میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

Archive for July 2006

with 15 comments

برگ هر برگی که باشد زمانی می تواند از بودن اش لذت برد که دیده شود. که حس شود. که فهمیده شود. که به دردی بخورد. برگی که لابلای برگهای دیگر پنهان شده است و دیده نمی شود هر برگی که باشد زود سیاه می شود زود می خشکد و زود می میرد

برگ هر برگی که باشد زمانی می تواند از بودن اش لذت برد که تمام مراحل تغییر شکل اش و حتی پیر شدن اش را با چیزی دیگر به اشتراک بگذارد. بگوید که چه دردی دارد چه احساسی دارد و چه مرگ اش است. زمانی که این برگ از آن درختی باشد که میان صدها درخت دیگر گم شده است و دیده نمی شود لطافت اش را از دست می دهد حساسیت اش را از دست می دهد نازاش را از دست می دهد و در سکوت تنهایی خویش بی هیچ خریداری از درخت پایین می افتد

Written by satgean

July 30, 2006 at 20:14

Posted in Love

with 2 comments

رها نشدن نیروهای درونی آدمی می‌تواند او را به مرز خفه‌گی برساند. فکر اینکه چیزی می‌توانستی باشی و نیستی. فکر اینکه استعدادهایی که خود بر آنها باور داشتی را هدر دادی و از آنها استفاده‌ی لازم را نبردی. فکر اینکه می‌توانستی به جایگاهی بالاتر از این جایی که هستی برسی اما نرسیدی. فکر اینکه خود و زندگی‌ات را در شتاب انتخاب و هواس‌پرتی! فراموش کردی. از همین روست که شاید باید خود را به تمامی بر آنچیزی که دلخواه ماست بیافکنیم تا از این مرز دور شویماما بر مردمی که هر روز می‌کشند چه می‌توان گفت؟ آیا آنها خوی اصلی خود را نشان نمی‌دهند؟ خوی حیوانی آدمی را؟
بر مردمی که کشته می‌شوند چه؟ آنها بهای چه چیزی را می‌پردازند؟

Written by satgean

July 26, 2006 at 11:03

Posted in Psychology

without comments

ردی از آن چیزی که من وقت نمی‌کنم بنویسم (از دلتنگی‌هایم) را می‌توانید در این وبلاگ پیدا کنید!
زیر تک‌تک حرفهای ساده‌اش هزاران حرف عمیق نهفته است:نسل من را مرضي كه مي كشد نوستال‍ژي ست .شادي هاي گذشته دلتنگ كننده اند،چه در لحظه چه هزار سال بعد كه نشخوار مي شوند يا نوشته مي شوند

حجمي بالا مي ايد كه با بوسه مي فرستمش پايين.بعضي چيز ها را براي اولين بار تجربه مي كنم.اولين بار چيزي را تجربه كردن مثل شكستن گلدان كريستالي مي ماند كه هميشه فكر ميكردم اصل است اما نيست.خيانتي كه ادبيات به ادم ها مي كند،رويايي مي شوند،سودايي مي شوند،فانتزي را قاطي واقعيت زندگي مي كنند،پناه مي گيرند، به پناهگاه عادت مي كنند،به زير زمين هاي تاريك و نمور.تاريكي دوست داشتني

