… August 20, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.comments closed
نی: از حفرهی ضعفها (ناتوانی و نادانی) در تن گـِلیمان است که چون نیلبکی با گذر بادی اینچنین به صدا درمیآییم. چه، هیچ برگی با بادی به سخن نمینشیند بلکه با آن به رقص درمیآید.
پ.ن. موزیک: چو شب تار.
… August 18, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology, Sociology.comments closed
زراعت: آرزوهای کوچک در ذهناش کاشت کن تا بردهای بزرگ (رسیده) برداشت کنی.
… August 14, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
تواضع: قدرت زمانی به ضعف میگراید که اصول اولیهی خود را نادیده میگیرد. و ابتداییترین اصل قدرتمندی محوریت و برتریت خویشتن است.
… August 14, 2008
Posted by satgean in Psychology.add a comment
هم*** : تنها مرغاناند که در کنار هم دانه برمیچینند و کثافت را جابجا میکنند. هیچ عقابی را همپروازی نیست.
… August 14, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
نگاه: یقین تنها در چشمان ابلهان تبلور مییابد، باقی همه تردید است و ترس.
… August 7, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.comments closed
هویت: گر همنشینانات از جنس تو نیستند از آن روست که سوداهایت را به اشتباه برگزیدهای.
… August 6, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
فانوس: پدید بودنات دنیای با تو را به تصویر میکشد و ناپدید بودنات دنیای بی تو را. و عشق در تاریکی بیتو بودن جان میگیرد. پس ببین که بار سفرت باید از چه پر شود که با آهنگ رفتنات زندگی از زندگیاش عزم رفتن کند.
… August 6, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
طبل: هر تلنگر ناچیزی به طنین میافکندش و او مغرور به خود که دروناش پر است از حرف و آوا.
… August 5, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
خاک: نفرت در جانش ریشه نمیدواند. پیشتر عشق بدان آتش افکنده بود.
… August 5, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
تله: یکی را به بالا زد، دیگری را به سمت چپ اندکی متمایل به پایین و آخری را به سمت راست در همان امتداد تیر سمت چپ. هدف ثابت ایستاد و دیگر حرکت نکرد. حال نوبت آن بود که آرامآرام نزدیکاش شود، پوست تناش را لمس کند و به هنهن نفسهایش گوش سپارد.
… August 4, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
سرعت: باید یا باد لاسیتکتان را زیاد کنید و یا قدرت پاهایتان را. هر دو مستلزم صرف انرژی است. یکی روحی و دیگری جسمی.
… August 1, 2008
Posted by satgean in Psychology.add a comment
پرواز: باید هر آنچه که توان پرواز با شما نیست را از زندگیتان کوتاه کنید نه پرهایتان را، که هیچ عقاب پرکندهای هیچگاه مرغ خانگی نتواند شد.
… August 1, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
فردیت: تواضع و فروتنی در این دنیا به هیچ دردی نمیخورد. همانهایی که این ایده را در این دنیا تبلیغ میکنند، به زماناش، بیرحمانه پا هم بر روی سینهتان مینهند تنها برای اینکه بر دست قدرت بوسه زنند. پس تا آنجا که میتوانید، پیش از دیر شدن، فردیت خود را به اثبات برسانید.
… August 1, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
شکار: هیچ شکارچیای به دنبال شکار نمیدود. کمین میکند تا شکار با پای خود نزدیک شود.
… August 1, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
فتح: تمام نفرتتان را در درون جمع کنید و اجازهی نشت ندهید تا روز انفجار بزرگ. کشتن یک به یک سربازان فرسایشزا و خوابآور است.
… July 30, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
عادت کردهایم به دیدن اینکه چگونه زندگی بیرحمانه عزیزانمان را از ما میگیرد. میروند، و ما در حین اشک ریختن هم میدانیم که این اشکها چند روز بعد تمام خواهند شد، ولی از خود میپرسیم که چگونه دنیا بدون آنها به چرخیدن خود ادامه خواهد داد. روزها میگذرند، روزی با ترانهای، بویی، خوابی، به خود میآییم که توانستهایم بدون آنها ادامه دهیم و چیزی که در این میان ما را به زیستن واداشته است همین خوشیهای کوچک ساده بودهاند. همین خوشیهای سادهی کوچک که به قدرتشان باور نداریم و گاهی خوار و حقیرشان میشماریم.
