Archive for June 2007
…
نه آغازی در میان است و نه انجامی در میان خواهد بود؛ تنها فاصله است که حقیقت دارد.
پ.ن. آغاز و انجام را می توان به شروع حس عاشقی و وصل نیز ربط داد. بعد از وصل همه چیز عادی می شود و تازه آنوقت از خود می پرسیم که آیا واقعا حسی وجود داشته است. در مسائل فلسفی نیز کمابیش جریان به همین منوال است. نمی دانیم منشا سئوال از کجاست و نمی دانیم که به دنبال چه جوابی هستیم. تنها سئوال می کنیم و بعد جستجو. و مسلما در زندگی روزمره نیز وضع متفاوتی نیست. بیشتر عمر ما در فاصله ی بین آغاز و انجام سیر می شود اما کسی نیست که فاصله را – که اکثر دقایق عمرمان را اشغال کرده است – جدی بیانگارد و بپذیرد.
…
در گیجی غیر قابل توصیفی سیر میکنم. چهرهی تازهای از زندگی در برابر چشمانم خودنمایی میکند و مرا به بازی میطلبد. از بیرون گود پیداست که تا مدتی طولانی حریف این یکی نخواهم شد و به زمین خواهم خورد اما چه باک که سرتاسر زندگی بازی است و اگر وارد این نشوم در قلعهی غیرقابل نفوذ خود همچنان برای خود فرمانروایی خواهم کرد و به زندگی یکنواخت ادامه خواهم داد.
گاهی به زمین خوردن و باختن لذتبخش است. دیدن حریف که چگونه قهقههی پیروزی و شادمانی سر میدهد و تو که در چشمانش موجود حقیری بیش نیستی. گاهی باید باخت تا فهمید که چگونه باید از پیروزی لذت برد. دورهی گذار را طی میکنم و لباس عوض میکنم. گرچه هیچ فرقی نمیکند که چه لباسی بر تن کرده باشم. هدف تنها به خاک سپردن زمان است که اینچنین بر شانههایم سنگینی میکند. باید بازی کرد چه باک از بردن و باختن. و اگر از بازیای خسته شدیم به بازی دیگری بپردازیم که زندگی ارزشی جز همبازیاش شدن ندارد.
…
میگوید: چون به حکمت ببندد دری، به رحمت گشاید در دیگری
میگویم: آنهایی که از در عبور کردهاند این را میگویند، اما صدای آنهایی که سالهای سال پشت در ماندند و مردند به گوش هیچ کسی جز همان کسانی که پشت درند نرسید و نخواهد رسید.
…
وفور بیاعتنایی به همراه دارد. حتی وفور رنج و درد نیز بیاعتنایی به همراه دارد.
وفور یعنی واقعیت. وفور یعنی یقین به موجودیت.
…
گیر کردن در بن بست و دوست داشتن خود. همین بود منشاء عقیده به امتحان شدن از جانب خدا، چرا که راهی برای رهایی از بن بستها به ذهن شان خطور نمی کرد و وجود خود را لایزال می دانستند.
دوست داشتن خود و ترس از نیست شدن. همین بود منشاء عقیده به دنیایی دیگر، چرا که نمی توانستند خواب دیگری را ماورای این خواب تصور کنند و همیشه خفتن برایشان خوفناک می نمود.
پذیرفتن بن بست و زجر بی دلیل، پذیرفتن پوچی و زندگی ی ِهمیشه در خواب، نیاز به خدا را به سطل زباله می اندازد و انسان را به جای گوسفند، شغالی می کند تا در این وادی به جای بع بع، زوزه سر دهد.
…
هیچ درمانی برای هیچ دردی وجود ندارد. تنها مُسَکِن است که یا سنسورهای حس درد را از کار می اندازد و یا آنان را نیمه فعال می کند. هیچ درمانی برای هیچ دردی وجود ندارد. تنها مسکن است که یا سنسورهای حس درد را از کار می اندازد و یا آنان را نیمه فعال می کند. مسکن است که ما را به زیستن بیشتر، درد کشیدن بیشتر، و دوباره به استفاده از مسکن بیشتر مجبور می کند. اگر مسکنی وجود نداشتد تکلیف زندگی با ما بسی زودتر از اینها معین می شد.
