میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for April 2008

without comments

همیشه خود را وسط رود انداختم تا با جزر و مد آن دست و پا زنم. نشستن در یک گوشه، و تماشای جریان آب، که از کجا آمده است و به کجا می‌رود، افسردگی به بار می‌آورد.

Written by satgean

April 30, 2008 at 10:31

Posted in Private

without comments

تنهایی زندان است. آفتاب را از تو می‌گیرد و پوست‌‌ات را نازک و حساس می‌کند طوری که از تماس هر چیز و ناچیز خود بخود پاره می‌شود و خون می‌ریزد. تنهایی زندان است. چهره‌ها را از تو می‌گیرد و مرز بین صورت و ذهن‌ات را می‌زداید طوری که وقتی به آینه می‌نگری برای خود تلخکی می‌شوی که با تغییر و کج و معوج کردن دهان و دماغ و چشم‌هایت، در تلاش برای اثبات موجودیت خود است. تنهایی زندان است. اندیشه‌های دیگر را از تو می‌گیرد و مرز بین بودن و نبودن را پاک می‌کند و تمام رشته‌های تعلق‌ را پاره می‌کند طوری که همه چیز ماهیت خود را از دست می‌دهد و در شک بین زنده بودن و نبودن معلق می‌مانی. تنهایی زندان است. صداهای دیگر را از تو می‌گیرد، با خود حرف می‌زنی، با خود فریاد می‌کشی و با خود قهقهه سر می‌دهی و همین کار تنها لذت زندگی برایت می‌شود، لذتی که در تلاش برای پیوند دادن تو به دنیای خارج است. تنهایی جنون را که همان پاره‌کردن هر بندی با اطراف‌ات است به سراغت می‌آورد و در مبارزه‌ی بین نیازهای جسمانی کاردی بر سینه‌ات می‌نشاند. تنهایی فرو رفتن در خود است، آرام … آرام … … آرام … … … آرام … … … …

Written by satgean

April 28, 2008 at 14:56

Posted in Psychology

without comments

انسانها دو دسته‌اند: دسته‌ی اول آنهایی که هر روز در نمایش مصور* زندگی دیگران غرق می‌شوند، و دسته‌ی دوم انسانهایی که زندگی‌شان خود نمایشی است مصور برای دیگران. دسته‌ی اول هر شب یا هر روزی که دلشان بخواهد فیلم را تماشا می‌کنند و دسته‌ی دوم هر روز و شب لاجرم داستان زندگی خود را مرور می‌کنند. دسته‌ی اول همیشه حرفی برای گفتن برای دیگران دارند اما دسته‌ی دوم در سکوت خویش غرق می‌شوند.

* نمایش مصور، همان فیلم است. آوای کلمه‌ی فیلم در نوشته‌های اینچنینی با آوای بقیه‌ی متن نمی‌خواند و لاجرم باید از کلمه‌ی دیگری استفاده کرد.

Written by satgean

April 28, 2008 at 9:51

Posted in Psychology

without comments

همه چیز می‌آید و می‌گذرد و در این میان گردی بر دل ما نشانده می‌شود. می‌دانی که چیزی ماندگار نیست اما در همان حال نیز چاره‌ای جز گلاویز شدن با همان چیز نیست، که زندگی غیر از این خالی و ساکت می‌ماند. کسی چه می‌داند، شاید بار تجربه‌هاست که در نهایت کمر ما را خم می‌کند و چون کاغذی مچاله شده به دور می‌اندازد. کاغذی که گر باز کنی، در هر کدام نوشته‌هایی، زیبا یا زشت، که هر کدام نشان از وسع و توانایی نگارنده بود، پیدا می‌کنی. نوشته‌هایی که برای پر کردن کاغذ عمر ما را مصرف کرده‌اند.

Written by satgean

April 25, 2008 at 8:33

Posted in Private, Psychology

without comments

نیازی به گفتن از حرفهای خاص نیست. حرفهای خاص برای افراد خاص مهم است و افراد خاص نیز هر کدام حرفهای خاص خود را دارند و به حرفهای خاص تو توجهی نمی‌کنند! پس نیازی به گفتن از حرفهای خاص و حتی اندیشیدن درباره‌ی آنها نیست.

Written by satgean

April 24, 2008 at 7:44

Posted in Psychology

without comments

خسته از دربه دری در میان حرف‌ها، نگاه‌ها، اندیشه‌ها و نوازش‌های دیگران، خانه‌ای می‌خواست برای خویش، تا هر روز صبح پرده از چهره‌ی خورشید کنار زند، گلدان‌های جلوی پنجره را آب دهد و با یک فنجان چای و یک عدد پیپ در دوردستها غرق شود. صدای انبوه آدمیان آزارش می‌داد و او تنها می‌خواست آوایی در گوشی بخواند و آوایی در گوش‌اش خوانده شود.

Written by satgean

April 23, 2008 at 8:08

Posted in Psychology

without comments

شمع ِحافظه‌اش پیدا نبود و از همین روی نوری در آینده نیز به چشم نمی‌آمد، شاید از آن روی که بر روی آینه‌‌های موازی گذشته و آینده‌اش گردی نشسته بود. او کورمال، دست‌کشان بر تن هر چیزی، تنها در«حال» پرسه می‌زد.

Written by satgean

April 22, 2008 at 7:39

Posted in Psychology

without comments

لبها برای بوسه‌ای نزدیک هم شده بود. صدای پرهای پرنده‌ای دستها را از هم جدا ساخت.

حساسیت گوش‌هایش به هر صدایی جز صدای درونی خویش از بین رفته بود. روزی صدای پر پرنده‌ای دیگر، او را در زیر درختی نشاند و برای لحظه‌ای از مرز بین خواب و بیداری به سمت بیداری، همان سمتی که پرنده موجودیت می‌یافت، هدایت شد. دیری نپایید که شلاق صداهای درون‌اش بر داخل جمجمه‌اش او را دوباره به خلسه خواب و بیداری بازگرداند. اسب زمان همچنان گردهای سفید بر موهای او می‌نشاند و او هیچ گاه دوباره به خود باز نیامد تا بداند که آن پرنده از جانب خدا بود و یا ابلیس و آن بوسه او را می‌توانست به خواب ابدی برد یا به بیداری‌ی پرنده.

Written by satgean

April 21, 2008 at 15:12

Posted in Love, Philosophy, Psychology

without comments

برخواهم گشت.

Written by satgean

April 18, 2008 at 14:44

Posted in Private