیز انجام دهد، که الان از بی‌کاری خودم به این کار تن می‌دهم:

ایرانی حق رفتن به پارتی را ندارد.
ایرانی حق گوش سپردن به موسیقی دلخواه‌اش را ندارد.
ایرانی حق دیدن فیلم دلخواه‌اش را ندارد.
ایرانی حق گردش با دوست دختر‌ش را ندارد.
ایرانی حق سکس با کسی که دوست دارد را ندارد.
ایرانی حق نوشیدن مشروبات الکلی را ندارد.
ایرانی حق خودن گوشت مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق پوشیدن لباس‌های دلخواه‌اش را ندارد.
ایرانی حق تماشای تلویزیون دلخواه‌اش را ندارد.
ایرانی حق دیدن از سایت‌های مخالف حکومت را ندارد.
ایرانی حق داشتن روزنامه‌ی منتقد را ندارد.
ایرانی حق انتقاد از حکومت را ندارد.
ایرانی حق جدایی از همسرش را ندارد.
ایرانی حق درست کردن موی سر مورد دلخواه‌اش را ندارد.
ایرانی حق داشتن ریش مورد علاقه‌اش را ندارد.
ایرانی حق آرایش کردن را ندارد.
ایرانی حق مال اندوزی ندارد.
ایرانی حق داشتن دین آزاد ندارد.
ایرانی حق اشاعه‌ی فرهنگ قومی را ندارد.
ایرانی حق ملی‌گرایی ندارد.
ایرانی حق داشتن هنر مورد علاقه‌اش را ندارد.
ایرانی حق رقصیدن ندارد.
ایرانی حق چاپ کتاب مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق ساختن فیلم مورد نظرش را ندارد.
ایرانی حق تحقیقات آزاد را ندارد.
ایرانی حق عشق به هم‌جنس را ندارد.*
ایرانی حق خواندن وبلاگ دلخواه‌اش را ندارد.**
ایرانی هیج حقی ندارد بلکه هر چه دارد تکلیفی است به دین و حکومت دینی که باید به جا آورد.**
ایرانی حق ….

می‌بینی استاد! بیشتر از محدودیت‌های تحمیل شده بر یهودیان از جانب هیتلر، محدودیت‌هایی ‌است که آخوند‌ها بر مردم ما روا می‌دارند!

روزی می گفتم در آلمان فقط برای اکسیژن پول نمی‌دهیم. می‌بینم که در ایران فقط حق استفاده از اکسیژن را داریم.
…………………………………………………………
* اضافه شده از کامنت بزرگ
** اضافه شده از کامنت مخلوق.

رئیس سازمان تبلیغات اسلامی خبر داد: طرح مسئله خاو… March 7, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
رئیس سازمان تبلیغات اسلامی خبر داد:

طرح مسئله خاورميانه بزرگ، و استقرار نيرو در اين مناطق در حقيقت به خاطر پيش‌بيني‌هايي است که در مورد مکان‌هاي ظهور امام زمان و درگيري‌ها و چيزهايي است که در “اخبار ملاحم” آمده، و نيروهاي نظامي امريکايي در منطقه به دنبال اين اخبار حساس هستند

هنوز هم باور می‌کنید که در قرن بیست و یکم زندگی می‌کنیم؟ اصلا چه فرقی می‌کند که در چه قرنی می‌زی‌ایم، ببینید که ما در کجا به گِل مانده‌ایم! وای از این فضیلت که بعد از مدتی چقدر متعفن می‌شود! ه

براسبی که سواری می‌دهد در نهایت گاری هم می‌بندند!… March 6, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
براسبی که سواری می‌دهد در نهایت گاری هم می‌بندند!
و چه زیباست رمیدن دو اسب وحشی در کنار یکدیگر.

عشق تو چون سواری بر پشتم است و یا چون اسبی در کنارم؟

۰

در خانه‌ی عافیت نشسته‌اند و مثل طفول هشت ساله کرکر… March 5, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
در خانه‌ی عافیت نشسته‌اند و مثل طفول هشت ساله کرکری می‌خوانند! آقای محسن رضایی می‌گوید که دشمنان ما عرضه‌ی جنگ ندارند. آدم بی‌مغزی که نمی‌داند بهای این حماقت‌اش را خود که هیچ بلکه همه‌ی مردم می‌پردازند.