Written by satgean

July 26, 2006 at 10:15

Posted in Others

with one comment

از چه سخن بگویم وقتی که این همه انسان هر روز تنها به خاطر حماقت آدمی کشته می‌شوند؟ آیا هنوز به انسان ایمان دارید با تمام این وحشیت و خونخواری‌اش؟ اگر به انسانیت اعتقاد داشته باشید نمی‌توانید این همه کشتار و ظلم را تحمل کنید… درد می‌کشید بسیار زیاد
اگر انسان باشید هیچ کشتاری را، نه آن جنگ‌های محمد را به نام رهایی از این دنیا و ساختن آخرت‌تان و نه این جنگ‌های بوش را به نام رهایی از آخرت و ساختن این دنیایتان، نمی‌توانید قبول کنید. هر دو کشتار به راه انداختند تا به عقیده ی خود جامه‌ی عمل بپوشانند. هر دو خون ریختند. خون انسانهایی مثل من و تو را. تنها تصور کن که در این جای امنی که نشسته‌ای بمب ریخته می‌شود. آیا باز به خدا و آزادی که این بمب‌ها را بر سرت رها می کند می‌توانی ایمان بیاوری؟ آن می‌توان به آن خدا و آن آزادی که من را می‌کشد تا دیگران را زندگی بخشد ایمان داشت؟من آن خدایی که برای استقرار دین‌اش بنده‌‌اش می‌کشد را باور ندارم. بالعکس برای ضعف‌اش ریشخند می‌زنم و اگر به دستم آید می‌کشم‌اش! (او از جنس آدم نیست پس کشتن همزاد به حساب نمی‌آید و کشتن‌اش رواست اگر تهدیدی برایم باشد!) من آن آزادی که برای استقرارش باید انسان کشت را باور ندارم. بالعکس بخاطر گرفتن آزادی و جان انسانها آن را کنار دیواری می اندازم و از همه تقاضا می کنم که بر رویش بشاشند!

هر دو با کشتن انسان در قلب‌ها می‌میرند

Written by satgean

July 25, 2006 at 7:05

Posted in Religion

with 9 comments

در ایران بودم که با خودم عهد بستم که هیچ برداشتی و تصوری از حرف مردم در ذهن خود ایجاد نکنم و تنها به حرفهایی که به طور مستقیم بیان می‌شوند بسنده کنم. چرا که همه‌ی برداشتها و همه‌ی تصورات از حرفی و رفتاری تا زمانی که به طور مستقیم بیان نشده بودند هیچ ارزشی نمی‌توانستند داشته باشند. اگر به مخاطب‌ات می‌گفتی که تو این حرف را برای آن دلیل گفتی می‌توانست به راحتی رد کند و دلیل دیگری بیاورد پس تنها چیزی که این وسط عایدت می‌شد غرور شکسته شده‌ات از اشتباه‌ات و به باد رفتن خوابهایی که در صورت صحت آن برداشت دیده بودی می‌شد و من هیچ دوست نداشتم که خوابم به واقعیت نپیوندد و غرورم شکسته شودبه این کشور ماشین‌ها که آمدم دیدم که برقراری و یا عدم برقراری یک رابطه با رد و بدل کردن یک کلمه میسر می‌شود. انسانها خود را زیاد درگیر تخیلات نمی‌کنند. می‌دانند که اگر رابطه‌ای شکل‌پذیر است و هر دو طرف برای آن تمایل دارند لزومی به بازی‌های کودکانه نیست وقتی که به راحتی می‌شود به آن دست یافت. این برای من حالت ایده‌آل را داشت و با تفکراتم جور در می‌آمد چرا که همه‌ی آن بازی‌ها در کشور ما برای شناخت طرف مقابل می‌باشد در حالیکه هیچ کس خود را نمی‌تواند بشناسد چه رسد به اینکه دیگری را بشناسد. می‌دانستم که نمی‌شود طرف مقابلم را بشناسم و تازه مگر چه انتظار دیگری غیر از دوست داشتن می‌توانستم از او داشته باشم. چیزی برای امتحان نداشتم. پس چه دلیلی داشت که به این فاکتورها تکیه کنم؟ به جایش چیزهای دیگری که ثبات دارند را به عنوان فاکتور برگزیدم. گمان می‌کردم که اکثر مردم کشورهای غربی هم اینچنین رفتار می‌کنند چرا که تشابه فرهنگی بسیاری بین‌شان بود. فکر می‌کردم آنهایی هم که از کشورهای دیگری همچون کشور من به این فرهنگ وارد می‌شوند و سالها در اینجا زندگی می‌کنند نیز باید این را یاد گرفته باشند و باید بدانند که لزومی به آن بازی‌ها نیست. این انتظارم بیشتر از نسل جوان بود که توانایی انعطاف بیشتری نسبت به کهن‌سالان داشتند. اما حال می‌بینم که اشتباه کردم. همه‌ی آدم‌ها به آن راحتی که من خود را می‌توان تغییر ‌دهم نمی‌توانند خود را عوض کنند. اگر به چیزی خو گرفتند از آن گریزی ندارند و تا آخر عمر با آن می‌زی‌اند حتی اگر بدانند که برایشان نفعی ندارد و از قافله عقب می‌مانند چرا که چیزی به اسم نتوانستن وجود دارد؛ کلمه‌ای که برای من در بسیاری از حالات بی‌معنی بود. حرف اگر از تغییر خویش بود با کمی فکر و یافتن راه‌کارهایش انجام می‌شد. گویا زیر و بم حواس و اعصاب و فکرهایم را دریافته بودم و با کمی تغییر در کدشان می‌توانستم نتیجه ظاهری را عوض کنم.

