میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for the ‘Psychology’ Category

without comments

فاصله‌ی بین شادی و غم فاصله‌ای بسیار ناچیز است. زیستن در هر کدام از حالات، این توهم را ایجاد می‌کند که برای رفتن به حالت دیگر، اتفاق بسیار عظیمی لازم است. اما تنها جرقه‌ای کافی است که این توهم ما نقش برآب شود. گاهی نمی‌دانیم که با چه چیزهای ساده‌ای، شاید در نظر خود کم اهمیت، می‌توانیم دل دیگری را شاد کنیم و با چه چیزهای ساده‌ای، شاید در نظر خود بی‌اهمیت، ممکن است دیگری را از خود برنجانیم. گرچه این دانش را نداریم، اما می‌توانیم در جهت شاد کردن حداقل قدمی برداریم و یا وقتی که زانوی غم بغل کرده‌ایم، بدانیم که فاصله‌ی ما تا شادی، شاید به اندازه‌ی فاصله‌ی ما تا عطر یک چای باشد.

دو روز پیش عزیزی از من به خاطر ندانم‌کاری‌ام رنجید، و این مرا در غمی عمیق فرو برده بود و امروز عزیزی برایم هدیه‌ای غیرمنتظره فرستاد و مرا غرق شادی کرد. امید که بتوانم دل کسی را که از خود به طور ناخواسته رنجانده‌ام شاد کنم و سپاس کسی که دلم را شاد کرده است را به جا آورم.

Written by satgean

March 15, 2010 at 15:46

Posted in Private, Psychology

without comments

دست فرد زمین خورده را گرفتن، خود، درواقع، بار دیگر بر زمین زدن‌اش است. گر می‌خواهی کمک‌اش کنی، یاد‌ش ده که چگونه قدم بردارد که زمین نخورد، و گر زمین خورد، خود، چگونه بلند شود. تا، نه، به تو وابسته باشد، و، نه، زمین خوردن را آخر دنیا بداند.

Written by satgean

March 13, 2010 at 13:57

Posted in Psychology

with 3 comments

پوزش مرا به خاطر حذف این پست بپذیرید.

Written by satgean

March 11, 2010 at 0:21

Posted in Love, Private, Psychology

without comments

تمام جنایات و کشت و کشتار زمانی رخ می‌دهد که گروه نابود کننده ارتباط خود را با گروه نابود شده قطع می‌کند. هیچ درکی از منطق و زندگی گروه نابود شونده برای گروه نابوده کننده باقی نمی‌ماند. و این رویداد زمانی به وقوع می‌پیوند، که گروه غالب، از بالا به گروه مغلوب نظاره می‌کند. این زوایه‌ی دید زمانی خلق می‌شود که دیگر منطق گروه مغلوب درک نمی‌شود، یا گروه عالب، خود را در موضع بالاتری از لحاظ سطح درک و اندیشه حس می‌کند. این زاویه هم می‌تواند فیزیکی باشد، و هم ذهنی. کافیست در بالای برجی بنشینی و انسانهای پایین را تماشا کنی، به واسطه‌ی اینکه، با آنها ارتباط قطع کرده‌ای و دیگر جزوی از آنها نیستی، رفتارشان از آن بالا برایت مسخره و مضحک به نظر می رسد. یا اینکه، با خواندن چند کتاب، خیال کنی که عالم دهر شده‌ای. در این حال رفتار دیگران را نیز پوچ و بی‌معنی خواهی یافت.

جرقه‌ی این نوشته از عکسی که اخیرا گرفته بودم زده شد. تا زمانی که به این غاز، از این زاویه نگاه کنی، به خاطر اینکه در بعد دنیای غاز قرار گرفته‌ای، او را در حد دنیای خودش دیده و رفتارش را در آن حد بررسی می‌کنی، امکان ندارد که قصد خوردن او به سرت بزند. ما زمانی، بی‌رحم می‌شویم که خود را از دنیای دیگری جدا می‌کنیم. هیچ فکر کرده‌اید، که چرا همه‌ی شکارهای آدمیان به حیوانات کوچکتر از خود محدود شده است؟ هر چه کوچکتر، بیشتر؟ درست است که تنها، فیل و زرافه و اسب و الاغ، از این دسته جدا هستند، اما یقین بدانید، اگر جسه‌ی آدمی دوبرابر اسب و فیل بود، حتما، آنها هم منبع غذایی برای آدمی مهیا کنند.

