میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for the ‘Sociology’ Category

without comments

تمام جنایات و کشت و کشتار زمانی رخ می‌دهد که گروه نابود کننده ارتباط خود را با گروه نابود شده قطع می‌کند. هیچ درکی از منطق و زندگی گروه نابود شونده برای گروه نابوده کننده باقی نمی‌ماند. و این رویداد زمانی به وقوع می‌پیوند، که گروه غالب، از بالا به گروه مغلوب نظاره می‌کند. این زوایه‌ی دید زمانی خلق می‌شود که دیگر منطق گروه مغلوب درک نمی‌شود، یا گروه عالب، خود را در موضع بالاتری از لحاظ سطح درک و اندیشه حس می‌کند. این زاویه هم می‌تواند فیزیکی باشد، و هم ذهنی. کافیست در بالای برجی بنشینی و انسانهای پایین را تماشا کنی، به واسطه‌ی اینکه، با آنها ارتباط قطع کرده‌ای و دیگر جزوی از آنها نیستی، رفتارشان از آن بالا برایت مسخره و مضحک به نظر می رسد. یا اینکه، با خواندن چند کتاب، خیال کنی که عالم دهر شده‌ای. در این حال رفتار دیگران را نیز پوچ و بی‌معنی خواهی یافت.

جرقه‌ی این نوشته از عکسی که اخیرا گرفته بودم زده شد. تا زمانی که به این غاز، از این زاویه نگاه کنی، به خاطر اینکه در بعد دنیای غاز قرار گرفته‌ای، او را در حد دنیای خودش دیده و رفتارش را در آن حد بررسی می‌کنی، امکان ندارد که قصد خوردن او به سرت بزند. ما زمانی، بی‌رحم می‌شویم که خود را از دنیای دیگری جدا می‌کنیم. هیچ فکر کرده‌اید، که چرا همه‌ی شکارهای آدمیان به حیوانات کوچکتر از خود محدود شده است؟ هر چه کوچکتر، بیشتر؟ درست است که تنها، فیل و زرافه و اسب و الاغ، از این دسته جدا هستند، اما یقین بدانید، اگر جسه‌ی آدمی دوبرابر اسب و فیل بود، حتما، آنها هم منبع غذایی برای آدمی مهیا کنند.

Written by satgean

March 10, 2010 at 9:00

without comments

هیچ فایده‌ای از جانب آن تکه خاک به اصطلاح وطن برایم به ارمغان نیامده است. زمانی که در آن سرزمین بودم، همه بی‌فرهنگی و فقر دیدم، و اکنون که خود را، در مفهوم جغرافیایی، از دام‌اش رها کرده‌ام، درد به غارت رفتن جان و مال مردم رهایم نمی‌کند. به راستی که گوهر وجود از خاک جان می‌گیرد و این رابطه، تا سرانجام، بندی بر گردن تو می‌اندازد که به هیچ طریق‌ از دست‌اش گسستن نمی‌توان. تنها می‌توان، هر روز، قسمتی از جان را فدا کرد تا این بند کمی نرم‌تر بر گردن‌ات خراش اندازد.

Written by satgean

March 7, 2010 at 9:27

without comments

یکی از فرق‌هایی که بین جراحان و سیاستمداران نادان وجود دارد این است که جراح، گرچه خود مسبب معیوب شدن عضو نشده است، ولی یا با عمل جراحی‌، عضو معیوب را ترمیم می‌کند و یا در نهایت عضو را بریده و عضوی مشابه از انسان، حیوان و یا ساخته‌ی دست بشر را جایگزین‌ عضو مزبور می‌کند، طوری که فرد مریض، پس از آن قادر باشد دوباره به حیات ادامه دهد. اما سیاستمدار نادان، با اینکه خود، مسبب معیوب شدن عضوی از جامعه شده، چاره‌ای جز بریدن و به دور انداختن عضو معیوب به ذهن عاجز‌ش خطور نمی‌کند، و دیگر نه به دنبال جایگزینی برای آن عضو می‌باشد و نه آینده‌ی آن عضو مد نظرش قرار می‌گیرد، هدف‌اش، تنها، کم کردن انتقادها و ساکت کردن مردم می‌باشد، با هر وسیله‌ی جراحی که فراهم باشد. دلیل روانی‌اش بماند.