آن یکی هاله‌ی نور می‌بیند و امام زمان را می‌خواهد! رئیس جمهور مشنگی که برای اداره‌ی کشور انتخاب شده است و باید رفاه و امنیت برای مردم بیاورد آرزوی ظهور امام زمان را می‌کند! دیگر چه انتظاری می‌توان از چنین آدمی که نجات مردم را در آسمان‌ها می‌جوید برای آباد کردن این کشور داشت؟

مساله بسیار زیاد است. اعصابم کشش نوشتن ندارد. چون فرقی هم در ماجرا نخواهد کرد. اما چگونه آدمی می‌تواند تا این اندازه نادان و منگ باشد که به خاطر دفاع از عقاید و خواسته‌های خود مردم دیگر را به کشتن تدریجی، همان چیزی که اکنون در جامعه به خاطر وضع اقتصادی بد جریان دارد، دچار ‌کند؟

اصول زندگی در این دنیا بسیار ساده است اما تا زمانی که آدمهای احمق امور دنیا را به دست گیرند وضع از این بهتر نخواهد شد. شکی نیست آنهایی که پا به سیاست و حکومت می‌‌گذارند ضریب هوشی‌ بسیار پایینی دارند و تنها انسانهای سرخورده از زندگی هستند که هوای حکومت بر مردم و پیاده کردن ایده های خود را دارند. آدمهایی که گمان می‌کنند مردم یعنی آنها! و مردم باید آن چیزی را عمل کنند که آنها برایشان در نظر دارند چرا که خود را برتر از دیگران می‌بینند و یا اینکه به قدرت ورزی و بازی‌های جنگی بچه‌گانه عشق می‌ورزند. اینها با آدمهای متعادل جامعه بسیار فاصله دارند و بوی زندگی را هوای کثیف قدرت از آنها دفع می‌کند و تمام معادلات زندگی را به هم می‌ریزند.

۰

به هر آینه‌ای اعتماد نکن! آینه‌ی واقعی آینه‌ای است… March 5, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
به هر آینه‌ای اعتماد نکن! آینه‌ی واقعی آینه‌ای است که تو را آنچنان که در خیال خود نقش بسته‌ای نشان می‌دهد

حس کردم که چیزی کار نمی کند. فهمیدم که در استخرم و… March 3, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
حس کردم که چیزی کار نمی کند. فهمیدم که در استخرم و باید سرم را از آب بیرون بیاورم تا نفس بکشم! نیم ساعت بیشتر شنا نکردم.

و روزها همینگونه می‌گذرند!

۰

همیشه سئوال‌ها هستند که پاسخ‌ها را می‌سازند. طرز م… March 3, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
همیشه سئوال‌ها هستند که پاسخ‌ها را می‌سازند. طرز متفاوت مطرح شدن سئوال‌ها می‌تواند فلسفه‌ی متفاوتی از همان پاسخ را برای ما آشکار کند.

جواب پرسشهای ما از میان داده هایی که مغزمان را یارای سازماندهی‌شان است انتخاب می‌شوند. قانع شدن به هر جوابی از نبودن پرسشی دیگرناشی می‌شود.

گاهی جواب قطعی در همین دور و بر ما وول می‌خورد اما نمی‌توانیم آن را ببینیم و پاسخی برای آن سئوال از همین محدوده‌ی توانایی‌مان می‌یابیم. اما بعد از مدتی جواب دیگری سر بر می‌آورد که نشان از ناقص بودن جواب پیشین داشته است چون سئوال را به طرز درستی مطرح نکرده بودیم.

این یک مساله‌ی بسیار پیچیده است که برای داغ کردن مغز خوب است!
۰

همه افتاده‌اند به شمارش روزهای باقی‌مانده از زندان… March 1, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
همه افتاده‌اند به شمارش روزهای باقی‌مانده از زندان اکبر گنجی! اما نمی‌دانند که بعد از خارج شدن از زندان، تمام حرفهای وی در طول مرخصی‌اش علیه خامنه‌ای به عنوان توطئه علیه امنیت ملی مطرح خواهد شد و دوباره به زندان خواهد رفت.

همه منتظرند تا با آزادی یک نفر جشن پیروزی بگیرند اما جشن‌شان مدت زیادی دوام نخواهد آورد.