پ.ن. چیزی در زندگی ام عوض نشده است. همه چیز مثل همیشه است. گمان نشود که به خاطر شرایط جدید حرفهای جدید مطرح می شود.
…
بدبختی های آدمی را پایانی نیست. گرچه شرایط کوتاه تازه ای می تواند برایش فراموشی فراهم آورد، اما روزی ناگاه، موقعی که غرق خوشی است، چاه سیاه بدبختی دوباره زیر پای او دهان باز می کند تا او را به درون کشد.
آدمی را گریزی از گذشته اش نیست و همین گذشته بندی می شود بر دست و پایش تا آینده ی او نیز بدین بند متصل باشد.
…
فردا دو نفر سنگ سار می شوند.
هیچ گاه نمی شود فهمید که چگونه خودخواهی آدمی به آن حد می رسد که دو نفر دیگر را به مرگ محکوم کند. آیا اینان خود شیطان و ابلیس نیستند که وعده ی پاداش در قبال انجام دادن چیز دلخواهشان (بهشت) می دهند؟ آیا اینان همان اهریمن نیستند که بر جان بشریت افتاده اند و با حکم هایی اینچنینی جانی را که هیچ حقی در آن ندارند به مرگ محکوم می کنند؟ حتی اگر بپذیریم که خدایی وجود داشته و جانی به بنده ای داده است، آن خدا نیز نمی تواند جان را از بنده اش بستاند چرا که وقتی چیزی به کسی بخشیدی، دیگر حق مالکیت را از خود سلب کرده ای. اگر بالفرض محال چنین حکم ها را بپذریم این چگونه خدای تنگ اندیشی است که زندگی را از کسی ساقط می کند. چه فرقی بین این خدا و ابلیس وجود دارد گر هر دو آدمیان را به مرگ محکوم می کنند؟ ابلیس و خدا هر دو معامله گرند و هیچ گاه نمی شود به معامله گران اطمینان کرد.
…
در کل کتاب آیات شیطانی تنها در سه صفحه از محمد یاد می شود. در عوض کل فصل آخر کتاب تلویحا مربوط به آقای خمینی می شود و رفتار و شخصیت او را مسخره می کند. در کتاب توهینی به محمد پیامبر وجود ندارد. تنها در سه صفحه به محمد می پردازد و تنها چیزی که لپ کلام است این است که آیات محمد ساخته و پرداخته ی ذهن وی بوده است. به خاطر موقعیت اش تصمیم به سازش با ابوسفیان می گیرد و برای این سازش از آیات الهی استفاده می کند اما زمانی که زن ابوسفیان نیرنگ شوهرش را بر محمد آشکار می کند محمد دوباره به غار پناه می برد و بعد از چند روز با آیات جدیدی از جانب خداوندش قرارداد صلح را به هم می زند. در قسمتی از کتاب هم بی هیچ دلیلی با کلمات توهین آمیز از سلمان پارسی و دیگران بردهای یاد می کند. اما در مقابل در یک فصل مفصل خمینی را به شدت مسخره میکند. موقعی که وی در پاریس بود و پرده ها را پایین می کشید، مدام آب می خورد و …
پ.ن. کتاب را پنج سال پیش موقعی که ابران بودم خواندم و به خاطر خسته کننده بودن کل داستان نتوانستم به طور منظم ادامه دهم. دلیل این پست از مسایل اخیری است که به خاطر اعطا مقام شوالیه به سلمان رشدی برپا شده است. باید در نظر گرفت که چندین کتاب دیگر سلمان رشدی نیز جنجال برانگیز بوده است.
…
باید آنقدر تشنه نگه اش داشت تا به سرچشمه رسد. هوس را می گویم، سیراب کردن اش از چاه ها حقیرت می کند. باید آنقدر به بهانه ی چشمه بر روی زمین کشاندش تا بتواند چشمه را بو کشد و وقتی بدان رسید دیگر خودی نشناسد. سیراب کردن اش از این چاه ها خوارت می کند.




