jump to navigation

August 21, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

سماع: از عاشقانه رقصیدن برای دل خود است که عاشقانه می‌نمایید. پس هیچ‌گاه به خاطر کسی از رقصیدن بازنیایستید که آتش هوس را فرو خواهید نشاند.

August 19, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy.
comments closed

چه در جمع چه تنها، چه با تو، چه بی‌تو. ما همیشه در دنیای ذهنی خود می‌زی‌ایم. در این دنیای ذهنمان قلم به دست مي‌گیریم و هر چه دوست داریم با هر آن رنگی که شایسته مي‌دانیم را بر روی پرده‌ی زندگی نقاشی می‌کنیم. بعد، روزی باد، در بی‌خبری ما، می‌وزد، پرده را می‌اندازد و همه چیز تمام می‌شود و نوبت کسی دیگر می‌رسد تا به جای ما شروع به نقاشی تازه‌ای ‌کند، باز برای دل خود، باز هر آنگونه که دوست دارد، تا زمانی که باد دوباره شروع به وزیدن کند.

August 19, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

بزرگوار: گرچه ابر بی‌انصافی می‌تواند پرده‌ای بر روی هستی‌تان افکند اما نتواند بیش از چندی دوام آورد اگر خورشیدی باشید.

August 8, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

امید: هر روز خانه را مرتب می‌کرد، صورت‌اش اصلاح می‌کرد، لباس مرتب می‌پوشید و مواظب بود که پیر نشود برای روزی که او قرار بود بیاید. روزی که وعده‌اش نه خواسته شد و نه داده شد.

August 7, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

عشق‌ورزی: تقلا و لذت بازگشت به نقطه‌ی آغاز (رحم). پنجه در پنجه،‌ نفس در نفس و چشم در چشم.

August 6, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

فانوس: پدید بودن‌ات دنیای با تو را به تصویر می‌کشد و ناپدید بودن‌ات دنیای بی‌ تو را. و عشق در تاریکی بی‌تو بودن جان می‌گیرد. پس ببین که بار سفرت باید از چه پر شود که با آهنگ رفتن‌ات زندگی از زندگی‌اش عزم رفتن کند.

August 5, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

تله: یکی را به بالا زد، دیگری را به سمت چپ اندکی متمایل به پایین و آخری را به سمت راست در همان امتداد تیر سمت چپ. هدف ثابت ایستاد و دیگر حرکت نکرد. حال نوبت آن بود که آرام‌آرام نزدیک‌اش شود، پوست‌ تن‌اش را لمس کند و به هن‌هن نفس‌هایش گوش سپارد.

August 4, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

وداع: اگر عزم رفتن داشتید آن‌زمان (و آن‌گونه) روید که افسوسی در دل بر جای نهاده‌اید نه کینه‌ای.

July 31, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

ساعت: زمان را از زندگی‌ام، تا ابد، در آن لحظه‌ی یگانه متوقف می‌کنم. کسی نمی‌آید، کسی نمی‌رود. منم،‌ این خانه، و بوی تن‌ات.

July 30, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

عادت کرده‌ایم به دیدن اینکه چگونه زندگی بی‌رحمانه عزیزانمان را از ما می‌گیرد. می‌روند، و ما در حین اشک ریختن هم می‌دانیم که این اشک‌ها چند روز بعد تمام خواهند شد، ولی از خود می‌پرسیم که چگونه دنیا بدون آنها به چرخیدن خود ادامه خواهد داد. روزها می‌گذرند، روزی با ترانه‌ای، بویی، خوابی، به خود می‌آییم که توانسته‌ایم بدون آنها ادامه دهیم و چیزی که در این میان ما را به زیستن واداشته است همین خوشی‌های کوچک ساده بوده‌اند. همین خوشی‌های ساده‌ی کوچک که به قدرتشان باور نداریم و گاهی خوار و حقیرشان می‌شماریم.