… July 30, 2008
Posted by satgean in Polotics, Psychology.comments closed
گاهی زندگی آنقدر سخت میشود و دغدغهی حفظ چیزهای در دسترس آنقدر بزرگ مینماید که فراموش میکنیم ما را هم حق خندیدن و شاد بودن است. اگر به یاد آوریم که ما را هم حق زندگی چون دیگران است، آنگاه میتوانیم به هر آنچیزی که ما را ناشاد کرده است، پشت پا زنیم. برای رسیدن به این مرحله باید مرحلهی میانی، یعنی قانع بودن به آن چه که فعلا در دست داریم، را حذف کرد، و از روبرو شدن با آیندهای که کسی را خبری از آن نیست وحشت نداشت، باید زیاده خواه بود. هنر حکومتهای دیکتاتوری، از طریق ایجاد ترس و رعب در میان مردم، این است که مردم را به آنچه که دارند قانع و شکرگزار میکنند.
این یادآوری میتواند در زندگی شخصی هم مفید واقع شود.
… July 25, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.comments closed
به عکسم خیره میشوم. میتوانم دنیای یگانهای را که در پشت این چشمها و این پیشانی نهفته است ببینم. به عکس دیگران نگاه میکنم. نمیتوانم هیچ ارتباطی با چشمها و ذهنشان برقرار میکنم جز خاطرهات پراکندهای از دنیایی که با هم به اشتراک گذاشته بودیم. پس چقدر میارزد فدا کردن زندگی برای آنکه در نهایت نامی از ما در جایی ثبت شود، به زمانی که کسی نتواند با نگریستن به عکسمان از دنیای ذهنیمان خبردار شود و یا هیچ نقشی در شکلگیری آن نداشته باشد؟ همان بهتر که برای خود میزیام با چند چشم آشنا، با چند خاطره.
… July 23, 2008
Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.comments closed
حتی اگر توانسته بودم که همهی وجودم را به شکل کلمه درآورم تا تو را به دنیای ذهن خود برده باشم، باز هم قادر به دریافت آنچه که در درونم میگذرد نبودی چرا که هر کلمهای که در ذهن من جان میگیرد طنینی دیگرگونه در ذهن تو ایجاد میکند. دریغا که تو هیچگاه بر آنچه که در درون من میگذرد پی نخواهی برد.
… July 20, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
باید هم اینگونه شود که پس از سیسال همهی زندگی برایت جز تکرار مکررات نباشد و هیچچیز، از مکرر بودناش، دیگر نتواند برایت لذت و شوق و شعفی بخشد. اگر غیر از این میبود باید به انسان بودنات شک میشد. باید هم اینگونه شود که پس از سیسال چهرهات شبیه مترسکی باشد که کسی آن را دوست داشته باشد و کسی از آن بترسد. تنها آرزوهای دل مترسک هستند که او را سرپا نگه میدارد.
پ.ن. انسان در این چارچوب موجودی است که حساسیتاش با دیدن و حس و لمس مداوم چیزی نسبت به آن چیز کمتر میشود چرا که آگاهیاش نسبت به آنچیز با این تکرار تکمیل میشود. موجودات بیاستنتاج دیگر هستند که از تکرار دلزده نمیشوند.
… July 18, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
کسی به سنگهای افتاده نمینگرد مگر به سنگهایی که از سایش آب صاف و گرد شده باشند. همه عاشق گلاند که چند صباحی بیش عمر ندارد.
… July 16, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
حرفی نیست از آن روی که وجودی برای خویشتنات نیست. چگونه میتوان حرفی داشت وقتی که خود اسیر دست حرفهای دیگرانی؟ به این گوش میسپاری تا بدانی واقعیت چیست، به آن گوش میسپاری تا بدانی چه باید انجام دهی. تنها آن زمان که با خود خلوت کنی، راهت را مییابی، یکی میشوی از این هزاران که برای دیگران حرف میزنند.
… July 14, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
چقدر بها دارد؟ چند میلیون یورو؟ عشقتان را میگویم! چقدر میخواهید که برای باقی زندگیتان کسی را دوست داشته باشید و تنتان را به بهانهی اینکه شریک زندگیتان است برایاش بفروشید؟ چقدر ميخواهید که برای باقی زندگیتان روحتان را به کسی بفروشید؟ چقدر بها دارد؟ همهی وجودتان را میگویم، چند میلیون یورو؟!
