میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for June 2008

without comments

می‌بینی؟ زندگی دقیقا مثل همین وبلاگ‌هاست. همه می‌نویسند، اما کسی نیست که آنها را بخواند و ما همه به سادگی از روی حرف این و آن رد می‌شویم و فقط حرف خود را ارزش می‌نهیم. به حرفی توجه نمی‌کنیم و روی آن نمی‌اندیشیم. حق هم داریم، چرا هر کس باید برای خود حرف بزند! زندگی مثل همین وبلاگ‌ستان است که همه با هم یک‌جا حرف می‌زنند و این همهمه‌ی انبوه جمعیت جمجمه‌ام را می فشارد و درد می‌کشم. یک لحظه خود را در ماهواره‌‌ای بالای کره زمین تصور کن. و فرض کن که از آن فاصله قادر به تشخیص تکان خوردن دهان آدمها و شنیدن حرفهای آنها هستی! چه می‌شنوی… همهمه…. همهمه…. همهمه… و من به جنون می‌رسم.

پ.ن. باخبر کردن دوستان‌تان از آدرس جدید این وبلاگ مایه‌ی تشکر بنده است.

Written by satgean

June 27, 2008 at 10:29

Posted in Philosophy, Psychology

without comments

مجسم کنید که برای هر مقایسه‌ای که در متن مقاله‌ای ادبی، فلسفی، سیاسی، اجتماعی صورت می‌گیرد مجبور بودید منبعی ذکر کنید، همانطور که در نوشتن مقاله‌ی علمی اینگونه می‌کنید. آنوقت شرط می‌بندم که تعداد مقالات به بیشتر از یک‌هزارم کاهش پیدا می‌کرد. مثلا در همین متن من «یک‌ هزارم» را از هوا پیدا کرد و اینجا به ثبت رساندم،‌ اگر به جای آن «یک‌دوم» می‌نوشتم شما مطلب را نمی‌خواندید. حال مثالی واقعی‌تر پیدا کنیم. مثلا به رادیو زمانه سر می‌زنیم و مقاله‌ای که به نظر نگارنده‌ی آن منطقی و علمی است را برمی‌گزینیم و چند پاراگراف اول را مرور می‌کنیم. پرانتزها توسط نگارنده‌ی این وبلاگ (ساتگین) اضافه شده است. مثلا مقاله‌ی اخیر آقای اکبر گنجی را که راجع به هم‌جنس‌گرایی است برمی‌گزینیم. متن آن به این شکل آغاز می‌شود:

دین در جامعه‌ی مدرن چه نقشی دارد؟ برخی (چند درصد؟ آیا اگر این درصد کم باشند لازم است که از آن سخنی به میان آید؟) از خداناباوران (کدام دسته از خداناباوران؟)، هیچ نقش مثبتی برای دین قائل نیستند و بر این باورند که تنها راه نجات بشریت، نابودی دین است. ولی اکثر (این آمار در کجا ثبت شده است؟) جامعه‌شناسان این ایده را رد می‌کنند.

نابودی دین، نه ممکن است و نه مطلوب (چه کسی این را گفته و بر اساس چه استدلالی چنین نظری دارید؟). اگر مسأله اصلی ما گذار به دموکراسی باشد، تعیین جایگاه دین در جامعه‌ی دموکراتیک مدرن، امری بسیار مهم خواهد بود. اگر بتوان سه قلمرو دولت، عرصه‌ی عمومی و ساحت خصوصی را از یکدیگر تفکیک کرد (تا چه حد عمل امکان‌پذیر است؟)، پرسش این است: حضور دین در کدام قلمرو نظام سیاسی را غیر دموکراتیک خواهد کرد؟ و حضور دین در کدام قلمرو یا قلمروها، با نظام دموکراتیک سازگار است؟

همانطور که می‌بینید با این روش کل این مقاله به درد پرینت و بعد جای دادن به لای جرز می‌خورد چرا که بیانگر نظر شخصی نگارنده‌ی آن است و بدیهی است که نگارنده‌ و خواننده‌ی دیگر نظر دیگری دارد چرا که در آن خبری از آمار و منبع واقعی نیست. از هیمن روست که این همه مقاله تولید می‌شود و در کنار آن این همه شغل لبوفروشی برای استفاده از کاغذهای مقاله‌ها ایجاد شده است.