July 29, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

انسانها می‌روند، انسانها می‌آیند. کسی ایستاده‌ است، بی‌آنکه پلکی زند به چیزی خیره شده‌ است و کسی دوان دوان بدون توجه به اطرافش چیزی را دنبال می‌کند. کسی سر به زانو تکیه داده است، چون سر بلند می‌کند قطره اشکی از چشم‌اش می‌افتد و کسی به گلهای تازه خریده لبخند می‌زند. کسی اما آن میان ایستاده است، گیج و ویج. نه برای رفتن شوقی دارد و نه به ماندن امیدی. به بقیه خیره شده است و نمی‌داند چه کند. داستان همه‌ی انتظارها در ذهن‌اش تکرار می‌شود. نه می‌تواند برود چون شاید او بیاید و نه می‌تواند بایستد چون شاید او هیچ گاه نیاید.

July 25, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy.
comments closed

بودن یا نبودن از زاویه‌ای دیگر: ما به همان اندازه‌ای  وجود داریم که عدم وجودمان بهانه و دلیل زندگی کسانی را دچار خلل ‌کند.

July 23, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
comments closed

حتی اگر توانسته بودم که همه‌ی وجودم را به شکل کلمه درآورم تا تو را به دنیای ذهن خود برده باشم، باز هم قادر به دریافت آنچه که در درونم می‌گذرد نبودی چرا که هر کلمه‌ای که در ذهن من جان می‌گیرد طنینی دیگرگونه در ذهن تو ایجاد می‌کند. دریغا که تو هیچ‌گاه بر آنچه که در درون من می‌گذرد پی نخواهی برد.

July 21, 2008

Posted by satgean in Love.
comments closed

هیچ‌گاه نمي‌دانی از جنس چیست تا کنترلش کنی. تنها می‌توانی حس کنی که چیزی در قلبت دارد رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و راه نفست را می‌گیرد. آن‌گاه تازه مي‌فهمی که دارد وجود‌ش را نیز از وجود تو مي‌دزدد. گر قطعش کنی که دورش اندازی، پاره‌ای از وجودت را بریده‌ای، گر رهایش کنی، همچنان تو را آب خواهد کرد. هیچ نمی‌توانی انجام دهی، تنها باید بنشینی و بنگری که سرانجام با تو چه خواهد کرد.

پ.ن. این همه مدت، پرنده اینجا آشیان کرده بود و نمی‌دانستم.

July 18, 2008

Posted by satgean in Love, Private.
comments closed

هیچ‌گاه از حذف شدن پستی مانند پستی که اکنون نوشته بودم ناراحت نشده بودم. حذف شد، شاید از آن رو که از دسته حرفهایی بود که نه باید به کسی می‌گفتی و نه توانایی آن را داشتی که بتوانی دوباره همه‌ی منطق‌ها و احساس‌ها را آنچنان پشت سر هم ردیف کنی که به آن مفهومی که پنهان از درک و اندیشه‌ی دیگر آدمیان است دست یابی. شاید از آن رو که شنیدن چنین حرفهایی به گوش و ذهن زندگی هم خوش نمی‌آید به این خاطر که از جنس خود زندگی هستند. از جنس خیالی که برای خود می‌گردد و از میان همه چیز بی‌مفهوم و به نظر بیهوده چیزی خلق می‌کند. دقیقا شبیه خیالی که برای خود گشت و این زندگی را خلق کرد و با این بازیگوشی‌اش ما را اسیر خود ساخت. به هر رو حذف شد و رفت. حیف. در عوض می‌توانید به این موسیقی زیبا گوش کرد و مست شد.

Broken Vow

July 18, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

کسی به سنگ‌های افتاده نمی‌نگرد مگر به سنگ‌هایی که از سایش آب صاف و گرد شده باشند. همه عاشق گل‌اند که چند صباحی بیش عمر ندارد.