خوشتر آن است که پیشتر دراینباره بیاندیشید و قیمتتان را روی سینهتان بزنید. لطفا ادعاهای بیخود هم نفرمایید.
پ.ن. یک. پول جذابیت میآورد. ناخودآگاهانه و یا خودآگاهانه جذب پول که خود را در ظاهر و رفتار فرد نشان میدهد میشویم، اما خیال میکنیم عشق به روح این فرد جوانه زده است. در این نوشته هدف تقبیح مساله نیست، هدف تشریح مساله است!
پ.ن. دو. گاهی در روابط یک شبه معاملهی کمتری صورت میگیرد تا در روابط طولانی مدت.
پ.ن. سه. موسیقیهایی هستند که دوست داری آنقدر بتوانی صدایشان را بلند کنی که مغزت منفجر شود.
پ.ن. چهار. این نوشته ربطی به هیچ تجربهی شخصی خاص موخر یا مقدم ندارد. واقعیتی است که به ذهنم آمد.
… July 12, 2008
Posted by satgean in Psychology.comments closed
تنها کودکان هستند که دماغ به شیشهی پنجرهی اتومبیل میچسبانند و از تماشای منظرهی بیرون لذت میبرند. تنها کودکان هستند که دوست دارند دهها بستنی را یکجا داشته باشند. تنها کودکان هستند که به دنبال پروانهها میدوند و از نگرفتنشان گریه میکنند. تنها کودکان هستند که ستارهای در آسمان دارند، آسمان ما بیستاره است. ستارهمان را در زمین جستجو میکنیم. تنها کودکان هستند که بیاعتنا به آینده و گذشته میتوانند از اکنون لذت برند. تنها کودکان هستند که زندگی میکنند.
… July 12, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.comments closed
برای رسیدن به هر چیزی همیشه راه دومی هم هست.
… July 11, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Private, Psychology.4 comments
درد آدمی از آنجا شروع میشود که خیال میکند قدرت عوض کردن شرایطی را که باب تبعاش نیست را دارد. اما نمیداند که عوض کردن شرایط موجود تنها به عوض کردن خود منتهی نمیشود. از خود شروع میکند و اگر زیادهخواه و نادان نباشد، به تلاش برای عوض کردن شرایط تنها اطرافاش بسنده میکند اما به همان میزان که بر نادانیاش افزوده میشود خوشباوریاش برای عوض کردن انسانهای بیشتر و شرایط بزرگتر نیز افزون میشود. طوری که کسانی ظاهر میشوند که خیال میکنند میتوانند دنیا را عوض کنند. حال حساش نیست که کاری به آوردن دین و دنیای خیالی دیگر داشته باشم. پیشترها شرایط موجود را پذیرفته بودم و با این کار درد چندانی در زندگیام وجود نداشت. اما از زمانی که دوباره خیال کردهام میتوانم کاری انجام دهم، بر میزان درد و افسردگیام افزوده شده است. باید به جای ساکتی بروم تا بتوانم باز خود را پیدا کنم. این همه جمعیت و همهمهشان حواس را پرت میکند و تو را از خودبیخود میکند.
… July 8, 2008
Posted by satgean in Psychology, Publication.1 comment so far
گاهی هیچکس مقصر نیست. تنها زمانه است که سر ناسازگاری دارد. آنگاه تنها باید نشست، و تکلیف زمانه را به زمان واگذاشت. گرچه در این میان دلی شکسته میشود، اشکی ریخته میشود، و تو ویران میشوی.
پ.ن. هزارتوی بیستم و نهم با موضوع «خدا» منتشر شد. نوشتهای از بنده را هم در آنجا میتوانید بخوانید.
… July 5, 2008
Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.2 comments
کاش در دنیا بیشتر از چند کلمه وجود نداشت، و هر کلمه زمانی ميتوانست بر لب رانده شود که جسم با ذهن همراه میبود. آنگاه من چنین دردی که از عجزم برای انتقال آنچه که در درونم میگذرد احساس میکنم را نداشتم و میدیدی که این همه زمان، همهی وجودم، تنها یک کلمه بوده است.
