Archive for May 2008
…
صبح زود بود که داشتم با دوچرخه به دانشگاه میآمدم. در راه خودبخود به موضوع شمارهی بعدی هزارتو فکر میکردم. چیزی به ذهنم آمد. به دفترم که رسیدم عوض کار علمی شروع کردم به نوشتن. متن دو ساعت بعد تمام بود. با اینکه اندکی طولانی شد اما به نظر خودم یکی از قشنگترین متنهایی است که برای هزارتو نوشتهام و حال میتوانید در شمارهی بیست و هشت مجله از طریق این لینک بخوانیداش. مدت زیادی بود که به خاطر مشغلههای فراوان چیزی ننوشته بودم حال که دیدم بیست و هشت شماره از هزارتو چاپ شده واقعا شوکه شدم.
…
در بالای تپهای ایستادم. بقیه میرفتند. باد خنکی میوزید. پیراهن درآوردم و دستها را به اطراف باز کردم. باد همهی اندامام را لمس میکرد و مستم میساخت. چشمها را بستم و دنیا را در همانجا به پایان رساندم. پس از آن من در دنیای ساختهی ذهن خود میزیستم بیتوجه به آنها که میروند، بیتوجه به آنها که به تماشایم ایستادهاند.
…
همان چیزهایی که در نظرت هیچ شکی بر درستیشان نیست، یا همان چیزهایی که با تمام وجودت پذیرفتهای و خود را بدانها مقید کردهای، همان چیزها نیز به راحتی فرو میریزند و از هم گسیخته میشوند اگر شرایط لازم فراهم آیند. آدمی بیش از آنکه که در نظرت جلوه میکند توانایی پذیرش و هضم غیرممکنها را دارد. موجودی که (آدمی) با هر اسمی و دلیلی، توانایی کشتن همنوع و یا خویشتن را دارد، توانایی عوض کردن و یا فراموش کردن باورهایش و نیز زیستن در شرایطی که پیشتر برایش غیر قابل تحمل مینمود را دارد. آدمی بیش از آنکه در نظرت جلوه میکند توانایی قبول هر چیزی را دارد تنها اگر شرایط لازم زمینهی پیدایش «نه» را حذف کند. و در این روند پسرفت و یا پیشرفت معنی ندارد. گاهی میتواند آدمخوار باشد و گاهی میتواند صوفیگری کند.
…
سالها پیش بود که دوست داشتم برم جایی دور از آدمها زندگی کنم، نه کسی رو ببینم و نه کسی منو ببینه. نه اینکه ازشون خسته شده باشم و یا ازشون رنجیده باشم، نه، بلکه تنها به این خاطر که زندگی بین انسانها و دنبال کردن خوشیها و غمها، و زیستن بین اونها حماقت به نظر میاومد و میآد. حالا دوباره همون فکر به سرم زده. باید روش فکر کنم ببینم کجا میشه رفت که پای هیچ آدمیزادی اونجا نرسه.
…
خانههای قدیمی پر از خاطرهاند. تمام جای جای آنها برای کسی که میاندیشد نقشی از گذشته را به خود میگیرد. با کوبیدن خانه، خاطرهها زیر تلی از خاک دفن میشوند. و خانهی نوساز حاصل برای کسانی که سالها در این خانه با آن خاطرات زیستهاند، شروع تازهای میطلبد شروعی تازه به زمانی که همهی گذشتهات خاک شده است. چنین خانهای برای انسانهایی که اکنون خاطرات گذشتهشان را دفن شده میبینند سرد و بیروح و مرگآور مینماید چرا که با هر دیواری که فرو ریخته سالهایی از عمرشان که بر آن دیوارها نقش بسته بود مدفون گشته است. خانهی نو شایستهی خانوادهی نو است. خانوادهای که گوشهگوشهی این خانه را با گذر عمرشان از خاطرات خوب و بد پر کنند. روابط بین آدمیان نیز، در دلشان، خانهای میسازد که هر گوشهی آن پر از خاطره است. قطع چنین رابطههایی، به مثابهی به دور ریختن دوستیها، آرزوها، لذتها و دردهایی است که در کنار هم تحمل کردهایم. قطع چنین رابطههایی به مثابهی بریدن قسمتی از قلبات است که عشق هدیه میکرد. گوشهای از قلبی که چون جدا شود نمیتوان بازپس گرفت. و هرچقدر عشقی که هدیه کردی، بزرگ باشد، قسمت بزرگی از قلبات را از خود جدا کردی.
…
با رخدادن تمام وقایع طبیعی که وقوع آن برای خود ما روزی محال مینمود حقیقتی را شرمسارانه قبول میکنیم که همواره با خوشخیالیمان انکارش میکردیم. هم از این روست که در پس از دست دادن عزیزی مرگ را باور میکنیم، هم از این روست که در پس فرو ریختن سقف و دیواری، اگر زنده بمانیم، زلزله و یا جنگ را باور میکنیم. چه خوش میبود هیچ کدام از رویدادهایی که سالیان سال اتفاق افتاده است و اکنون نیز در حال اتفاق افتادن هست را، از روی خیال خام، دور از رخداد دوباره نمیپنداشتیم. سایهی مرگ و زلزله و جنگ هیچ گاه از روی ایران کنار نرفته است. آیا ترس و مرگ برادر این مردم و فرهنگ است؟
…
مهم این نیست که جمعیت به چه سمتی میروند، مهم این است به سمتی که من میروم، چشمهای باشد، درخت زیتونی و بادی که بر اندامام پیچد.
…
تنها نگاه بود که بین آنها جریان داشت. پس از اندکی، به هم نزدیکتر شدند. بیهیچ حرفی، دستها دور کمر حلقه شدند و چند بوسه ربوده شد. حال دستها کمی آزادتر بودند برای لمس برجستگیهای اندام.
…
هیچگاه نميدانی که عاقبت هر تصمیمات چه خواهد بود. پس بر آن باش که هر چه برمیگزینی بتواند حداقل اندک توشهای برای راهات فراهم کند.
…
چه میزان آنچه که بر زبان میآید حقیقت دارد؟ چه میزان کلمات میتوانند پرده از چهرهی واقعیت بردارند؟ کلمات فقط به درد بیان رویدادهای فیزیکی (رویدادهای بنا شده بر روی حرکت) میخورند. کلمات، نه در زمینهی احساسی و نه در زمینهی منطقی، نمیتوانند به عنوان ملاک به کار روند چرا که احساس و منطق با زمان تغییر میکند. چرا که حقیقت با گذر زمان دستخوش تغییر میشود. کلمات فقط میتوانند، در بهترین حالت، وصفکنندهی زمان حال باشند. توصیف پدیدههای غیر فیزیکی «حس» شده در یک دقیقه پیشتر و یا یک دقیقه پستر از محدودهی قدرت کلمات خارج است. حال بنگرید که چه میزان از مسیر زندگی ما با کلمات تعیین میشوند.