رهبر جندالله دستگیر شد. بسیار خوب. خبر خوبی بود، چون هیچ مبارزه‌ی مسلحانه‌ای و کشتن هم‌نوع با هیچ دلیلی مورد قبول نیست. اما آیا این پایان داستان است؟ اگر حکومت، که خود مسبب مسائل فرقه‌ای است، با تدابیر لازم، جایگزینی برای عضو بریده شده نیابد، خود مردم، دوباره، یک ریگی دیگر تولید می‌کنند. و این داستان کردستان، بلوچستان، شاید روزی، داستان آذربایجان و خراسان هم باشد. مشکل اصلی در مرحله‌ای اول از حکومت است که کنش را ایجاد می‌کند نه ریگی‌ها که واکنش‌دهنده هستند.

Written by satgean

February 24, 2010 at 7:58

Posted in Polotics, Sociology

without comments

نامه‌ی فاطمه کروبی به رهبر: فرزندم را شکنجه کرده‌اند. منبع: بی‌بی‌‌سی.

آنهایی که سالهای سال در برابر اعدام‌ها و شکنجه‌های پیش و یا پس از انقلاب سکوت کردند و یا خود مسبب آن اعدام‌ها و شکنجه‌ها شدند، باید می‌دانستند که روزی نوبت شکنجه و اعدام خود و یا فرزندان‌شان خواهد رسید که شکنجه شده و یا پای چوبه‌ی دار روند. مردم باید بدانند که خون، خون می‌آورد. و در سرزمینی که ریختن خون آدمی به، هر حکم و اذنی، مباح باشد، دیر یا زود، خون خون‌ریزان هم، با همان حکم و اذن، به همان مباحی ِ ریختن خون دیگران، ریخته خواهد شد و داستان بدین نحو همچنان ادامه خواهد یافت.

Written by satgean

February 14, 2010 at 0:37

with one comment

جامعه، فردیت را از بین می‌برد، قدرت تخیل، تفکر و حس کردن مستقل را زایل می‌کند، هزاران هزار پتانسیلی نهفته‌ای که در درون توست را تباه کرده و سعی بر آن دارد که تو را هم‌شکل میلیون‌ها نفری سازد که کوچکترین وجه اشتراکی با آنها، جز اشتراک در نیازهای روزمره‌ای چون خوردن و خوابیدن نداری. جامعه، کاری جز اغواگری ندارد.

Written by satgean

February 3, 2010 at 22:51

Posted in Psychology, Sociology

with 2 comments

بگذار هر کس هر چه دلش خواست بگوید و بنویسد. جریان‌ها به سمتی که جامعه‌ پتانسیل‌اش را داشته باشد حرکت خواهد کرد، بی‌توجه به توصیه و نصیحت و پیش‌بینی و تهدید. عقیم ماندن و یا به نتیجه رسیدن‌اش واکنشی‌ست به انرژی نهفته در جامعه. انرژی‌ای که در عرض یک ماه یا یک سال ذخیره نشده است که در عرض یک ماه و یا یک سال نیز مصرف شود. حرف‌ها، نوشته‌ها، توصیه‌ها و تهدید‌ها، تنها چند روز دوام دارند، پس از آن جامعه‌ی از روی چنین سدی عبور خواهد کرد و به سمت مسیری که در انتظارش است رهسپار خواهد شد.

Written by satgean

December 28, 2009 at 17:24

without comments

هر قدم که به سمت قله بر می‌داشت انسانها را، در سرنوشت و رفتار، بیشتر شبیه هم می‌یافت. زمانی را به یاد آورد که به دره سرازیر شده بود، زمانی بود که، از فرو رفتن‌اش، کسانی را پست‌تر از خود می‌دید و کسانی را ارجح‌تر.