پ.ن. الف. کثرت هر چیزی احساس و ارزش موجود در پس آن چیز را زایل میکند. کثرت کلمه نیز، کلمه را بیارزش میسازد. آدمی کلمات بیشتری ابداع کرد تا منظورش را دقیقتر رسانده باشد، اما غافل از این ماند، که با ابداع هر کلمهای، به واسطهی باز کردن زاویهی جدیدی در ذهن شنونده، دقت در هر زاویه را از بین میبرد و تمرکز ذهن را از آنچه گفته شده است پراکنده میسازد.
پ.ن. ب. منظور از «کلمات» در این نوشته، «مفاهیم» هستند، نه «اسامی».
… July 4, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.comments closed
باید آنقدر پر شوی تا با افتادن هر چیز و ناچیزی در درونات به آرامی لبریز گردی. تلاش از برای زایش احساس و اندیشه، بیخود و مصنوعی مینماید، گر درونات از هیچ انباشته شده باشد. باید آنقدر پر شوی تا با افتادن حتی برگ درختی، قطرهای از وجودت در ذهن طبیعت نقش بندد. پرتاب سنگ در درون این کوزه از برای پر کردن جام این و آن، گرچه قطراتی از شراب را به بیرون میریزد، اما کوزه را نیز آسیب تواند زد.
… June 27, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.1 comment so far
میبینی؟ زندگی دقیقا مثل همین وبلاگهاست. همه مینویسند، اما کسی نیست که آنها را بخواند و ما همه به سادگی از روی حرف این و آن رد میشویم و فقط حرف خود را ارزش مینهیم. به حرفی توجه نمیکنیم و روی آن نمیاندیشیم. حق هم داریم، چرا هر کس باید برای خود حرف بزند! زندگی مثل همین وبلاگستان است که همه با هم یکجا حرف میزنند و این همهمهی انبوه جمعیت جمجمهام را می فشارد و درد میکشم. یک لحظه خود را در ماهوارهای بالای کره زمین تصور کن. و فرض کن که از آن فاصله قادر به تشخیص تکان خوردن دهان آدمها و شنیدن حرفهای آنها هستی! چه میشنوی… همهمه…. همهمه…. همهمه… و من به جنون میرسم.
پ.ن. باخبر کردن دوستانتان از آدرس جدید این وبلاگ مایهی تشکر بنده است.
… June 26, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.add a comment
در نهایت حرفها گفته میشوند. یا برای او، یا برای خود. گفتیم، نشنیدند، از این رو این صفحات پر میشوند.
… June 25, 2008
Posted by satgean in Psychology.1 comment so far
یک - همه پر شدهایم از حرفهای این و آن. چه زمانی از حرف خویشتن لبریز خواهیم شد؟
دو - میخواهم روزها گوشهای دنجی بنشینم، هیچ کاری نکنم، هم در خواب و هم در بیداری تو را در خیالم زندگی کنم.
… June 23, 2008
Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.6 comments
ماه باش در شب تنهایی انسانها. کسی با خورشید به عشقبازی نميپردازد.
… June 19, 2008
Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.2 comments
میتوانی یک سیب را برای سیثانیه جلوی دماغ نگه داری و با دو نفس عمیق عطرش را به درون کشی. کمی مکث کنی. بعد از آن یک گاز برداری و برای بیست ثانیه در دهان نگه داری تا طعماش را دریابی. باز کمی مکث کنی تا جزییات را در ذهن نگه داری. در این پنجاه ثانیه تو سیب را شناختهای. مصرف اضافی آن نه برای عطر و نه برای طعم که از برای سیر کردن شکم است. عشق نیز همینگونه است. سکس نیز همینگونه است. زندگی نیز همینگونه است. آن را شناختهایم، گر ادامه میدهیم از برای سیر کردن چشم و شکم گرسنهمان است.
… June 16, 2008
Posted by satgean in Polotics, Psychology.1 comment so far
این روزها مدام از تجاوز جنسی میشنویم. از دستگیر شدن رییسپلیس تهران که خود همه را به زور به راه راست میکشانده گرفته تا معاون دانشجویی دانشگاه زنجان. همهی اینها ریشه در این دارد که سکس در کشور ما به یک عقده تبدیل شده است وگرنه هیچ موجودی، جز حیوانات، به زور و از روی سوء استفاده به کسی تجاوز نمیکند. لذت در سکس فضای خاصی میطلبد که حز با توافق دوطرفه حاصل نمیشود، بقیه خالی کردن عقدههای سرخوردهی خود است. عقدههایی که بیشک رابطهی نزدیکی با عقدههای حیوانی دارد.
