میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for March 2008

without comments

Those three words
Are said too much
They’re not enough

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world

P.s. The music, and its lyrics. Band: Snow Patrol, Album: Eyes open.

Written by satgean

March 10, 2008 at 15:07

Posted in Art

without comments

هیچ کدام از یاد نمي‌توانیم برد. نه من آواز دم‌ات را و نه تو هـُرم بازدم‌ام را. نه تو لبان‌ام – به زمانی که از عشق گر گرفته بود – را و نه من چشمان‌ات – به زمانی که خود را در تو به ثبت می‌رساندم – را. ما در هم تنیدیم و شعله زادیم. حال گو باد بیاید و خاکی بر روی این آتش افکند. با خاکستر همیشه گرم‌اش چه تواند کرد؟!

Written by satgean

March 8, 2008 at 11:36

Posted in Love

without comments

ترفند‌ش کارساز بود. دخترک دوباره آمد و برابرش نشست. معلوم بود که کلافه است، همین کلافه‌گی‌اش او را هم کلافه کرده بود و هر آن ممکن بود که همه چیز به هم ریخته شود. بی‌آنکه دخترک متوجه شود به سرعت آخرین قسمت تصویر را در ذهن خویش حک کرد، آنگاه با اشاره به دخترک فهماند که می‌تواند برود. دخترک خوشحال از رها شدن از این کلافه‌گی کیف‌اش را برداشت و با شتاب رفت. جام نیمه، لبالب گشت و دود غلیظی در فضا به رقص درآمد. حال می توانست همه‌ی عمر را با پیپ و شراب و تصویر دخترک برابر چشمان‌اش به سر کند.

و که می‌دانست که تصویر دخترک از خود او مهربان‌تر بود.

Written by satgean

March 7, 2008 at 10:17

Posted in Love

without comments

لعنت به آنکه سرزمین ما را برایمان غربت کرد و در غربت رهایمان. مگر ما جز آزادی و برابری چیز دیگری می‌خواستیم؟ حقی که کسی به ما ارزانی نداشته است تا از ما نیز بستاند. اما به نام خدا، همانی که از دید ایشان ما را خلق کرده است تا بر سرنوشت خویش حاکم شویم، آزادی ما را از ما گرفتند و خود را به نام همان خدا بر ما ارجح دانستند. اگر من از جهنم ذهن آنان لذت بیشتری ببینم باید که را می‌دیدم تا اینان مرا آزاد رها می‌ساختند تا زمینه‌ی به جهنم رفتن را برای خود فراهم می‌ساختم؟ من از سوختن لذت می‌برم، در این دنیا از آتش عشق، و در آن دنیا – چه باک – از آتش جهنم همراه با حوریان این دنیا.

Written by satgean

March 6, 2008 at 11:26

Posted in Polotics, Religion

without comments

الف- چیزی که سکس را لذت‌بخش و جذاب می‌کند، حس بعد از ارضا شدن نیست، بلکه شکل رابطه‌ی فیمابین است که تا رسیدن به نقطه‌ی ارضا جریان پیدا می‌کند. از همین روست که خودارضایی هیچ‌گاه نمی‌تواند جای سکس را بگیرد حتی اگر تمام شرایط لازم فراهم آید. از همین روست که خوابیدن با روسپی نمی‌تواند لذتی حتی شبیه خوابیدن با معشوق را داشته باشد.

ب- خواستم برایش بگویم: پسری که می‌داند تو با فرد دیگری رابطه داری اما حرفی نمی‌زند، هر حسی ممکن است نسبت به تو داشته باشد اما مطمئنا عاشق‌ات نیست! فکر نکن که از عشق زیادش صبر می‌کند. کسی که چنین صبری داشته باشد، روزی با همین صبرش تو را با دیگری و یا با خودت معامله خواهد کرد. منصرف شدم.

پ.ن. از مشهور بودن زیاد همیشه فراری بوده‌ام. امروز چند بار وسوسه شدم عکس‌ام را بگذارم، اما به خاطر دردسرهای بعد از آن منصرف شدم.

Written by satgean

March 5, 2008 at 16:13

Posted in Psychology

without comments

دوست داشت بیشتر فرو رود حتی اگر سربرنیارد، چرا که حسی برای شروع دوباره نداشت. هیچ‌گاه دستهایش اینقدر سرد نبود، دنبال پیپ‌اش می‌گشت.

Written by satgean

March 4, 2008 at 12:34

Posted in Psychology

without comments

احمدی نژاد: ” آمریکا تروریسم را به منطقه آورد.” و اینکه “دیدار از عراق بدون دیکتاتور، برایم بسیار مسرت بخش است”.

هوش گوینده‌ی جمله‌ای اول را می‌ستایم اما در هوش گوینده‌ی جمله‌ی دوم شک می‌کنم. کسی که آنقدر هوش و ذکاوت داشته باشد که جمله‌ی اول را نتیجه بگیرد، نمي‌تواند آنقدر نادان باشد که نداند فرقی بین دیکتاتوری عراق و دیکتاتوری‌ای که خود به راه انداخته است وجود ندارد.

درس اول در سیاست این است که لازم نیست که راجع به همه چیز سخن گفت، ولی باید راجع به هر چیز که سخن می‌گوییم صادق باشیم. اما از آنجا که سیاست‌مداران ما (رییس‌جمهورهای ما) تازه در طول دوره‌ی سیاسی‌شان (ریاست جمهوری‌شان) درس سیاست می‌آموزد، درسی که آموختن آن در این دوران به بدبختی میلونها نفر می‌انجامد، ایشان بعدا خواهند فهمید که نباید از چیزهایی سخن می‌گفتند که همه به ریش‌اش بخندند و زندگی این همه مردم را ویران کنند.

Written by satgean

March 3, 2008 at 10:25

Posted in Polotics

without comments

حرفهای زیادی است که می‌خورم و نمی‌نویسم. هم حرفهای دل، هم حرفهای عقل…  باید دوباره با این وبلاگ آشتی کنم.

Written by satgean

March 2, 2008 at 21:32

Posted in Private

without comments

تنها در تنهایی خود است که به آنچه که هستیم و آنچه که از زندگی می‌طلبیم پی می‌بریم. بودن ِدر جمع ما را با نیازها و خوشی‌های جمع درگیر می‌کند و ما را در دو راهی خویش و جمع آواره رها می‌سازد. تنها در تنهایی خود است که فارغ از حرف و حدیث دیگران، به صدای دل خود گوش می‌دهیم و برای راضی کردن‌اش بار سفر می‌بندیم. برای آواره نبودن در بین آغوش دلبرکان این دنیا، ابتدا باید در تنهایی خود، عطر آغوش دلبر خیالی‌مان را ببوییم تا به زمان گشوده گشتن آغوش‌ها، در میان بوی‌ها گیج و سردرگم نباشیم. تا زمانی که ندانیم از این دنیا چه مي‌خواهیم، لباسی تن معشوقمان نمی‌دوزیم و لاجرم هر کسی را با هر لباسی می‌پذیریم.

Written by satgean

March 1, 2008 at 12:07

Posted in Psychology