میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for February 2008

without comments

وجود این همه وب‌سایت و این همه حرف دقیقا مانند آن است که از ارتفاع صدمتری بالای زمینی که مسطح فرض می‌شود به همه‌ی مردم بنگری که با هم در حال حرف زدن هستند. صدای هیچ‌کس بیش از ده‌متر آن‌طرفتر نمی‌رسد. تنها صدای آنانی که بر روی منبر می‌روند دو یا سه برابر دیگران به اطراف پخش می‌شود اما نتیجه‌ی بالای منبر بودن‌شان در نهایت تفاوتی با بقیه ندارد جز اینکه آنی که بر روی منبر می‌رود بیشتر انرژی مصرف می‌کند و یا همان اصطلاح معروف..

Written by satgean

February 29, 2008 at 18:01

Posted in Sociology

without comments

همه از رسیدن به دریا سخن می‌گویند اما کسی از خسته‌کنندگی دریا حرفی نمی‌زند چرا که هیچ‌کس تا ابد بر دریا منزل نمی‌کند تا خواب‌آلودگی آن را دریابد. همه از ستاره شدن سخن می‌گویند اما کسی از تنهایی ستاره حرفی نمی‌زند چرا که هیچ‌کس ستاره‌ای نگشته است تا به بی‌کسی ستاره پی‌ برد. همه ادعا می‌کنند، همه پرحرفی می‌کنند، و اندیشه‌های دیگران را نشخوار می‌کنند. همه از رهسپار شدن به سوی هدفی خیالی که زاییده‌ی ذهن‌ گذشتگان است ناخودآگاه و بی‌آنکه بیاندیشند که در پس رسیدن به این هدف چه چیزی در انتظار آنهاست سخن می‌گویند اما کسی وجود ندارد که در همین جایی که هست خانه‌ای بسازد و تمام خوشی‌های دریا و ستاره شدن را به منزل‌اش بیاورد. چرا که کسی توان تخیل و موجودیت بخشیدن به آن را ندارد و لاجرم همه با به سوی دریا و ستاره رفتن، در خیال خود دریا و ستاره می‌شوند. من اما نه به سوی دریا رهسپارم و نه در فکر درخشیدن در آن تاریکی بی‌انتهایم. من بی‌هیچ ادعایی و بی‌هیچ حرفی، در همین سکوت صبحگاهی‌، از پس شبی طولانی، در میان بوی تن‌ات، جان می‌گیرم تا نور و آرامش هدیه کنم.

پ.ن. دیدم همه مثلا از رسیدن به هدف (معشوق) حرف می‌زنند، فیلم می سازند، کتاب می‌نویسند. اما مشکل بزرگ بعد از رسیدن به هدف به انسان رجوع می‌کند و هیچ‌گاه این انسانها نمی‌توانند صحنه‌های بعد از رسیدن را نشان دهند چرا که خود یا به آنجا نمی‌رسند و یا اگر هم رسند بعد از رسیدن فراموش می‌کنند که چرا به آنجا آمده بودند. همه ادعا می‌کنند و بر روی پایه‌های این ادعاهای واهی‌شان خانه‌ای زرین می‌سازند اما پس از مدتی این خانه‌های زیبا بر سرشان آوار می‌شود.

Written by satgean

February 28, 2008 at 10:59

Posted in Love, Philosophy, Psychology

without comments

تماسهای شما باعث شد پست اخیر را بردارم.