… June 13, 2008
Posted by satgean in Psychology.add a comment
چیزهای زیادی است که نه در این صفحهها نوشته میشود و نه در جایی بر زبان میآید. چیزهایی که تو خود باید بدانها رسیده باشی. حقایقی که چهرهی زندگی را برای تو عوض میکند طوری که پس از آن چهرهی انسانها طور دیگری به تو نمایانده میشود.
… June 8, 2008
Posted by satgean in Comic, Others, Psychology.2 comments
عزیز من! در این دنیا باید ادعا کرد. مهم هم نیست که چقدر پوچ و بیمنطق و توخالی باشد. برای اینکه، فارغ از آنچه که برزبان میآوری، همیشه یک عدهای هستند که حرفهای تو را میپسندند و فکر میکنند واقعا کاری میکنی و حرفی ارزشمند بر زبان میرانی! اگر ادعا نکنی، همین یک عده هم نصیبات نمیشود. مثلا کسی ميتواند ادعا کند که با گیر دادن، به عنوان نمونه، به کسی که با کت و شلواراش جوراب سفید پوشیده است، به تو کمک میکند که سطح برآوردن نیازهای روحیات را بالا ببری؛ آن هم در این دنیایی که آدمی میخواهد بیاعتنا به عقاید و علایق دیگران، هر آنطور که دوست دارد زندگی کند، و همهی این مدها و مارکها را به گوشهی خاص خودشان تبعید کند. علایق خود را تابلویی ساز و شروع به تبلیغ آن تابلو نما، کسانی پیدا میشوند که از سر و صدایی که راه انداختی دورت جمع شوند، هر چند که در آن بین متلکی هم نصیبات شود، اما اثر انبوه جمعیت برای تو اثرگذارتر از متلکهاست. دیدن همین جمعیت به خود تو نیز کمک میکند که فکر کنی واقعا ادعای بیهودهای نکردهای و عجب کسی بودهای!
… June 7, 2008
Posted by satgean in Philosophy, Psychology.1 comment so far
از چهارچرخ چسبیده و با پشتی خمیده و پوستی چروکیده قدمهای بیستسانتیاش را برمیدارد. حتی نمیتواند سرش را راست نگه دارد و به جلو نگاه کند، چه رسد به اینکه آن چه که در اطرافاش میگذرد را دریابد. بیشک مغزش نیز همچون تناش خموده و از کار افتاده است. چه چیز باعث میشود که این پیرزن اینچنین به زندگی چسبیده باشد؟ چه چیز باعث میشود که من اینچنین زندگی را چسبیده باشم؟ مگر هر آنچه که بود را در این دنیا ندیدهایم، مگر هر آنچه بود را تجربه نکردهایم؟ چند سال، چند سال میخواهیم این دور را تکرار کنیم و در نهایت به همان چیزهایی که پیشتر دریافته بودیم برسیم؟ چند سال و از برای چه؟
پ.ن. در اطاق کار از فرط گرما لخت مادرزاد نشستهام و دارم مثلا کار میکنم.
… June 4, 2008
Posted by satgean in Love, Psychology.1 comment so far
تلاش برای آنکه روزها خوش بگذرد. چرا که میدانیم روزی که از دست رفت دوباره به دست نمیآید. چرا که میدانیم به سوی عدم روانیم و روز از دست رفته را به دست نتوانیم باز آورد.
… June 2, 2008
Posted by satgean in Psychology, Religion.14 comments
الف - خودخواهی آدمی تا آن حد است که به خاطر خوشیهای خودش، موجودی بیگناه (بچهای) را به این دنیا میآورد و در بین این همه درد و مصیبت رهایش ميکند و بعدها تازه اگر خودش باری بر دوش این کودکی که اکنون بزرگ شده است نباشد مرهمی نیز نیست.
ب - تاریخ دوهزار و پانصد سالهمان را حلاجی میکند اما دوست دارد هزار و چهارصد سال آن که مربوط به پذیرش اسلام بوده است را دور بریزد و خیال کند که چون آن دین به ما تحمیل شده قسمتی از تاریخ و فرهنگ ما نیست. هزار و صد سال پیش از آن را بیشتر ایرانی میداند تا هزار و چهارصد سال اخیر را.