فهمیدم علایقی که در کودکی شکل می‌گیرند چیزهایی هستن مثل سنگ بنا در وجود آدمها و تا آخر عمر نمی‌توانند آن خوابهایی را که در کودکی برایشان دیده شده بود فراموش کنند.

تنها چیزی که این وسط ماند یک رابطه‌ی عقیم بود

Written by satgean

July 21, 2006 at 7:25

Posted in Private, Sociology

with one comment


بر مردگان خویش نظر می‌بندیم با طرح خنده‌ای
و نوبت خویش را به انتظار می‌نشینیم بی‌هیچ خنده‌ای

Written by satgean

July 20, 2006 at 9:24

Posted in Others

with 4 comments

این روزها با رنگ نارنجی به وجد می‌آیم دلیل‌اش را نمی‌دانم. خاکستری را هنوز در پس‌زمینه‌ی ذهنم دارم گویا عشقی دیرینه بین من و اوست و تا زمانی که چیزی بنویسم خاکستری دست از سرم بر نخواهد داشت. اما زیتون را به خاطر رنگ‌اش عشق می‌ورزم و به همین خاطر جزو خریدهای هفتگی‌ام است. وقتی یخچال را باز می‌کنم بوی‌اش مست‌ام می‌کند و من ناچار از خوردن‌اش هستم گرچه پیش از خواب باشد. اما یک دانه پیش از خواب لذت زیستن را برایم یادآوری می‌کند

Written by satgean

July 19, 2006 at 6:59

Posted in Private

with 4 comments

راستش زیاد فرقی نمی‌کند که آدم تو این وبلاگ‌ها چه می‌نویسد. همیشه از خیل این مردم دوستانی پیدا می‌شوند که از نوشته‌های خاصی خوششان بیاید.قسمتی از نوشته‌ی اخیر به خاطر پیشگیری از سوءتفاهم‌های محتمل حذف گردید! از دوستانی که برای آن قسمت نظر داده بودند پوزش می‌طلبم.

Written by satgean

July 18, 2006 at 14:32

Posted in Psychology

with 5 comments

زمانی که من را از بین بریم یکی می‌شویم از این هزاران. با امواج زندگی بالا و پایین می‌شویم و هر کجا که این رود روانه شود ما را با آن رفتن خوش می‌نماید. اعتراضی شکل نمی‌گیرد چون دلیلی ظاهر نمی‌شود؛ همه مثل هم‌ایم. بگو تا بدانم اگر اعتراضی وجود نداشته باشد چه فرقی‌ می‌ماند بین ما و چهارپایان؟ زمانی که من شکل می‌گیرد ما بوجود می‌آییممنها را در کشور ما نابود کرده‌اند

Written by satgean

July 18, 2006 at 6:26

Posted in Psychology, Religion

without comments

رهایی زمانی چهره‌ی موثری به خود می‌گیرد که خود اسیر بتواند بندهایش را پاره کند. بندی که به دست دیگری گسسته شود نتیجه‌ی قدرتی مافوقی است که توانسته به سیستم نفوذ کند. رهایی از این طریق، ترس دربند شدن دوباره را از اسیر می‌گیرد و همه‌ی تلاش‌ها بیهوده می‌شود. اما زمانی که ترس دربند شدن دوباره در میان باشد اسیر تا آنجا که می‌تواند از زندان دور می‌شود.چه زمانی خود را می‌رهانیم؟

درود بر عیسی سحرخیز

Written by satgean

July 18, 2006 at 6:15

Posted in Sociology