میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for the ‘Love’ Category

with 3 comments

پوزش مرا به خاطر حذف این پست بپذیرید.

Written by satgean

March 11, 2010 at 0:21

Posted in Love, Private, Psychology

without comments

ابتدا آینه‌ای شفاف بود که هر چیزی را منعکس می‌کرد. لبخند می‌زدی، لبخند می‌زد. گریه می‌کردی، گریه می‌کرد. پس از آن، از گردش روزگار، هر روز لکه‌ای بر روی‌اش می‌افتاد. از آن لکه، تو قسمتی از واقعیت را نمی‌دیدی و خیال می‌کردی که این‌بار آینه آن را از تو پنهان می‌کند، و آینه، قسمتی از واقعیت را نمی‌دید و خیال می‌کرد که، آن تکه، دیگر وجود ندارد. عقربه‌ها، دیوانه‌وار، برای رسیدن، می‌گردیدند و باد و بوران روزگار، روی آینه را گـِل می‌گرفت. تکه‌هایی از جیوه‌اش هم ‌می‌افتاد. نگاه‌اش که می‌کردی، دیگر چیزی از آینه بودن در آن باقی نمانده بود و آینه نیز، دیگر، چیزی از واقعیت را نمی‌دید. تو او را فراموش کردی و در دنیا خیالی خود زیستی، و او تو را فراموش کرد و در پشت لکه‌ها،‌ دنیای جدیدی برای خویش ساخت. هر دو در دنیای خود زیستید. هر کدام از ما، آینه هستیم. پاک‌مان ‌کنند، شفاف می‌شویم، گرچه، زمان، جیوه‌مان را خرج گردیدن عقربه‌هایش می‌کند.

Written by satgean

February 18, 2010 at 8:48

Posted in Love, Philosophy, Psychology

with one comment

هیچ‌گاه ماه، به زور بر حوض شب تنهایی‌ نمی‌تابد. گاهی، جز نشستن و انتظار، کاری از دست برنمی‌آید.

Written by satgean

February 16, 2010 at 21:22

Posted in Love, Psychology

without comments

درهای رابطه را که باز می‌کنم، سرماست و هیاهو که به درون‌ام هجوم می‌آورند. درها را که می‌بندم، قلب‌ام، برای گرم شدن‌ام، کفایت می‌کند. من، صدای درون‌ام را، بیشتر از پچ‌پچ نامفهوم آدم‌ها، دوست دارم. تنها نمي‌دانم، که آیا، بوی تن‌اش بود که مرا به خود می‌خواند یا گرمی‌ حضورش. هر چه بود، با او، من خود را، بیشتر دوست می‌داشتم.

Written by satgean

February 15, 2010 at 10:07

Posted in Love, Psychology

without comments

در میانه‌ی دشت ایستاده بود. از فرط تکرار روز و شب‌اش، دیگر قانون آن حوالی را به خوبی می‌دانست. درخت‌اش نیازمند آب بود و اگر برای مدتی ترک‌اش می‌کرد، به زمان بازگشت، از خشکی‌ درخت‌، دیگر توشه‌ای برای فصل دیگرش باقی نمی‌ماند. اما، سالها بود که با هر شام، رسیدن به افق، دل از دل‌اش می‌ربود. تکلیف معلوم بود. یا باید با روزمرگی‌اش خوش می‌‌بود، درخت‌اش را هر روز برای خاطر توشه‌ای آب می‌داد و بی‌خیال رسیدن به افق می‌شد، و یا قدم به راهی می‌گذاشت که آینده‌اش معلوم نبود. تصمیم خود را گرفت، یک بار به این دنیا آمده بود، و می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، برای دل خود زندگی کند، بی‌ترس از افتادن و بی‌توشه ماندن. روز بعد، جزوی از افقی شده بود، که دل از دل آدمی برای رسیدن به آن ربوده می‌شد.

پ.ن. در زبان ترکی، ترکیب «درخت نان» موجود است و منظور وسیله‌ای است که موجب فراهم شدن توشه‌ی روزانه‌ت می‌شود، و این درخت طبیعتا مستلزم مراقبت است.