Written by satgean

March 10, 2010 at 9:00

with one comment

یکی از صحنه‌هایی که پس از ماهها، درگیر و دار اندیشیدن به زندگی، همیشه به جلوی چشم‌ام می‌آید، صحنه‌ای از فیلم عالی «پس از خواندن، بسوزان» است. صحنه بدین قرار است: چاد درگیر یک ماجرای مسخره‌ای است که نفعی در آن برایش وجود ندارد، و به خواسته‌ی همکار ابله‌اش به بازی در این ماجرا ادامه می‌دهد. وارد خانه‌ی هری می‌شود و پس از وی هری که مامور پلیس است به خانه‌اش برمی‌گردد. چاد مجبور می‌شود در کمد اطاق‌خواب پنهان شود. هری وارد اطاق خواب می‌شود و جهت دوش گرفتن به حمام می‌رود. چاد برای چند ثانیه امکان فرار دارد، اما فرار نمی‌کند و دوش گرفتن هری را از داخل کمد تماشا می‌کند. وقتی در نهایت می‌خواهد فرار کند، دوش هری تمام شده است. هری به داخل اطاق می‌آید تا خود را خشک کرده و لباس بپوشد. خطر آمدن هری به سمت کمد برای برداشتن لباس تمیز وجود دارد. هری نزدیک کمد می‌شود، اما برمی‌گردد. در همین حال، چاد جای کلت زیر بغلی را در داخل کمد می‌بیند و می‌ترسد.اما خیال می‌کند که هری به سمت کمد نمی‌آید. در همین حال، ناگهان، هری در کمد را باز می‌کند و از دیدن چاد می‌ترسد و بدون هیچ کنترلی بر فکرش و رفتارش، در آن، به پیشانی چاد شلیک می‌کند. رد خون در ادامه‌ی افتادن چاد بر روی دیوار نقاشی می‌شود. چند ثانیه، پیش از این، چاد در لحظه‌ی باز شدن در کمد، بر صورت هری لبخند زده بود، تا مگر از ترس وی جلوگیری کند. درست چند لحظه قبل، چاد در حال اندیشیدن بود. پیشتر می‌توانست فرار کند، پیشتر چاد می‌توانست پیش از برداشتن تفنگ‌اش کمد را باز کند. او اما زنده نماند، تا خدایش را به خاطر جان به در بردن از این مهلکه شکر گوید!

فیلم،‌ از نظر روانشناسی فیلمی بسیار عمیق است. توصیه‌ی دیدن‌اش را دارم. اما چیزی که باعث می‌شود این صحنه را فراموش نکنم این است که از دید من، این صحنه، گویای این موضوع است که دنیای چاد، با همه‌ی آنچه که در آن است، حماقت یا دانایی، در یک آن پاک می‌شود و به جای آن رد خون برای زندگان، برای ثانیه‌ای، باقی می‌ماند. هیچ چیزی از این دنیا دیگر در این مغز به اندازه‌ی یک مشت باقی نمی‌ماند. هیچ چیز. همه‌ی این دنیا در یک آن محو می‌شود. و دنیای اطراف همچنان به مسیر خود ادامه می‌دهد. چند هفته پیش بود که به مدت چندیدن روز، در انتظار چنین رویداد مشابهی، از فرط اندیشه، آرزوی چنین شلیکی را به مغزم می‌کردم. رویدادی که در آن زمان، برایم لذتی وصف ناشدنی می‌بود. رهایی از زندان ذهنم.

پ.ن. ویدیو را اینجا نگذاشتم، تا لذت تماشای کل فیلم را از دست ندهید.

