Archive for March 2005
…
گفتم: زندهگی
گفت: آره ولی زندهگی تو اون شهر دیگه بسه
گفتم: دلت تنگ نمیشه براش؟ تصورش رو بکن
گفت: تو دلت تنگ شده؟
گفتم: من دلم برای خودم هم تنگ نمیشه چه برسه اونجا. دیدی اونهایی رو که تو تاکسی عکس خودشونو میزارن جلو؟ اونها دلشون بر خودشون تنگ میشه
گفت: آره، ولی من هم بهضی وقتها دلم برای خودم تنگ میشه
گفتم: خانمهاکه همیشه یه آینه تو کیفشون دارن
گفت: بخصوص اون وقتها که تو شلوغی بودم و نشده تو خلوت خودم باشم، نه برای تصویر خودم، برای فکر کردن با خودم
گفتم: میفهمم چی میگی. دارم شوخی میکنم
گفت: خوب پس تو هم برای خودت دلت هم تنگ میشه دیگه
گفتم: به همین خاطره که من همیشه لحظههای تنهایی دارم . همیشه براش وقت میزارم،بیشتر از وقتی که برای بقیه میزارم به همین خاطر هیچ وقت دلم برای خودم تنگ نمیشه
گفت: آره، منم
…
مرا نیازی به پرسه زدن با تو
در تمنای دنیایی که برایت ترسیم کردهاند
نیازی به چیدن بوسهای از لبانت
نیازی به پیچیدن در بلندای تنت
و نیاز به انتظار نشستنات
برای شنیدن ساز و سرودام
نیست
گر آن نباشی که می خواهمش
حرفهایم را آنقدر برای خویش تکرار میکنم
تا مغزم با پژواک دلتنگیهایم از جمجمهام
فارغ از هر اندیشهی نیاز به حضور تو باشد
و آتش هوسم را به سردی لحظهی انزال میپیوندم
تا ذهن منجمد گشتهام ازسردیاش،
عاجز از هر اندیشهی نیاز به تن تو باشد
نیاز من برای تو زمانیست
که حضور تو مامن آرامشی برایم باشد
که سازی باشی برای سرودم
رقصی باشی برای سازی که مینوازم
و سرودی باشی برای لحظهای که در رقصام
من تصور آمیزش با تو را به پوچی لحظهی انزال میپیوندم
من و تو را فاصلهای بینهایت است
گر آن نباشی که میخواهمش
…
مدتهاست که به دنبال آن راههایی هستم که در کودکی برایم ترسیم شده بود … آن راههایی که ته آن را نمیدیدی و شوق رفتن و رفتن خواب را از سرت میپراند … اما همهی آنها در این دنیایی که از چهار سال پیش خود را برایم ظاهر کرده است کوتاه شدهاند و اندک شوقی در به قدم نهادن در آنها در انسان ایجاد نمیشود …
با شوق و ذوق داشتم حرف میزدم که یکهو پرسید:
پس چه چیز این زندهگی برایت مهم است؟
خفه خون گرفتم و دیگر ادامه ندادم
…
گیلاسی که از شرابی پر گشته است
و بار سنگین بودن که روی دوشی قرار دارد.
نگاهی به دیوار.
به شراب.
و بازی انگشتی با شمع.
تیکتاک ساعت که مغزی را سرواخ میکند.
نمیداند برای چه نشسته است.
و نمیداند سهماش از این بودن چیست.
و در کجای این هستی قرار گرفته است.
شمعهایی که تازه خاموش شدهاند.
شرابی که سر کشیده شده است.
و صدای هن هن نفسهایی که به گوش میرسد.
اطاقی تاریک که روی میز چند شمع نیمه سوخته قرار دارد.
بطر شراب که به نصف رسیده است.