July 14, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

چقدر بها دارد؟ چند میلیون یورو؟ عشق‌تان را می‌گویم! چقدر می‌خواهید که برای باقی زندگی‌تان کسی را دوست داشته باشید و تن‌تان را به بهانه‌ی اینکه شریک زندگی‌تان است برای‌اش بفروشید؟ چقدر مي‌خواهید که برای باقی زندگی‌تان روح‌تان را به کسی بفروشید؟ چقدر بها دارد؟ همه‌ی وجودتان را می‌گویم، چند میلیون یورو؟!
خوش‌تر آن است که پیشتر دراین‌باره بیاندیشید و قیمت‌تان را روی سینه‌تان بزنید. لطفا ادعاهای بی‌خود هم نفرمایید.

پ.ن. یک. پول جذابیت می‌آورد. ناخودآگاهانه و یا خودآگاهانه جذب پول که خود را در ظاهر و رفتار فرد نشان می‌دهد می‌شویم، اما خیال می‌کنیم عشق به روح این فرد جوانه زده است. در این نوشته هدف تقبیح مساله نیست، هدف تشریح مساله است!
پ.ن. دو. گاهی در روابط یک شبه معامله‌‌ی کمتری صورت می‌گیرد تا در روابط طولانی مدت.
پ.ن. سه. موسیقی‌هایی هستند که دوست داری آنقدر بتوانی صدایشان را بلند کنی که مغزت منفجر شود.
پ.ن. چهار. این نوشته ربطی به هیچ تجربه‌ی شخصی خاص موخر یا مقدم ندارد. واقعیتی است که به ذهنم آمد.

July 5, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
2 comments

کاش در دنیا بیشتر از چند کلمه وجود نداشت، و هر کلمه زمانی مي‌توانست بر لب رانده شود که جسم با ذهن همراه می‌بود. آن‌گاه من چنین دردی که از عجزم برای انتقال آنچه که در درونم می‌گذرد احساس می‌کنم را نداشتم و می‌دیدی که این همه زمان، همه‌ی وجودم، تنها یک کلمه بوده است.

پ.ن. الف. کثرت هر چیزی احساس و ارزش موجود در پس آن چیز را زایل می‌کند. کثرت کلمه نیز، کلمه را بی‌ارزش می‌سازد. آدمی کلمات بیشتری ابداع کرد تا منظورش را دقیق‌تر رسانده باشد، اما غافل از این ماند، که با ابداع هر کلمه‌ای، به واسطه‌ی باز کردن زاویه‌ی جدیدی در ذهن شنونده، دقت در هر زاویه را از بین می‌برد و تمرکز ذهن را از آنچه گفته شده است پراکنده می‌سازد.

پ.ن. ب. منظور از «کلمات» در این نوشته، «مفاهیم» هستند، نه «اسامی».

July 4, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
comments closed

باید آنقدر پر شوی تا با افتادن هر چیز و ناچیزی در درون‌ات به آرامی لبریز گردی. تلاش از برای زایش احساس و اندیشه، بی‌خود و مصنوعی می‌نماید، گر درون‌ات از هیچ انباشته شده باشد. باید آنقدر پر شوی تا با افتادن حتی برگ درختی، قطره‌ای از وجودت در ذهن طبیعت نقش بندد. پرتاب سنگ در درون این کوزه از برای پر کردن جام این و آن، گرچه قطراتی از شراب را به بیرون می‌ریزد، اما کوزه را نیز آسیب تواند زد.

July 1, 2008

Posted by satgean in Love.
3 comments

بهتر از این نمی‌شود: آوردن گستره‌ی بی‌نهایت زندگی - که فردیت و هستی آدمی را زیر سئوال می‌برد - به چهارآینه‌ای که تصویر تو در آن بی‌نهایت بار تکرار می‌شود. چهارآینه‌ای که من در میان آن ایستاده‌ام، مبهوت از بودن تصویر تو بر روی آینه‌ها.

