میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for May 2008

without comments

صبح زود بود که داشتم با دوچرخه به دانشگاه می‌آمدم. در راه خودبخود به موضوع شماره‌ی بعدی هزارتو فکر می‌کردم. چیزی به ذهنم آمد. به دفترم که رسیدم عوض کار علمی شروع کردم به نوشتن. متن دو ساعت بعد تمام بود. با اینکه اندکی طولانی شد اما به نظر خودم یکی از قشنگ‌ترین متن‌هایی است که برای هزارتو نوشته‌ام و حال می‌توانید در شماره‌ی بیست و هشت مجله از طریق این لینک بخوانید‌اش. مدت زیادی بود که به خاطر مشغله‌های فراوان چیزی ننوشته بودم حال که دیدم بیست و هشت شماره از هزارتو چاپ شده واقعا شوکه شدم.

Written by satgean

May 30, 2008 at 8:19

Posted in Publication

without comments

در بالای تپه‌ای ایستادم. بقیه می‌رفتند. باد خنکی می‌وزید. پیراهن درآوردم و دستها را به اطراف باز کردم. باد همه‌ی اندام‌ام را لمس می‌کرد و مستم می‌ساخت. چشم‌ها را بستم و دنیا را در همان‌جا به پایان رساندم. پس از آن من در دنیای ساخته‌ی ذهن خود می‌زیستم بی‌توجه به آنها که می‌روند، بی‌توجه به آنها که به تماشایم ایستاده‌اند.

Written by satgean

May 28, 2008 at 10:03

Posted in Love, Private

without comments

همان چیزهایی که در نظرت هیچ شکی بر درستی‌شان نیست، یا همان چیزهایی که با تمام وجودت پذیرفته‌ای و خود را بدان‌ها مقید کرده‌ای، همان چیزها نیز به راحتی فرو می‌ریزند و از هم گسیخته می‌شوند اگر شرایط لازم فراهم آیند. آدمی بیش از آنکه که در نظرت جلوه می‌کند توانایی پذیرش و هضم غیرممکن‌ها را دارد. موجودی که (آدمی) با هر اسمی و دلیلی، توانایی کشتن هم‌نوع و یا خویشتن را دارد، توانایی عوض کردن و یا فراموش کردن باورهایش و نیز زیستن در شرایطی که پیش‌تر برایش غیر قابل تحمل می‌نمود را دارد. آدمی بیش از آنکه در نظرت جلوه می‌کند توانایی قبول هر چیزی را دارد تنها اگر شرایط لازم زمینه‌ی پیدایش «نه» را حذف کند. و در این روند پس‌رفت و یا پیش‌رفت معنی ندارد. گاهی می‌تواند آدمخوار باشد و گاهی می‌تواند صوفی‌گری کند.

Written by satgean

May 27, 2008 at 9:48

Posted in Philosophy, Psychology

without comments

سالها پیش بود که دوست داشتم برم جایی دور از آدمها زندگی کنم، نه کسی رو ببینم و نه کسی منو ببینه. نه اینکه ازشون خسته شده باشم و یا ازشون رنجیده باشم، نه، بلکه تنها به این خاطر که زندگی بین انسانها و دنبال کردن خوشی‌ها و غم‌ها، و زیستن بین اونها حماقت به نظر می‌اومد و می‌آد. حالا دوباره همون فکر به سرم زده. باید روش فکر کنم ببینم کجا می‌شه رفت که پای هیچ آدمیزادی اونجا نرسه.