و مردی که به نیمهی عمرش رسیده است۰
…
هیچ وقت لحظهای رو که در جنگلهای شما تک و تنها تو شب به طرف ماسوله میرفتم رو فراموش نمیکنم. از یه گره ۹ نفره جدا شدم. بعضی از اونهایی که با هم دیگه بودن گریه هم کرده بودن اما من در اوج لذت و بیتفاوتی با راهگم کردنهای پیدر پی به ماسوله رسیدم. تو اون لحظهها حسی به آدم دست میده که قابل توصیف نیست. نمیدونی بالاخره میرسی یا نه … اما در این حال به رسیدن یا نرسیدن بی تفاوتی. اینکه سگها یا گرازها حمله کنن مهم نبود میخواستم تجربه کنم. با اینکه فقط چند تا سگ سر راهم سبز شدن اما صدای زوزهها رو از اطرافم میشنیدم. در یک خلا دوست داشتنی قرار میگیری. در این دنیا هستی اما بیهیچ چیزی که تو رو بهش وصل کنه۰
…
الف – و شاید هر باوری خندهای در بر داشته باشد …. اما کیست که بداند بیباور زیستن چگونه است … پس آیا چون درگذریم خندهای بر لبی جاری خواهیم کرد!؟
منظور این بود که هر عقیدهای دربارهی چیزی در نزد کسانی که بدان معتقد نیستند مضحک و خندهدار مینماید … اما هر کدام از ما به چیزهایی اعتقاد داریم… اعتقاد نه به معنای ایمان … بلکه به معنای راهی که در آن پا میگذاریم و کسی را نمیتوان یافت که بیاعتقاد زندهگی کند.
ب - گاهی احساس به حدی قوی بیان میشود که هر منطقی را بیمایه میکند. احساست را آنقدر قوی بیان کردی مثل اینکه وجود و یا عدم وجود خود را بیان کرده باشی که انکار و یا نقد آن انکار و نقد وجود خویش است و از این رو تمام منطقهایت روی این احساست پایهگذاری شدهاند. مگر نه اینکه منطق زندهگی اکنون ما روی احساسی شکل گرفته است! این دنیای تو دنیایی با منطق خاص خودش است۰
و این بود منظورم که : کیست که بتواند ثابت کند که منطقهای ما به خودی خود منطقی هستند. ما همچتان که روی این سیاره در آسمان مادی سرگردانیم روی زمینی که از منطقهایمان تا حد تواناییمان گستراندهایم در آسمان بیکران اندیشه سرگردانیم. راهی به جایی نیست و تنها خود را با این منطقهای موضعی به جایی بند کردهایم۰
…
چیزی رو نمیتونستم بفهمم! خیلی تلاش کردم
چیزی رو نمیتونستن بفهمن! خیلی تلاش کردن
خواستم خودمو توجیه کنم! خیلی فکر کردم تا راه به جایی پیدا کنم
خواستن منو آدم کنن! خیلی فکر کردن تا راهی رو پیدا کنن
گفت: اینجا نمون … تو مال اینجا نیستی …
گفتم: نمیتونم برم! … آخه پدرم! …
گفت: اونها هم حل میشه … یه نگاهی به وضعیت من بکن! … نمیشه چیزی رو پیشبینی کرد برو!
داشتم پوسیده میشدم بینشون! با اون تعاریف و قواعد احمقانهشون
داشتن از دست من کلافه میشدن! با اون آرمانها و دنیای تنگشون
میخواستم تو دنیاشون راه پیدا کنم! اما باید خودم رو انکار میکردم
میخواستن دنیامو عوض کنن! اما باید یکی دیگه رو گیر میآوردن
گفت: تو هیچ چیزت به اینجا نمیخوره .. اینجا نمون!
گفتم: جدی داری میگی؟
گفت: کاملا جدی!
روزها گذشت … و من نتوانستم آنها را تحمل کنم
و از آنجا رفتم! و به همان اندازه که از بعضیها نفرت داشتم، نفرتم را در دل همانها کاشتم کاملا آگاهانه!
از جایی که زبان مردمانش را میفهمیدم دل کندم که من مال آنجا نبودم
و حال به جایی دل بستهام که زبان مردمانش را نمیفهمم اما مال اینجا هستم.
میخواهم همهی آن دنیایی را که نزیسته بودم زندهگی کنم با تمام وجودم
حال میتوانم به پرواز در آیم به کوری چشمهایی که برایم میلههای قفس شده بودند.
بدرود ای انسانهایی که در حصار تنگچشمیتان به دنیا آمدید و بر آن نگشتید که دنیا را با چشمان باز بنگرید و در حصار تنگچشمیتان نیز خواهید مرد.
مرا نیازی به توجیه هیچ چیزی نیست چرا که اگر یارای دریافتنتان باشد خود توجیهی خواهد بود بر آن چه بودم. شما در آن دنیایتان میزیاید با مراقبت از رفتارهای دیگران مثل نگهبانان بینوایی که شب را که همه در خواب خوش ارمیدهاند دنبال دزدان میگردند و من در دنیای خود می زیام با تمام بیتفاوتی به شماها. من زیستم آنگونه که دلم میخواست بی اینکه پشیزی به حرفها و منطقهای حقیرتان قائل شوم و شما تنها به تماشا نشستید بیانکه توانسته باشید برای خود زندهگی کنید.