چهارآینه‌ای: چهاردیواری که از آینه پوشیده شده است.

June 26, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
add a comment

در نهایت حرفها گفته می‌شوند. یا برای او، یا برای خود. گفتیم، نشنیدند، از این رو این صفحات پر می‌شوند.

June 23, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
6 comments

ماه باش در شب تنهایی‌ انسانها. کسی با خورشید به عشق‌بازی نمي‌پردازد.

June 19, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
2 comments

می‌توانی یک سیب را برای سی‌ثانیه جلوی دماغ نگه داری و با دو نفس عمیق عطرش را به درون کشی. کمی مکث کنی. بعد از آن یک گاز برداری و برای بیست ثانیه در دهان نگه داری تا طعم‌اش را دریابی. باز کمی مکث کنی تا جزییات را در ذهن نگه داری. در این پنجاه ثانیه تو سیب را شناخته‌ای. مصرف اضافی آن نه برای عطر و نه برای طعم که از برای سیر کردن شکم است. عشق نیز همینگونه است. سکس نیز همینگونه است. زندگی نیز همینگونه است. آن را شناخته‌ایم، گر ادامه می‌دهیم از برای سیر کردن چشم و شکم گرسنه‌مان است.

June 17, 2008

Posted by satgean in Love, Private.
2 comments

نوستالژی

پ.ن. کلمه‌ی بالا کلیک‌پذیر است!

June 16, 2008

Posted by satgean in Love.
1 comment so far

سهم من از این دنیای گسترده با این همه بوق و کرنای‌اش، همین صندلی روبروی این برکه با چند خرگوش و اردک است. همین گوشه‌ی ساکت دنیا که از آن دریچه‌ای رو به بی‌نهایت با تو بودن باز می‌شود. دریچه‌‌ای که خیالم مرا با خود به درون‌اش می‌کشد تا ندانم که معنی این همه همهمه‌ی دنیای خارج چیست. چه فرق می‌کند که در برابر این دریچه ایستاده باشی و عطرت را بگسترانی و یا در درون آن زلفانت را به دست باد سپرده باشی، هر کدام که باشد، من با خیال تو خواهم زیست.

June 13, 2008

Posted by satgean in Love.
7 comments

چیزی در این میان کم است. چیزی که جایش با هیچ چیز پر نمی‌شود. همه جا را می‌گردم و همه چیز را امتحان می‌کنم. هر قیمتی که داشته باشد می‌پردازم بلکه همان چیزی از آب درآید که این همه مدت به دنبالش بودم. اما فایده‌ای ندارد. و من هر روز در این انتظار بر چهره‌ی همه لبخند می‌زنم.

June 11, 2008

Posted by satgean in Love, Private.
3 comments

قهوه آماده است. فنجان را پر می‌کنم و بعد از اندکی سرد شدن جلوی بینی‌ام می‌گیرم. عبور بوی قهوه را از تمام منفذهایم حس می‌کنم. همان‌طور چند ثانیه به بو کشیدن ادامه می‌دهم. لذت دارد. فنجان را به لبهایم نزدیک می‌کنم. جرعه‌ای ننوشیده منصرف می‌شوم و فنجان را روی میز می‌گذارم. این روزها بوی هر چیزی (حتی بوی زن) را به خود آن چیز (زن) ترجیح می‌دهم.