Written by satgean

May 26, 2008 at 10:57

Posted in Private

without comments

خانه‌های قدیمی پر از خاطره‌اند. تمام جای جای آنها برای کسی که می‌اندیشد نقشی از گذشته را به خود می‌گیرد. با کوبیدن خانه، خاطره‌ها زیر تلی از خاک دفن می‌شوند. و خانه‌ی نوساز حاصل برای کسانی که سالها در این خانه با آن خاطرات زیسته‌اند، شروع تازه‌ای می‌طلبد شروعی تازه به زمانی که همه‌ی گذشته‌ات خاک شده است. چنین خانه‌ای برای انسانهایی که اکنون خاطرات گذشته‌شان را دفن شده می‌بینند سرد و بیروح و مرگ‌آور می‌نماید چرا که با هر دیواری که فرو ریخته سالهایی از عمرشان که بر آن دیوار‌ها نقش بسته بود مدفون گشته است. خانه‌ی نو شایسته‌ی خانواده‌ی نو است. خانواده‌ای که گوشه‌گوشه‌ی این خانه را با گذر عمرشان از خاطرات خوب و بد پر کنند. روابط بین آدمیان نیز، در دلشان، خانه‌ای می‌سازد که هر گوشه‌ی آن پر از خاطره است. قطع چنین رابطه‌هایی، به مثابه‌ی به دور ریختن دوستی‌ها، آرزوها، لذت‌ها و دردهایی است که در کنار هم تحمل کرده‌ایم. قطع چنین رابطه‌‌هایی به مثابه‌ی بریدن قسمتی از قلب‌ات است که عشق هدیه می‌کرد. گوشه‌ای از قلبی که چون جدا شود نمی‌توان بازپس گرفت. و هرچقدر عشقی که هدیه کردی، بزرگ باشد، قسمت بزرگی از قلب‌ات را از خود جدا کردی.

Written by satgean

May 23, 2008 at 8:55

Posted in Love, Psychology

without comments

با رخ‌دادن تمام وقایع طبیعی که وقوع آن برای خود ما روزی محال می‌نمود حقیقتی را شرمسارانه قبول می‌کنیم که همواره با خوش‌خیالی‌مان انکارش می‌کردیم. هم از این روست که در پس از دست دادن عزیزی مرگ را باور می‌کنیم، هم از این روست که در پس فرو ریختن سقف و دیواری، اگر زنده بمانیم، زلزله و یا جنگ را باور می‌کنیم. چه خوش می‌بود هیچ کدام از رویدادهایی که سالیان سال اتفاق افتاده است و اکنون نیز در حال اتفاق افتادن هست را، از روی خیال خام، دور از رخ‌داد دوباره نمی‌پنداشتیم. سایه‌ی مرگ و زلزله و جنگ هیچ گاه از روی ایران کنار نرفته است. آیا ترس و مرگ برادر این مردم و فرهنگ است؟

Written by satgean

May 22, 2008 at 13:56

Posted in Polotics, Sociology

without comments

مهم این نیست که جمعیت به چه سمتی می‌روند، مهم این است به سمتی که من می‌روم، چشمه‌ای باشد، درخت زیتونی و بادی که بر اندام‌ام پیچد.

Written by satgean

May 22, 2008 at 10:43

Posted in Love

without comments

تنها نگاه بود که بین آنها جریان داشت. پس از اندکی، به هم نزدیک‌تر شدند. بی‌هیچ حرفی، دستها دور کمر حلقه شدند و چند بوسه ربوده شد. حال دستها کمی آزادتر بودند برای لمس برجستگی‌های اندام.

Written by satgean

May 22, 2008 at 9:05

Posted in Love

without comments

هیچ‌گاه نمي‌دانی که عاقبت هر تصمیم‌ات چه خواهد بود. پس بر آن باش که هر چه برمی‌گزینی بتواند حداقل اندک توشه‌ای برای راه‌ات فراهم کند.

Written by satgean

May 21, 2008 at 13:23

Posted in Philosophy

without comments

چه میزان آنچه که بر زبان می‌آید حقیقت دارد؟‌ چه میزان کلمات می‌توانند پرده از چهره‌ی واقعیت بردارند؟ کلمات فقط به درد بیان رویدادهای فیزیکی (رویدادهای بنا شده بر روی حرکت) می‌خورند. کلمات، نه در زمینه‌ی احساسی و نه در زمینه‌ی منطقی، نمی‌توانند به عنوان ملاک به کار روند چرا که احساس و منطق با زمان تغییر می‌کند. چرا که حقیقت با گذر زمان دستخوش تغییر می‌شود. کلمات فقط می‌توانند، در بهترین حالت، وصف‌کننده‌ی زمان حال باشند. توصیف پدیده‌های غیر فیزیکی «حس» شده در یک دقیقه پیشتر و یا یک دقیقه پس‌تر از محدوده‌ی قدرت کلمات خارج است. حال بنگرید که چه میزان از مسیر زندگی ما با کلمات تعیین می‌شوند.

Written by satgean

May 20, 2008 at 14:54

Posted in Philosophy, Psychology