Written by satgean

February 27, 2008 at 11:23

Posted in Private

without comments

آرامش، همان آرامشی که پیش از طوفان حاکم است. آرامشی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس را بدان راه نیست و در لاک تنهایی خود برای طوفان بعدی آماده می‌شوی. آرامشی که لازمه‌ی آن بریدن از جریان زندگی‌ست تا به زمانی که دوباره به زندگی بازمی‌گردی چیزی برای عرضه داشته باشی. چیزی مانند شب، چیزی مانند زمستان. درست است که در این میان قسمتی از عمر به دوری از جریان زندگی سپری می‌شود اما چه می‌شود کرد که لازمه‌ی هر زایشی نشستن بر روی تخم اندیشه و دور بودن از جمعیت است. که نوزادان‌‌ات عقیم نمانند و در برابر طوفان‌ها کم نیاورند تا روزی خود طوفان کنند. و زندگی به همین سادگی، به همین آشفتگی و به همین بی‌رحمی است. تو را دمی از خود دور می‌کند و دمی به خود مي‌خواند. تو را وا می‌دارد که ساز مخالف با آن زنی تا در برابر سازهای مخالف بر خود نلرزی. تا بی‌اعتنا به این و آن، طنین سازت را تا نهایت در شب‌ها و روزهایت بیافکنی.

Written by satgean

February 25, 2008 at 9:48

Posted in Love, Philosophy, Psychology

without comments

شعری که در ادامه می‌آید از نوشته‌های دوست عزیزم است که دوست می‌داشتم من آن را می‌سرودم و در تعجبم که چگونه به ذهن من نیامده است!

دیگر نمی‌ستایمت ای عشق
و تو را ای شیطان
که مرا به آتش‌ات اسیر کرده‌ای

آب را می‌ستایم
در خنکایش
کز نوک موهایم می‌چکد
و سردم می‌کند در انتهای ریشه‌ها
بس که از التهاب تنم به تنگم.

خاک را می‌ستایم
که بارور می‌شود هر بهار
از حیات خفتهء هستی
و من حیات محبوسم را
با خود به هر سو می‌کشم

باد را می‌ستایم
که ریشه‌هایم را از جا می‌کند
و چون جلجراغی بر سقف جهان می‌آویزد.
چون تاب ریشه‌های محکم را ندارم.

دلم در آتش
حیاتم در خاک
ریشه‌هایم در باد
خدا را می‌جویم
تا برهم از التهاب عشق
تطهیرعنصر پنجم را می‌جویم

Written by satgean

February 24, 2008 at 16:42

Posted in Others

without comments

سرد است سرد است سرد است. گرم‌ نخواهد شد گرم نخواهد شد گرم نخواهد شد. زرد است زرد است زرد است. سبز نخواهد شد سبز نخواهد شد سبز نخواهد شد. تلخ است تلخ است تلخ است. قند نخواهد شد قند نخواهد شد قند نخواهد شد. درد است درد است درد است. دور نخواهد شد دور نخواهد شد دور نخواهد شد. تنهاست تنهاست تنهاست. جفت نخواهد شد جفت نخواهد شد جفت نخواهد شد. جسمم قلبم روحم. شاد نخواهد شد شاد نخواهد شد شاد نخواهد شد. هستی مستی رستی …

پ.ن. فقط شعر است. نه اینکه خود در این حال و هوا باشم.

Written by satgean

February 19, 2008 at 12:11

Posted in Love

without comments

یک – حقیقت تابعی است از زمان و مکان. و واقعیت تابعی است از حقیقت. و این مفهوم سیال لزج هیچ‌گاه جامد نخواهد شد و پیمانه‌ای در دست ما نخواهد بود که بدان وسیله چیزی را بسنجیم. چهره‌ی ما که برگرفته از واقعیت و حقیقت‌ایم نیز سیال و لزج خواهد بود طوری که هیچ‌کس به واقعیت وجودی ما حتی خود ما نیز پی نخواهد برد. تنها اتفاقات سریع و ناگهانی هستند که ردی از حقیقت صلب را به ما می‌توانند نشان دهند.

دو – باز همان سناریو که در آخرین انتخابات ریاست جمهوری اجرا شده بود در حال اجرا شدن است. ابتدا رد صلاحیت‌ها و بعد تایید صلاحیت‌ها تا مردم را تشویق کنند که از فرصت به دست آمده استفاده کنند. همانطور که زمان رد صلاحیت معین در انتخابات گذشته نوشتم که این سناریویی است برای راغب کردن مردم به شرکت در انتخابات و بعد از کمی با حکم رهبری صلاحیت معین تایید خواهد شد، پیش از این نیز می‌دانستم که چاره‌ای جز تایید صلاحیت‌ها ندارند تا دوباره مردم را سر صندوق‌ها بکشانند. کسی در این میان یک سپوال ساده را از خود نمی‌پرسد: اگر شورای نگهبان در چهارچوب قانون عمل می‌کند، آن چه نیرویی است که آن را وادار به بازنگری نظر قانونی خود می‌کند؟ اگر اولی قانونی است دومی غیرقانونی است و اگر دومی قانونی است اولی غیرقانونی. اما زمانی که منفعت خود در میان است بهتر است از قانون و منطق حرف نزنیم. و اکنون منفعت اصلاح‌طلبان در میان است.