گروهی که با یک نفر پیروز می‌شود و با یک نفر شکست می خورد، گروهی‌ست که همواره باید طعم تلخ انتظار کشنده را بکشد. گروهی که با آزادی اکبر گنجی و یا به زندان افتادن‌اش فعالیت‌های خود را تنظیم می‌کند، گروه بی‌برنامه و بی‌پشتوانه ای است.

شکی نیست که خود نیز یکی از هواداران مبارزه به شکل مبارزه‌ی گنجی هستم اما تنها طرفدار چون خودم انگیزه و بنابراین خایه‌اش را ندارم.

…………………

نقد پرمحتوایی بر مسعود بهنود را از گویا و یا از اینجا بخوانید. نوشته شده توسط ناهید خیرابی.
۰

چه خوب بود اگر می‌دانستیم که ارزش‌های ما در چه چیز… February 28, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
چه خوب بود اگر می‌دانستیم که ارزش‌های ما در چه چیزهایی نهفته است تا خود را ارزان نفروشیم. تا در مسائل دیگر غیر از آن غرق نشویم و عمر خود را بیهوده تلف نکنیم.
چه خوب بود که هدف مانند چیز مقدسی برایمان می‌شد تا حاضر نمی‌شدیم به خاطر هر چیز کوچکی از آن دست برداریم.
آنهایی که نقاب معنای زندگی‌شان را حفظ کرده‌اند می‌توانند هدف را مقدس سازند اما برای آنهایی که نقاب زندگی‌شان را به دست باد سپرده‌اند و چهره ی بی‌معنای آن را آشکار کرده‌اند زندگی عاری از هر هدف ارزشمندی است و آن‌ها را چوب اجبار به پیش می‌راند. اما تا کی می‌تواند این چوب کار کند؟

به چند روز برای افسردگی نیاز دارم. داده‌های وارده … February 27, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
به چند روز برای افسردگی نیاز دارم. داده‌های وارده به مغزم از حد معمول گذشته است و مرا توانایی پردازش‌شان نیست.
بعد از آن چند روز همه‌ی این داده‌ها پاک خواهد شد و من از افسردگی رها خواهم گشت!

۰

نوشتن از درد همچون نوشتن از عشق‌بازی حس را به خوب… February 27, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
نوشتن از درد همچون نوشتن از عشق‌بازی حس را به خوبی منتقل می‌کند. شاید به آن میزان که انتقال چیزی از طریق واسطه‌ی کمتری انجام گیرد به همان میزان نیز خالص‌تر انتقال می‌یابد.

خواندن از درد همچون خواندن از عشق‌بازی بیشتر از دیدن فیلم و یا شنیدن از راوی و یا بودن در آن هوا، مرا تحت‌تاثیر قرار می‌دهد.

عدم توانایی‌ام در به صحبت نشستن‌های طولانی با انسانها به خوانش هم رسیده است. مدتی است که نمی‌توانم برای مدت طولانی کتابی بخوانم. هر سطر آن حرفی‌ست ساخته از هزاران حرف و مغزم توانایی هضم این همه حرف به طور ساده گنجانده شده را در یک آن ندارد.

۰

قانونهای واقعی طبیعت، آنهایی هستند که در هیچ کتابی… February 24, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
قانونهای واقعی طبیعت، آنهایی هستند که در هیچ کتابی نوشته نمی‌شود چون همه بی‌هیچ دلیلی مطابق آن عمل می‌کنند.

همه‌ی قوانین نوشته شده راجع به جوامع بشری و همه‌ی ایدئولوژی‌ها برای افسار زدن به پوزه‌ی شیطانی آدمی‌ و یکرنگ کردن آنهاست. همه‌ی این قوانین برای درست کردن گله‌‌ای از آدمهاست.

۰

نمی‌دانم کسانی که این همه احساساتی می‌نویسند دنیا … February 23, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
نمی‌دانم کسانی که این همه احساساتی می‌نویسند دنیا را از کدام پنجره نظاره می‌کنند. چگونه می‌توانند معشوق رابه جایی که خود هم به تنهایی نمی‌توانند بروند ببرند؟!

نمی دانم خودم که احساساتی می‌نوشتم آن همه احساسات را از کجا آورده بودم!؟ آن معشوقی که در نظرم بود را چه تصور کرده بودم و دنیا را چگونه می‌نگریستم! آیا او کسی بود غیر از همین‌هایی که در اطرافم هستند؟ غیر از خود من؟ نه! یکی از همین‌ها بود اما دست نیافتنی!