June 11, 2008

Posted by satgean in Love, Private.
3 comments

می‌خواست ببیند که دوست‌دخترش راست گفته بود یا نه. پرسید: راستی شب سال نو که سین مرا تنها گذاشت و با شما بیرون رفت، شما چه کردید؟
گفتم: هیچ، با بچه‌ها بیرون بودیم.
گفت: سین می‌گفت که فقط یک بوسه رد و بدل شده است.
گفتم: دخترها همیشه می‌خواهند حرص دوستشان را دربیاورند. سین دروغ می‌گوید، بوسه‌ای رد و بدل نشده بود، خواسته حساسیت تو را نسبت به خودش بیشتر کند.
گفت: شاید مست بودی و متوجه نشدی.
گفتم: کمی مست بودم اما نه تا آن حد که این را نفهمم.
و او رفت با قلبی مملوتر از عشق به سین و ندانست که آن شب تا صبح من داشتم اولین سکس زندگی‌ام را تجربه می‌کردم. حقیقت در این ماجرا، عشقی را زایل می‌کرد، و یک نفر بیشتر به این دنیا بدبین‌تر می‌شد.

پ.ن. ماجرا به چندین سال پیش مربوط می‌شود.

June 10, 2008

Posted by satgean in Love.
2 comments

از دَم‌اش لذت می‌برد و بی‌توجه به همه چیز قرار بود فردا به طور جدی راجع به مساله بیاندیشد. اما نمی‌دانست که تا فردا بودن خویش را تنها دلیل بودن برای همین کسی کرده است که دم‌‌اش را جان بخشیده است.

June 10, 2008

Posted by satgean in Love.
3 comments

همه چیز تمیز به نظر می‌آمد و هر اثری از آن پاک شده بود. یادگارها جمع شده بودند، عکس‌ها و نامه‌ها به جعبه‌ای رفته بودند، و از ملافه‌ها و خانه دیگر بویی از وی شنیده نمی‌شد. تنها یک جا باقی مانده بود که دست‌اش بدان نمی رسید تا آثارش را جمع کند و در گوشه‌ای پنهان کند.

June 6, 2008

Posted by satgean in Art, Love, Private.
7 comments

یک - کوچک که هستیم، دنیا برایمان بزرگ و ناآشنا می‌نماید. جاهای زیادی هست که ندیده‌ایم،‌ چیزهای زیادی است که نشنیده‌ایم،‌ کارهای زیادی است که انجام نداده‌ایم و آرزوهای زیادی است که بدانها دست نیافته‌ایم. زمانی که بزرگ می‌شویم، همه‌ی دنیا تنها در محدوده‌ی اطاقمان جا می‌گیرد در فاصله‌ی چند قدم از در تا پنجره. دیگر جایی را برای فرار از اندیشه‌هایمان و برای دمی آسودن نمی‌یابیم. جایی که بدانجا رویم و بگوییم که از امروز از نو شروع می‌کنیم. جایی برای شروع مجدد به زمانی که همه چیز ناآشنا می‌نماید. و سخت است اگر هستی از چهارچوب ذهن تو کوچکتر نماید. آنگاه دیگر کجا توانی رفت؟

دو - یک بار بشنوید و بعد معتادش بشین طوری که چند روز مدام گوش کنید. متن.

پ.ن. از سعید عزیز برای فایل سپاسگزارم. این موسیقی از طرف نماینده‌ي آلبانی در EuroVision اجرا شد.

June 5, 2008

Posted by satgean in Love.
2 comments

گاهی باید هیچ کاری نکرد. زیراندازی برداشت، تمام فکرها را برای لحظه‌ای کنار گذاشت، و از لای برگهای درخت توت به آسمان خیره شد. پس از آن با طعم توت دوباره به زندگی بازگشت.

June 4, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
1 comment so far

تلاش برای آنکه روزها خوش بگذرد. چرا که می‌دانیم روزی که از دست رفت دوباره به دست نمی‌آید. چرا که می‌دانیم به سوی عدم روانیم و روز از دست رفته را به دست نتوانیم باز آورد.

May 28, 2008

Posted by satgean in Love, Private.
3 comments

در بالای تپه‌ای ایستادم. بقیه می‌رفتند. باد خنکی می‌وزید. پیراهن درآوردم و دستها را به اطراف باز کردم. باد همه‌ی اندام‌ام را لمس می‌کرد و مستم می‌ساخت. چشم‌ها را بستم و دنیا را در همان‌جا به پایان رساندم. پس از آن من در دنیای ساخته‌ی ذهن خود می‌زیستم بی‌توجه به آنها که می‌روند، بی‌توجه به آنها که به تماشایم ایستاده‌اند.