سه – فکر کنم چندمین بار باشد که از این و آن می‌شنوم که مطلبی در جایی درج شده است بدون آنکه خود دوستان اطلاع دهند. و امیدوارم این گلایه مایه‌ی قهر ایشان نباشد :)

Written by satgean

February 16, 2008 at 18:57

without comments

و هر عشقی برای زیبا دیدن دنیا از دریچه‌ی چشم خویش است و معشوق در این میان دلیلی‌ست برای ادامه‌ی بازی زندگی. هر قدر وصال زودتر صورت گیرد بازی سریعتر به انتها رسیده است و دوران بی‌عشقی نزدیک‌تر شده است. پس همان به که هیچ‌گاه وصالی نباشد تا همیشه عشق را دوست بداریم. چه باک که در این میان معشوق در باطن برای ادامه‌ی بازی تو را برای هوس چند روزه‌اش بخواهد اما در ظاهر چیز دیگری ادعا کند. تو به آنچه که در نهایت می‌طلبیدی، رسیده‌ای. روحی که برای چند روز دوست‌اش بداری و تنی از آن این روح که برای چند روز در میان‌اش بپیچی تا این چند روزه‌ی هستی را در مستی بگذرانی. شاید کسی در این میان بازی را وامی‌گذارد که روح و تن‌اش را بی هیچ عشقی تقدیم تو می‌کند چرا که وجود تو او را از غرق شدن در این هستی نگون رها نکرده است بلکه او را بیشتر فرو برده است. اما هر چه هست هر دو به آنچه که می‌طلبیدید رسیده‌اید.

پ.ن. یکی از چیزهایی که با ظهور تکنولوژی به جمع چیزهای بد پیوست این است که کسی برای تو با اس‌ام‌اس ولنتاین را تبریک بگوید و تو شماره‌اش را قبلا پاک کرده باشی. و بپرسی: ببخشید! شما؟! گفتم نباید شماره‌ی کسی را پاک کنم! اما روی اعصابم می‌رفت.

Written by satgean

February 15, 2008 at 11:57

Posted in Love, Psychology

without comments

باد موهایش را نوازش می‌داد و گاهی چند تار مو را جلوی چشمان‌اش مي‌ریخت. از زیبایی خود زیبا شده بود و قلب‌اش مملو از عشق به زندگی بود، اما چه فایده که دلبری نداشت تا این زیبایی را ستایش و در خود ثبت کند. عمر همچنان می‌گذشت و او هر روز شاهد زایل شدن یکی از زیبایی‌هایش بود. دمی با خود اندیشید: لباس‌هایش را کند، دراز کشید تا با نور مهتاب به عشق‌بازی بپردازد. زیبایی‌اش را در ذهن طبیعت وحشی به ثبت رسانده بود.

موزیک: مهتاب

Written by satgean

February 11, 2008 at 10:28

Posted in Love

without comments

دشت‌های دور! دشت‌هایی که تنها از سم ضربه‌های اسبان وحشی قلب‌تان به تپش می‌افتد، به انتظارم باشید تا در زیر نور مهتاب به رقص درآییم. کسی با قلبی مملو از عشق و هوس به سوی‌تان می‌شتابد. قلبی که با هر سم ضربه‌ی اسبان وحشی هوس دویدن تا نهایت دنیا او را از خود بی‌خود می‌کند و عاشق اسبانی می‌شود که چنین قلب‌اش را با قلب شما پیوند می‌دهند.

موزیک: Kirac- Gidiyorum

Written by satgean

February 6, 2008 at 13:03

Posted in Love