Written by satgean

February 10, 2010 at 10:30

Posted in Love, Psychology

with one comment

باران به آرامی می‌بارید، داشتن چتر الزام روی سر گرفتن را ایجاد می‌کرد، و گرنه نداشتن‌اش باعث خیس شدن هم نمی‌گشت. قدم‌زنان، و در حال بازی کردن با پیپ‌ام، داشتم حس می‌کردم که گفتگویی از اطراف‌ام به طور خفیف به گوش‌ام می‌رسد. جلب توجه‌ام نکرد تا زمانی که شنیدم مرد به آرامی در گوش زن می‌خواند که: « تو همه‌ی زندگی‌ام هستی، همه چیزم را فدای تو می‌کنم. » از این سخن لطیف، نگاه‌ام به سوی‌شان برگشت: هر دو در میانه‌ی شصت‌سالگی‌شان بودند، با لباس‌های مندرس. فکر کردم این مرد چه می‌تواند داشته باشد که بتواند فدای آن زن بکند. از جوابی که یافتم یک آن خیال کردم که لباس به نسبت آراسته‌ی من با لباس مندرس آنها را عوض شده است و قلب جوان‌ام هم با قلب پیرشان. چیزی نداشتم که فدای کسی کنم. باران، همچنان، به آرامی می‌بارید. چتر را باز کردم.

Written by satgean

February 7, 2010 at 10:48

Posted in Love

with one comment

جمعیت، تنها، تنهایی را به فراموشی می‌سپارد، درمان‌اش نمی‌کند. شور و شوق مواج در بین جمعیت، تناقضی با تنهایی درونی انسان‌ها ندارد. انسانهای تنها، گرد هم می‌آیند، تا با عکس‌العمل‌های منتج از در جمع بودن، تنهایی‌شان را از یاد برند. تنهایی، با چیزی درمان نمی‌شود، تنها می‌تواند، به دست فراموشی سپرده شود.

Written by satgean

January 30, 2010 at 9:03

Posted in Love, Psychology

without comments

می‌گذرد، به آرامی، زندگی‌ام. گاهی طره‌ی موی‌اش به این سوی می‌کشدم، گاهی غم زندگی به آن سوی می‌بردم. گاهی بوی تن‌اش به خویش می‌خواندم، گاهی درد غربت از خویش می‌راندم. نه در این سویم، نه در آن سوی. نه بر زمینم، نه بر آسمانم. در میانه‌ام، چون برگی افتاده از درخت، در پاییز زندگی.

پ.ن. از نوشته‌های درفت شده‌ام پیدایش کردم.

Written by satgean

January 23, 2010 at 14:14

Posted in Love, Private

with one comment

در دشتی دورافتاده رویید. از سرمای روزگار نه پروانه‌ای آن دور و برها بود و نه رهگذری از آنجا عبور می‌کرد. باد بود و بوران. برفها که آب شدند از گل دیگر خبری نبود. معنی وجود به سخره گرفته شده بود.

Written by satgean

January 18, 2010 at 21:09

Posted in Love, Philosophy

without comments

عدد که نبود، زمان هم نبود، صفحه‌ی هیچ ساعتی را عقربه مُسترس نمی‌کرد.

عدد که آمد، تو برای دلبری‌ات، از بهارهای بر تو گذشته اجازه خواستی و من برای عاشق شدن‌ات، از زمستان‌های بر من رفته. عدد که نبود، زمان هم نبود. این دم در همین دم و برای همین دم می‌ماند. تو، بی‌‌هراس از آینده، در آفتاب نشسته و زلفان‌ات را به دست باد می دادی و من، با نسیم وزیده بر زلفان‌ات، بی‌خیال گذشته، هر روز قلبم را از نو، برای عاشقی، تمیز می‌کردم.

عدد که نبود، تا به ابد، من برای تو می‌مردم، تو برای آفتاب. و زندگی برای ما بود.

پ.ن. مُسترس را خودم ساختم. از لحاظ دستوری غلط است چون استرس در زبان فارسی یا عربی فعلی نیست که از سه حرف تشکیل شده باشد و بتواند به آن شکل درآید. اما کیست در این دنیای بلم شوربا به این چیزها اهمیت دهد، هدف، منظور است که رسانده شود.

Written by satgean

January 14, 2010 at 15:02

Posted in Love, Philosophy, Psychology