May 23, 2008

Posted by satgean in Love, Psychology.
1 comment so far

خانه‌های قدیمی پر از خاطره‌اند. تمام جای جای آنها برای کسی که می‌اندیشد نقشی از گذشته را به خود می‌گیرد. با کوبیدن خانه، خاطره‌ها زیر تلی از خاک دفن می‌شوند. و خانه‌ی نوساز حاصل برای کسانی که سالها در این خانه با آن خاطرات زیسته‌اند، شروع تازه‌ای می‌طلبد شروعی تازه به زمانی که همه‌ی گذشته‌ات خاک شده است. چنین خانه‌ای برای انسانهایی که اکنون خاطرات گذشته‌شان را دفن شده می‌بینند سرد و بیروح و مرگ‌آور می‌نماید چرا که با هر دیواری که فرو ریخته سالهایی از عمرشان که بر آن دیوار‌ها نقش بسته بود مدفون گشته است. خانه‌ی نو شایسته‌ی خانواده‌ی نو است. خانواده‌ای که گوشه‌گوشه‌ی این خانه را با گذر عمرشان از خاطرات خوب و بد پر کنند. روابط بین آدمیان نیز، در دلشان، خانه‌ای می‌سازد که هر گوشه‌ی آن پر از خاطره است. قطع چنین رابطه‌هایی، به مثابه‌ی به دور ریختن دوستی‌ها، آرزوها، لذت‌ها و دردهایی است که در کنار هم تحمل کرده‌ایم. قطع چنین رابطه‌‌هایی به مثابه‌ی بریدن قسمتی از قلب‌ات است که عشق هدیه می‌کرد. گوشه‌ای از قلبی که چون جدا شود نمی‌توان بازپس گرفت. و هرچقدر عشقی که هدیه کردی، بزرگ باشد، قسمت بزرگی از قلب‌ات را از خود جدا کردی.

May 22, 2008

Posted by satgean in Love.
1 comment so far

مهم این نیست که جمعیت به چه سمتی می‌روند، مهم این است به سمتی که من می‌روم، چشمه‌ای باشد، درخت زیتونی و بادی که بر اندام‌ام پیچد.

May 22, 2008

Posted by satgean in Love.
1 comment so far

تنها نگاه بود که بین آنها جریان داشت. پس از اندکی، به هم نزدیک‌تر شدند. بی‌هیچ حرفی، دستها دور کمر حلقه شدند و چند بوسه ربوده شد. حال دستها کمی آزادتر بودند برای لمس برجستگی‌های اندام.

May 15, 2008

Posted by satgean in Art, Love.
add a comment

You light the skies up above me
A star, so bright, you blind me
Don’t close your eyes
Don’t fade away
Don’t fade away

Yeah, you and me we can ride on a star
If you stay with me girl, we can rule the world

Listen, watch and download: Rule the world

Lyrics: here

.Band: Take that

May 13, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
2 comments

یادی از گذشته(نوشته‌ای از آرشیو با اندکی تغییر): از تنهایی‌مان است که پیمانه به دست کنار دیوار می‌ایستیم تا جام‌‌مان را به جام رهگذری که اندک نشانی از وی دارد زنیم. گر آن کس که جام تنهایی‌مان را از شراب حضور خویش لبریز کرد ترکمان نمی‌کرد، هیچ پیمانه‌ای شکسته نمی‌شد و از هیچ رگی خون به زمین نمی‌ریخت.‌

May 6, 2008

Posted by satgean in Love, Philosophy, Psychology.
2 comments

زمانی که کلمات معنی خود را از دست دهند و تنها اندام به سخن درآیند، آنم آرزوست.