میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

with one comment

انعکاس نور خفیف از روی پوست سیمین‌اش هوس لمس را در رگهایش به جریان انداخت. حس کرد آتش آفتاب در چشم‌هایش و نسیم اقیانوس‌ها در نفس‌هایش افتاده است. دست که جلو برد، انعکاس نور، نه دیگر بر برجستگی‌های اندام او، که بر روی دست خود افتاده بود. خورشید ستاره‌ی مرده‌ای گشت و اقیانوسها به کویر بدل شدند. وصل بی‌معنی‌ می‌نمود.

Written by satgean

November 8, 2009 at 19:45

Posted in Love, Philosophy, Psychology

One Response

Subscribe to comments with RSS.

  1. I did read it and after that the only color that came to my mind was gray!!m

    maya

    November 12, 2009 at 22:01


Leave a Reply