من که دیگر به خود نیز عشق نمی‌ورزم چگونه می‌توانم عشقی خلق کنم؟ مگر نه اینکه ظهور معشوق از برای آن است که ما خود را عشق می‌ورزیم و مجاب شدن خواسته‌های خود را از طریق معشوق می‌خواهیم.

برای عاشق بودن باید اول خود را دوست داشت، نه؟

نگرش دینی خواه ناخواه ما را در نقطه‌ی عطف عالم ق… February 23, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
نگرش دینی خواه ناخواه ما را در نقطه‌ی عطف عالم قرار می‌دهد و مرکزیت را به روی زمین می‌آورد.

گر فکر کنیم که این چرخ دور سر ما می چرخد، از نچرخیدن آن مطابق میل‌مان، بار غم بر دوش می گیریم اما اگر بدانیم قرار نیست که این چرخ دور سر ما بچرخد،اگر برایمان مهم باشد، تلاش خواهیم کرد تا با آن بچرخیم.

۰

شاید کسی را نیاز دارم که با بی‌منطقی‌هایش منطق‌های… February 21, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
شاید کسی را نیاز دارم که با بی‌منطقی‌هایش منطق‌های کنونی مرا بی‌منطق سازد تا منطقی نو در روزهایم جریان یابد و حال و هوایم عوض شود.

تا به حال فکر کرده‌ای که چقدر از منطق‌هایت، منطقی هستند؟

۰

دلسوزی نهادینه کردن درد کشیدن است. ما هم برای خود … February 21, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
دلسوزی نهادینه کردن درد کشیدن است.
ما هم برای خود دل می‌سوزانیم … هم از طرف خانواده دل‌سوزانده می‌شویم و هم طلب دلسوزی از خدای دینی می‌کنیم و گمان می‌کنیم که برایمان دل می‌سوزاند.
دلسوزی نهادینه کردن غم کشیدن است.
و انسان را ضعیف و غمگین و ایستا بار می‌آورد.
و ما چقدر ضعیف و غمگین و ایستا هستیم.

…………….
یک شعر بسیار زیبا

دنیا به این بزرگی است و من در طبقه‌ی پایین خانه‌ی … February 20, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
دنیا به این بزرگی است و من در طبقه‌ی پایین خانه‌ی سه طبقه‌ای در اطاقم روی تخت دو نفره تنها دراز کشیده‌ام … کار می‌کنم … پیپ دود می‌کنم … کتاب می‌خوانم و مقاله می‌نویسم … مسخره نیست؟
شاید هر چیزی که ردی از تحلیل و اندیشه در آن می‌تواند بر جای بماند مسخره است و تنها زندگی حیوانات و جانوران از این مسخره‌گی به دور است.

۰

تو در قلبم چون آتش زیر خاکستری. با منطق‌هایم آب بر… February 17, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
تو در قلبم چون آتش زیر خاکستری. با منطق‌هایم آب بر روی یادت نخواهم پاشید. همانگونه که هستی رهایت کرده‌ام تا هر از گاهی که بادی در سینه‌ام می‌وزد خاکستر را از روی یاد تو بردارد و آتشم زنی.

به تو دست نخواهم زد.

۰

معروفی چیزی شبیه یکی از نوشته‌های این وبلاگ نوشته…. February 16, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
معروفی چیزی شبیه یکی از نوشته‌های این وبلاگ نوشته. چیزی با کلمات زیباتر. همین است تفاوت یک ادیب با یک فیزیکدان! او کارش این است: تخیل می‌کند و فکر می‌کند تا آن تخیل‌اش را به تن چیزی ملموس در این دنیا بپوشاند و من با کلمات زمخت بدون آنکه وقت آن را داشته باشم که فکر کنم که چگونه می‌توانم آن فکر را با این کلمات که ابزار کار من نیستند بهتر منتقل کنم می‌نویسم. او حرفه‌اش این است و وبلاگ‌اش در راستای حرفه‌اش است من حرفه‌ام چیز دیگری است و اینجا تنها برای خالی کردن فکرهای آنی است بدون انکه بخواهم وقتی برای عالم ادبیات صرف کنم!
این تکه از نوشته‌اش بسیار زیباست:

زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن.
بچه‌شيرها زود ياد می‌گيرند که از حلقه‌ی آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شير خسته از حلقه‌ بگذرد، که شب بتواند تنهايی‌اش را مرور کند.
زن‌ها اين‌جوری مادر می‌شوند، مردهای سياسی اين‌جوری پا به ميدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره‌ی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه‌ی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.

