…
همه رنج و درد است این سرای نکبت. اگر گاهی نغمهی شادی در فضا میپیچد از آن است که توانستهایم این رنج و غم را برای لحظهای به فراموشی سپاریم.
همه غربت و بیگانگی است این سرای محنت. اگر گاهی چهرهی آشنایی میبینیم از آن است که توانستهایم این غربت و بیگانگی را برای دمی از چهرهاش بزداییم.
گاهی به آخر خطر میرسی. گاهی که گاهی هر روز تکرار میشود. برای شروع دوباره چارهای جز ننگریستن به آخر خط نیست. که گر بدان نظاره کنی تو را به خود جذب خواهد کرد و از آن خطر عبور خواهی کرد.
همه بنبست و ورود ممنوع است این سرای ظلمت. اگر گاهی در خیالات از مسیری عبور میکنیم از آن است که توانستهایم بر این بنبست و ورود ممنوع برای صباحی چشم ببندیم.





میخواستم یه چیزی بنویسم تا بر زخم دلتنگی و نومیدی تو شاید مرهمی باشد اما زخم خودم به اندازه ای عمیق و خونین وکهنه است که …… متأسفم.
اما مهتاب و ستاره و نسیم و شراب و زن ….کوهستان هنوز هم برقرارند و حضور در سرایی را که وصف کرده ای قابل تحمل می کنند.امیدوار باش دوست من،امیدوار.
کامران
July 2, 2009 at 14:53