پ.ن. نمی‌دانم این همه ژست روشنفکری در این وب‌سایت همه برای نوشتن از معاینه‌ی فنی اتومبیل است؟

Written by satgean

June 26, 2008 at 16:32

Posted in Comic, Others

without comments

در نهایت حرفها گفته می‌شوند. یا برای او، یا برای خود. گفتیم، نشنیدند، از این رو این صفحات پر می‌شوند.

Written by satgean

June 26, 2008 at 12:42

Posted in Love, Psychology

without comments

یک – همه پر شده‌ایم از حرفهای این و آن. چه زمانی از حرف خویشتن لبریز خواهیم شد؟

دو – می‌خواهم روزها گوشه‌ای دنجی بنشینم، هیچ کاری نکنم، هم در خواب و هم در بیداری تو را در خیالم زندگی کنم.

Written by satgean

June 25, 2008 at 12:54

Posted in Psychology

without comments

تنها او را که قدرت پرواز بر روی بی‌نهایت هستی، تا جایی که همه‌ی دنیا با همه‌ی آنچه که در خود گوارش می‌دهد چون نقطه‌ای به نظر آید، است، خبر از کوچکی دنیاست. باقی، همه، در این گوارش درگیر و از آن منگ هستند.

Written by satgean

June 24, 2008 at 14:36

Posted in Philosophy

without comments

ماه باش در شب تنهایی‌ انسانها. کسی با خورشید به عشق‌بازی نمي‌پردازد.

Written by satgean

June 23, 2008 at 16:07

Posted in Love, Philosophy, Psychology

without comments

می‌توانی یک سیب را برای سی‌ثانیه جلوی دماغ نگه داری و با دو نفس عمیق عطرش را به درون کشی. کمی مکث کنی. بعد از آن یک گاز برداری و برای بیست ثانیه در دهان نگه داری تا طعم‌اش را دریابی. باز کمی مکث کنی تا جزییات را در ذهن نگه داری. در این پنجاه ثانیه تو سیب را شناخته‌ای. مصرف اضافی آن نه برای عطر و نه برای طعم که از برای سیر کردن شکم است. عشق نیز همینگونه است. سکس نیز همینگونه است. زندگی نیز همینگونه است. آن را شناخته‌ایم، گر ادامه می‌دهیم از برای سیر کردن چشم و شکم گرسنه‌مان است.

Written by satgean

June 19, 2008 at 7:52

Posted in Love, Philosophy, Psychology

without comments

آخرین دسته‌بندی مردم جهان:

فقط دو دسته. دسته اول تیم فوتبال ایتالیا رو دوست دارن، دسته دوم از تیم فوتبال ایتالیا نفرت دارن. دسته‌ی اول از ژیگول‌ها خوششون می‌آد،‌ دسته‌ی دوم از بازی فوتبال

اگه در هیچ کدوم از این دو دسته‌ قرار ندارید بدونین که در بودن شما شک هست. پس برین و از ایتالیا نفرت داشته باشین.

Written by satgean

June 18, 2008 at 13:19

Posted in Comic

without comments

نوستالژی

پ.ن. کلمه‌ی بالا کلیک‌پذیر است!

Written by satgean

June 17, 2008 at 12:51

Posted in Love, Private

without comments

سهم من از این دنیای گسترده با این همه بوق و کرنای‌اش، همین صندلی روبروی این برکه با چند خرگوش و اردک است. همین گوشه‌ی ساکت دنیا که از آن دریچه‌ای رو به بی‌نهایت با تو بودن باز می‌شود. دریچه‌‌ای که خیالم مرا با خود به درون‌اش می‌کشد تا ندانم که معنی این همه همهمه‌ی دنیای خارج چیست. چه فرق می‌کند که در برابر این دریچه ایستاده باشی و عطرت را بگسترانی و یا در درون آن زلفانت را به دست باد سپرده باشی، هر کدام که باشد، من با خیال تو خواهم زیست.

Written by satgean

June 16, 2008 at 11:24

Posted in Love