۰

صبح که از خواب پا می‌شی بیرون رفتن با خونه موندن ه… February 16, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
صبح که از خواب پا می‌شی بیرون رفتن با خونه موندن هیچ فرقی نمی‌کنه چون که همواره هوا ابریه. به همین خاطره شاید که مردم اینجا همیشه تو کافه‌ها و بارها می‌شینن و آب‌جو می‌خورن تا فقدان آسمان بی‌خورشید رو فراموش کنن. بگذریم که روزهای آفتابی هم باز می‌خورن تا داشتن خورشید رو جشن بگیرن.
از گل و بلبل هم که هیچ لذتی نمی‌برن چون به حد وافر دارن. به همین خاطر تمام لذتشون در هم‌نشینی با آدم‌هاست.
حالم از این جماعت ساکت داره کم کم گرفته می‌شه. یا هدفون دارن و موسیقی گوش می‌کنن یا کتاب و روزنامه دارن و مطالعه می‌کنن و یا حال تو رو ندارن که باهاشون حرف بزنی. گرچه من هم حال حرف زدن ندارم.
۰

گمان می‌کند که ساده‌ام و بیچاره … من هم همین را … February 15, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
گمان می‌کند که ساده‌ام و بیچاره … من هم همین را می‌خواهم تا چون کودکی ساده و بیچاره آنچه را که از او می‌خواهم سرانجام به دست آورم … اگر هدف تنها به دست آوردن باشد.
۰

اروتیک دورنمای زیبایی از زندگی است: کوه است به وقت… February 14, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
اروتیک دورنمای زیبایی از زندگی است: کوه است به وقت طلوع، دشت‌ است با لاله‌های سرخ، دریاست به وقت غروب .

اما پورنو، واقعیت این زندگی است: از میان رفتن آن حس زیبا و عوض شدن آن تصاویر دل‌انگیز است. رفتن به دل کوه و ندیدن طلوع است. پا نهادن به دل دشت و محو شدن انبوه لاله‌های سرخ است. شنا کردن در دریا و از دست دادن غروب است. چیزی است از جنس همین زندگی و همین دنیا.

اروتیک همان زیبایی‌ای است که تو را جذب می‌کند و به سمت خود می‌کشد… تلاش می‌کنی که آن را به دست آوری. اما پورنو آن حس بعد از انزال است که از خود می‌پرسی آیا همین بود آن زیبایی خیره کننده که اکنون در چنگم است و آیاارزش این همه تلاش را داشت؟

اروتیک خیال است و پورنو واقعیت!

دوستی از نقاشی‌های گل و بلبل نقاشان ایرانی خوشش نمی‌آید. از اروتیک بیشتر لذت می‌برد چون معتقد است که: هنر ؛ یعنی کشف فردیّت و اندام خودت … کسی که اون دلیری و گستاخی را نداره، یه بار لخت و عور در برابر آیینه بایسته و اندام خودش را نقّاشی کنه، اون اصلا هیچ بویی از هنر به مشام نداشته اش، نرسیده که نرسیده. که به انسان پرداخته است.

۰

اول باید این غذای مشمئز کننده غیر عادی را بخوری … February 14, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
اول باید این غذای مشمئز کننده غیر عادی را بخوری


تا بتوانی در این سکوت به کشف قوانین طبیعت بپردازی!۰

نه رفتن‌شان را باور می‌کنیم و نه رفته‌ شدنمان را. … February 13, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
نه رفتن‌شان را باور می‌کنیم و نه رفته‌ شدنمان را. به همین سادگی زندگی جریان می‌یابد و پیش از آنکه مجال باور کردن واقعیت را داشته باشیم تمام می‌شود.

۰

تلاش برای پیدا کردن هارمونی زندگی، بی‌آهنگی زند‌گی… February 13, 2006

Posted by satgean in Uncategorized.
add a comment
تلاش برای پیدا کردن هارمونی زندگی، بی‌آهنگی زند‌گی را غیر قابل تحمل می‌سازد.
آدمی در جستجوی نوای زندگی، تک -نت‌های* ساده را فراموش کرده و از آن لذت نمی‌برد.

۰
* منظور همان هفت نت موسیقی است: دو، رِ ، می‌…
۰