وه که هنوز از به یاد آوردن شما قلبم به درد میآید!
بدرود! که دیگر حرفی از شما به میان نخواهد آمد که همه روابطام با شما را از دل کندهام و این به مثابهی آخرین ارتباطم با دنیای تاریک و تنگ شما بود۰
…
به عکسهای چندین سال پیشات نظر میاندازی و از دیدن اینکه چه حال و هوایی داشتی و دنبال چه چیزهایی بودی و در چه قالبی رفتار میکردی خندهات می گیرد. اگر آن گذشته تنها مثل یک کتاب خاک خوردهای است در انباری خانهای که هیچ کسی جز خودت تنها برای لحظهای کوتاه در هر چند ماه آن را ورق نمیزند و حتی در آن حین نیز بینگاه دقیقی به آن و کاملا گذرا، پس آیا فرقی میکند در این لحظهات که گذشتهای برای آیندهات است چه رفتاری داشته باشی وقتی که چنین رفتارهایی حتی برای خود تبدیل به چیزی برای لبخند زدن خواهند شد؟
انسانهایی را که در گذشته با آنها میزیستی در یک جمله خلاصه میکنی که فلانی چنان بود و آن یکی چنین اما باید به هوش باشی که دیگران نیز تو را در یک جمله خلاصه میکنند در یک جملهی ساده که این جملهها تنها به قابلیت هر فرد از شناخت فرد مقابلش بستگی دارد نه اینکه دقیقا تو چه بودی! پس به زمانی که این جملهها به هیچ دردی نمیخورند جز برای پر کردن وقتهای اضافیمان که نمیدانیم جز صحبت کردن از این و آن چه کار دیگری انجام دهیم، آیا مهم است که چگونه رفتاری در برابر انسانها تنها برای مطابق میل آنها بودن انجام دهم؟ تو حتی در ضمیر خویش فراموش میشویو تبدیل به خاطرهای میشوی که در اکثر اوقات حال به یاد آوردنشان رانداری چه رسد که در ضمیر دیگران در آن شکلی که دقیقا هستی جاودان بمانی و این نیز به کنار که آن شکل حتی برای خویشتنات نیز تعریف نشده است.
اصلیترین مساله که میتواند دلیلی برای اهمیت قائل شدن به چگونه بودنات باشد این است که در هر شرایطی سلسهی رفتارها و اندیشههایت تو را از هدفات و ابزاری که برای زیستنات بدانها نیاز داری دور نکند! اما اگر به این بیاندیشیم که در واقع رفتارها و اندیشههایت تو را در مسیر هدفت قرار داده است مسالهی هدف امروزهمان نیز در آینده برایمان بیمعنی و مضحک خواهد بود.
یعنی آیا همه چیز این دنیا در آینده برایمان غریبهگی خواهند کرد!
در این دنیا هیچ چیز ماندگار نیست.
این لحظهای که در آن میزیایم با همهی دردها و شادیهایمان، یاسها و امیدهایمان فراموش میشود. مثل تمام موجودات دیگر تنها جایپایی از حضورمان در جایی باقی میماند که آن هم با گذر زمان شسته خواهد شد۰
…
همیشه استاندارهای زندهگی یک جامعه سطح توقعات ما را از آن جامعه تعیین میکنند.
همیشه افراد موفق یک جامعه سطح آمال و آرزوهای ما را از زندهگی تعیین میکنند.اگر جاهطلبی را در خود نکشته باشیم
داشتن یک رقیب توانا و قدر از داشتن یک دوست خوب برای رسیدن به موفقیت موثرتر است.
اما صفت جاهطلبی در جامعهیایران صفتی ناپسند خوانده میشود چرا که کسانی که این دنیا را برای آخرت بخواهند نمیتوانند به این دنیا دل بسته باشند و نمیتوانند خود را در گود رقابت بیافکنند تنها میخواهند یک لقمه نان بدست آورند و دمی خوش باشند و بعد سر به گور نهند تا در آن دنیا حوریانی را که در این دنیا از دست دادهاند به چنگ آورند.
ما برای تغییر سطح زندهگی جامعهمان ابتدا نیاز به تغییر فلسفهی زندهگیمان داریم. فلسفهی حاکمان ما فلسفهی وسیله قرار دادن این دنیاست نه بهرهمند شدن از آن و در این بین بسیاری گرفتار فلسفهی پوچی این دنیا و فکر کردن به آخرتاند و در پی هر شکستی در پی پیروزی نیستند بلکه همهی کارها را به خدایشان وا میگذارند که خداوندگار سزای زورگویان و کسانی را باعث چنین جفاهایی شدهاند را خواهد داد.