Written by satgean

December 25, 2009 at 20:27

with one comment

بگویید فرزندانم تا بدانم:
- موضوع انشاء دیروز چه بود؟
- جنبش سبز
- موضوع انشاء امروز چیست؟
- آیت الله منتظری
- پس آنوقت، موضوع انشاء فردا چه خواهد بود؟
- بسته به خبر دارد.
- فکر می‌کنید چه نتیجه‌ای می‌توانیم بگیریم؟
- آقا من بگم؟
- بگو فرزندم
- هدف نوشتن انشاء است و موضوع آن اهمیت چندانی ندارد. و تا وقتی فقط نوشتن در میان باشد، نوشته‌ها در انبارها روی هم تلنبار شده و گرد خواهند خورد.
- آفرین دلبندم. حال برای جلسه‌ی بعد فکر کنید که چرا این همه آدم ) میلیونها نفر( شوق و علاقه دارند که راجع به خبرها بنویسند اما زمان عمل که می‌رسد پا پس می‌کشند؟

Written by satgean

December 21, 2009 at 9:28

Posted in Psychology, Sociology

رهبری دیگر

with one comment

همین است موجی که از آن سخن می‌رفت. موج اعتراض و انقلاب. موجی که باعث می‌شود منطق و احساس با هم مخلوط شده و هیچ‌کدام در جایگاه پیشین خود قرار نگیرند. نگاهی به روند اعتراضی چند روز گذشته بیش از پیش بیانگر این نکته است که چنین موجی به این زودی سر خوابیدن و آرام گرفتن ندارد. بیانگر این است که اکنون هدف، و منطق رسیدن به آن، در لایه‌های زیرین موج پنهان شده و دیگر قابل فهم و درک نیست.

شاید برخی بر این نظر باشند که میزان این موج کم شده و در قیاس با چندین ماه پیش اصلا به چشم نمی‌آید. اما باید بر این نکته توجه داشت که تداوم اعتراضات، بیشتر از میزان آن، می‌تواند مخرب و موثر باشد. حکومت پیشتر با دیدن حرکت میلیونی مردم در اعتراضات بعد از انتصابات دریافته است که دیگر جایگاهی در بین اکثریت مردم ندارد، اما خیال می‌کرد که با سرکوب وایجاد ترس و وحشت می‌تواند بر جایگاه قلدر مابانه‌ی خود تکیه زند. ولی اعتراضات چندین روز گذشته، هر چند در میزان اندک، بر کابوس شبانه‌ی حاکمان افزوده است و دریافته‌اند که با هیچ حربه ای، دیگر، یارای مقاومت در برابر مردم را ندارند. کابوسی که با شعارهای اخیر، که نه احمدی‌نژاد بلکه شخص خامنه‌ای را هدف قرار می‌دهد، هوای آغشته به گلاب و صلوات حامیان رهبر را عوض می‌کند و بر ذهن آنها نیز کم‌کم ناتقدسی وی را القا می‌کند. و همین یعنی ضعف روزافزون حکومت ولایی. ضعفی که نه فقط با برداشتن رهبر، بلکه با عوض کردن اندیشه‌ی حامیان وی به وقوع می‌پیوندد. چرا که اگر خامنه‌ای نباشد، با حفظ حامیان ایده‌ی ولایت، خامنه‌ای‌ها می‌توانند جایگزین شوند.