Written by satgean

March 8, 2010 at 22:18

without comments

هیچ فایده‌ای از جانب آن تکه خاک به اصطلاح وطن برایم به ارمغان نیامده است. زمانی که در آن سرزمین بودم، همه بی‌فرهنگی و فقر دیدم، و اکنون که خود را، در مفهوم جغرافیایی، از دام‌اش رها کرده‌ام، درد به غارت رفتن جان و مال مردم رهایم نمی‌کند. به راستی که گوهر وجود از خاک جان می‌گیرد و این رابطه، تا سرانجام، بندی بر گردن تو می‌اندازد که به هیچ طریق‌ از دست‌اش گسستن نمی‌توان. تنها می‌توان، هر روز، قسمتی از جان را فدا کرد تا این بند کمی نرم‌تر بر گردن‌ات خراش اندازد.

Written by satgean

March 7, 2010 at 9:27

without comments

هر روز صبح پس از آن که با مقداری دانه در دست به سراغ قفس می‌آمد تا تخم‌ها بردارد، تعداد تخم‌ها را کمتر از تعداد مرغ‌ها می‌یافت، و در عوض مقداری پر ریخته را جمع کرده و به دور می‌ریخت. پس از ماه‌ها دریافت که یکی از این مرغ‌ها تخم نمی‌گذارد. چشم که دقیق کرد، مرغی را دید با سر و تنی خونین. روز بعد تعداد تخم‌ها به اندازه‌ی تعداد مرغ‌ها بود و او با شکم سیر از خوراک ِ مرغ، درنیافت که مرغ خونین، مرغ قفس نبود.

Written by satgean

March 5, 2010 at 10:10

Posted in Philosophy, Psychology

with one comment

‌بی‌تابی‌اش از آن بود که نمي‌دانست نقصان قسمتی از زندگی است و کمال معنی‌ندارد، چرا که ذهن سیال است و ثابت نمی‌ماند. ازاین روی، پس از اندک نشستن بر روی شاخه‌ای، با وزش بادی، به شاخه‌ی دیگری می‌پرید. او هیچ‌گاه نتوانست بر روی هیچ شاخه‌ای خانه‌ای بسازد چرا که باد به سراغ هر شاخه‌ای می‌آمد.

Written by satgean

February 23, 2010 at 10:18

Posted in Philosophy, Psychology

with one comment

همه چیز برای شروع یک روز نستالژیک و غم‌انگیز فراهم است: پاهای خسته از پیاده روی طولانی با کارگردان فیلم بسیار عالی و تحسین برانگیز«ایران، صداهای ناشنیده» که بعدا شاید درباره‌اش نوشتم، کارهای عقب‌مانده در دانشگاه و نشستن در اطاق کار زمانی که پس از مدتها هوای بسیار خوبی پشت پنجره‌ها جریان دارد، کم‌خوابی از دیر برگشتن به خانه، عدم تنهایی و در آرامش نیاندیشیدن به خاطر روز یکشنبه‌ی شلوغ، و طبیعتا، در نهایت، آشنایی کوتاه با چندین نفر (بخوانید زیباروی یا زیبادرون)  که دوست داشتی ادامه می‌داشت. همه چیز برای شروع یک روز نستالژیک و غم انگیز فراهم است.

پ.ن. برنامه‌ی سفرم به کانادا در اواخر ژوئن و اوایل ژولای را دارم آماده می‌کنم. مونترال و ونکوور را حتما به خاطر کنفرانس خواهم رفت. اگر پیشنهاداتی برای جاهای دیگر وجود دارد، لطفا برایم ای‌میل کنید.

Written by satgean

February 22, 2010 at 10:14

Posted in Private, Psychology

without comments

شاید تمام مشکلات از آن نقطه آغاز گشت که قرار شد هر درختی، از هر نوع که باشد، برای رشد کردن و قد گرفتن، بیشتر و بیشتر در زمین ریشه بدواند و خاک زیر پای خود را از قوت بیاندازد. تنها بوته‌ها بودند که ریشه‌ی محدود داشتند، آن‌‌ها هم، برای اینکه، گلی برای گلدان‌مان ارزانی می‌کردند، که بیش از چند روز دوام نمی‌آورد.

Written by satgean

February 19, 2010 at 10:08

Posted in Philosophy, Psychology