همهی مردم ما در بیست و پنج سالگی با ازدواج متولد میشوند و در چهل و پنج سالگی میمیرند۰
…
زندهگی همین است
باید دیگر یاد گرفته باشیم که چگونه با مشکلات مواجه شویم و چه گاردی را در برابرشان بگیریم.
همهمان به نوعی برای خود راههایی داریم اما کسی کم میآورد و کسی میتواند ادامه دهد.
به گذشته نگاه میکنیم … چیزهایی کم داشتهایم با این وجود میخواهیم فراموش کنیم … چارهای جز این نداریم و خود را امیدوار میکنیم برای آیندهای بهتر.
و این آیندهی بهتر یعنی صرف کردن روزها و وقت.
و در این بین چیزهایی مدام در حال از دست رفتن است که آن همانا همین لحظههایمان است.
فردا … فردا … فردا
این زندهگی هر بازیای که دوست دارد برایمان طرح میکند
هر طرفی میخواهد و هر گونه که دوست دارد میگرداند و ما چارهای جز نگاه کردن به بازیاش نداریم
نمیتوانیم زبانش را بفهمیم
در دستهایش اسیریم
روزها میآید و میرود
و در این دنیایی که بیپناه آواره گشتهایم
دست به هر خس و خاشاکی میزنیم
از هر چیزی قصهای میسازیم
میخواهیم با همه بیچیزیمان خود را خوش کنیم
دنبال قوانین هستیم
دنبال زیبا کردن چهره ی آن با هر چه که در توان داریم … می گردیم … میبینیم … میچرخیم … میافتیم … میرقصیم … میمیریم
با این همه زندهگی فریبندهتر از آن است که محلاش نگذاریم! …. بیمحلی به آن بیمحلی به ودن خویش است.
گرمایی را در درونمان حس میکنیم … چیزی که ما را به این زندهگی وصل کرده است .. گرمای لذت بخشی که به تلاش بیشتر وادارمان میکند … و همین زیباست با همهی آنکه ما را پیر میکند و نمیتوانیم از آن فرار کنیم … و این زیباست با اینکه این دردها مثل خوره به جانمان میافتد و ذره ذره میخوردمان.
تنها اگر پناهی در این دنیا داشتیم تنها اگر میتوانستیم بدانیم که برای چه باید بزیایم برای که و برای بدست آوردن چه چیزی، کارمان راحت میشد … مثل چهارپایی دنبال آن میشدیم … اما همین افتادن و ایستادن تا وقتی که دیگر نفهمیم که افتادهایم برایمان امید می دهد و برای من لذت …
به زندهگی میتوان با این چشم هم نگریست … افتادن و ایستادن همان شراب تلخی است که این زندهگی مدام به کاممان میریزد … اما چقدر رویایی و زیبا و عارفانه میشد اگر تنها میدانستیم که این مصیبتهایمان را کسی میبیند … کسی درک میکند که چه میکشیم … کسی که ما را در این دنیا پرت کرده است … چه زیبا بود گر خدایی در آن بالا به همان شکل ابلهانهای که در دین تعریف شده است وجود میداشت آن وقت این دردهایمان و این مشکلاتمان را به راحتی میپذیرفتیم …. اما کسی آن با به آن شکلی که تصویرش کردهاند وجود ندارد … و آن تصویر نیاز هزار و چندین سالهی پیشین ما بود که خدا را با آن حواس ناقص خویش به آن شکل تعریف کردیم … و شاید به همین سبب است که باید در این زمانه قوی باشیم و به چیزهایی ارزش قائل شویم که چنان نیاز به او را حس نکنیم … و کسی چه میداند شاید این است راه زندهگی این دوران و این است خواستهی خدای این روزگار!
عقاب پرندهی ضعیف را شکار کرد تا جوجههای ضعیف به دنیا نیاورد.
آیا این زندهگی از قانون جنگل پیروی میکند
نمیدانم جریان چیست … نمیتوانم بدانم … من تنها جزیی از کل هستم و توان یافتن پاسخ را ندارم تنها میدانم که چیزهایی در این حنجره باقیست که میخواهم با تو به سخن بنشینم با تو ای شاخهی جدا ماندهی من!
من حال نیاز به تو را حس میکنم
نمیدانم در چه شکلی هستی در هیات چه کسی
دمی با من باش ۰