اما چیزی در این میان ناهمگون می‌نماید: شعارهای مردم از یک طرف حکومت ولایی خامنه‌ای را هدف قرار می‌دهد اما از طرف دیگر از اندیشه‌ی موسوی و کروبی حمایت می‌کند؛ اندیشه‌‌ای که روزی در حمایت از اصل رهبری بود و هنوز نیز، نه از آن اندیشه اعلام برائت کرده و نه نشانه‌هایی از چنین هدفی دیده می‌شود. هستند کسانی سوار بر این موج که هنوز نمی‌دانند که موسوی و کروبی با تقلب در انتخابات و حقی که از آنان ضایع شده است مشکل دارند نه با اصل ولایت فقیه. اگر این جریان اعتراضی مانند اعتراضات در کشورهای دموکراتیک بود که ضربه‌ی چندانی به معترض وارد نمی‌شد، خیالی نبود، اما کسانی ناآگاه از این حقیقت، به این جریان می‌پیوندند و در همان زمان که دم از مخالفت با خامنه‌ای می‌زننند اندیشه‌ی حامیان ولایت را نیز تقویت می‌کنند و چه بسا متاسفانه به زندان افتاده و یا جان خود را از دست می‌دهند.  بسیاری از آن مردمی که از همان ابتدا به این موج نپیوستند و یا آنانی که پس از آن راه خود را جدا کردند بر این نکته واقف بودند. اینکه موج اعتراضات به شهرهای زیادی کشیده نشد، و تنها در تهران و به میزان بسیار اندک در چند شهر دیگر به وقوع پیوست نشان از این داشت و دارد که اکثر آنانی هم که مخالف خامنه‌ای هستند، می‌دانند که اندیشه‌ی موسوی و کروبی در تناقض با اصل وجود خامنه‌ای نیست. اما با همه‌ی اینها، کسانی که همچنان به اعتراضات خود ادامه می‌دهند، و شعار مرگ بر دیکتاتور سر می‌دهند، چه دانسته، چه ندانسته، مرگ اندیشه‌ی ولایی را رقم می‌زنند، هر چند که در پشت این شعارها حامیان اندیشه‌ی ولایی وجود داشته باشند.

داستان اما آن زمان چهره‌ی غم‌آلود به خود می‌گیرد که با رفتن احمدی‌نژاد و یا خامنه‌ای، احمد‌ی‌نژادها و خامنه‌‌ای‌ های دیگر جایگزین شوند. در این صورت خون آنهایی که ریخته شد، به هدر رفته است. چنین سناریویی برای این داستان، محتمل‌تر از سناریو‌های دیگر است، چرا که مردم نه نشان داده‌اند که خود می‌توانند رهبری جریانات را بر عهده بگیرند، نه نشان داده‌اند که به رهبر نیاز ندارند. و این یعنی، آماده نبودن جامعه برای گذار به حکومت دموکراتیک. و این یعنی، حتی در صورت برداشته شده خامنه‌ای و یا حکومت ولایی، مردم به دنبال رهبر و منجی دیگر خواهند بود، رهبر و منجی‌ای که وجودش یعنی ظهور دیکتاتوری.

پس، همین است موجی که از آن سخن می‌رفت. موجی که چون به راه افتد می‌تواند منطق و احساس را دگرگون ‌کند و جای خود را به برآورده شدن عقده‌ها و نیازهای سرکوب شده در طی سالیان سال ‌دهد.

Written by satgean

December 15, 2009 at 12:53

Posted in Polotics, Sociology

with 2 comments

هنوز بعد از بیش از پنج سال زندگی در اینجا به طور کامل به این شرایط عادت نکرده ام که قرار نیست چیزی عوض شود مگر آنکه تو بخواهی و تو عوض شوی. در ایران که باشی، هر روز یک اتفاق تازه، عجیب، گاهی مشکل‌ساز و یا اعصاب خوردکن، به هر روز تو چهره ای تازه و متفاوت می‌بخشد اما در اینجا می‌دانم که فردا شبیه امروز خواهد بود و امروز هم که شبیه دیروز است. آب از آب تکانی نمی‌خورد مگر آنکه تو به خود نکانی دهی. اینجا اتفاق و حادثه کمترین معنی را دارد.

Written by satgean

November 11, 2009 at 12:26

Posted in Sociology