…
در میانهی دشت ایستاده بود. از فرط تکرار روز و شباش، دیگر قانون آن حوالی را به خوبی میدانست. درختاش نیازمند آب بود و اگر برای مدتی ترکاش میکرد، به زمان بازگشت، از خشکی درخت، دیگر توشهای برای فصل دیگرش باقی نمیماند. اما، سالها بود که با هر شام، رسیدن به افق، دل از دلاش میربود. تکلیف معلوم بود. یا باید با روزمرگیاش خوش میبود، درختاش را هر روز برای خاطر توشهای آب میداد و بیخیال رسیدن به افق میشد، و یا قدم به راهی میگذاشت که آیندهاش معلوم نبود. تصمیم خود را گرفت، یک بار به این دنیا آمده بود، و میخواست برای یکبار هم که شده، برای دل خود زندگی کند، بیترس از افتادن و بیتوشه ماندن. روز بعد، جزوی از افقی شده بود، که دل از دل آدمی برای رسیدن به آن ربوده میشد.
پ.ن. در زبان ترکی، ترکیب «درخت نان» موجود است و منظور وسیلهای است که موجب فراهم شدن توشهی روزانهت میشود، و این درخت طبیعتا مستلزم مراقبت است.
…
باران به آرامی میبارید، داشتن چتر الزام روی سر گرفتن را ایجاد میکرد، و گرنه نداشتناش باعث خیس شدن هم نمیگشت. قدمزنان، و در حال بازی کردن با پیپام، داشتم حس میکردم که گفتگویی از اطرافام به طور خفیف به گوشام میرسد. جلب توجهام نکرد تا زمانی که شنیدم مرد به آرامی در گوش زن میخواند که: « تو همهی زندگیام هستی، همه چیزم را فدای تو میکنم. » از این سخن لطیف، نگاهام به سویشان برگشت: هر دو در میانهی شصتسالگیشان بودند، با لباسهای مندرس. فکر کردم این مرد چه میتواند داشته باشد که بتواند فدای آن زن بکند. از جوابی که یافتم یک آن خیال کردم که لباس به نسبت آراستهی من با لباس مندرس آنها را عوض شده است و قلب جوانام هم با قلب پیرشان. چیزی نداشتم که فدای کسی کنم. باران، همچنان، به آرامی میبارید. چتر را باز کردم.
…
چاردیواری شیشهای را با عینکهایشان میدیدند و از او می خواستند که دیوارها را شکسته و بیرون آید. اما او منظورشان را از دیوار نمیفهمید و هیچ خیالی هم در ورای آن چاردیواریاش پرورش نداده بود، که بداند، زندگی ورای آن چارچوب چگونه میتواند باشد. شمع و گل و پروانهاش در میان همان چارچوبها به دور هم میگشتند، گرچه، با اندک تفاوتی در رنگ و رفتار. دیوار جزوی از زندگیاش بود، و اگر به افتادناش میتوانست دست یازد، همهی زندگیاش زیر آوار هجوم همهمههای پس دیوار فرو میرفت. او زندانی دنیای خیالی خود بود، همچون، آن دیگران، که دیوارهای اطراف خود را نمیدیدند، و کسی با عینکهای متفاوتتر از آنان میخواست که دیوارهایشان را فرو ریخته و بیرون آیند.
…
هیچکس جز خود ما مسئول نابارور شدن عنصر درونی ما، که در تب و تاب بیهودهی زندگی، گم کردیم، نیست. هیچکس، جز خود، ما مسئول نادیده گرفته شدن کشفیاتی (درونی و بیرونی) که ازعالم وجود کرده ایم، نیست. هیچ کس، جز خود ما، مسئول ناکامیهایی که از عدم تعقیب باورهایمان نصیبمان شده است، نیست.
و همهی این نادیده گرفتن و عدم تعقیب از آن بود، شاید، که خیال میکردیم چنین کشفیاتی خریداری نخواهند داشت، چرا که ظاهر مردم را میدیدیم و آنها را بسیار دورتر از اینگونه یافتهها فرض میکردیم. تنها آن زمان که میبینی، کسی با ایدههایی مشابه ایدههای تو، مثلا به عنوان یکی از بزرگترین اندیشمندان، یا چه میدانم، هنرمندان، و یا دانشمندان تبدیل شده است، آب سردی بر روی همهی گذشتهات ریخته میشود، طوری که از آن پس، تا آخر عمر، از سردی آن گذشتهی از دست رفتهات، بر خود میلرزی.
زمانهی ما، زمانهی خودباوری است، کافیست به اطرافمان بنگریم، مثالهای فراوان وجود دارد.
…
جامعه، فردیت را از بین میبرد، قدرت تخیل، تفکر و حس کردن مستقل را زایل میکند، هزاران هزار پتانسیلی نهفتهای که در درون توست را تباه کرده و سعی بر آن دارد که تو را همشکل میلیونها نفری سازد که کوچکترین وجه اشتراکی با آنها، جز اشتراک در نیازهای روزمرهای چون خوردن و خوابیدن نداری. جامعه، کاری جز اغواگری ندارد.
…
مساله ساده است: در این دنیا، یا برای خود، کسی هستی، یا برای هیچکسی، هیچ چیز نیستی..
شاید باید توضیح دهم تا مساله واضحتر شود. منظورم این است که در این دنیا یا با ایدهها و راه و روش خاص خود و زندگی مستقل خود، برای خود کسی می باشی، به عبارت دیگر آقای خود هستی، که در این صورت، دیگران نیز از این بودن خاص تو بهرهای خواهند برد، یا با دنبالهروی از دیگران و تقلید از آنان و یا در زیر دست آنان بودن، هیچ موجودیتی خارجی که به درد این و آن بخورد به تو نمیدهد.
پ.ن. یک. درست است، بسیار رادیکال نگاشتماش، چرا که تا مساله به شکل رادیکال در نیاید ، ما را انگیزهی تکان خوردن نیست.
پ.ن. دو. پیشتر از این میخواستم بنویسم که به همان دلیل که گدایی برای لقمه نانی بد است، گدایی برای محبت نیز بد است. دلم نیامد بنویسم.
…
جمعیت، تنها، تنهایی را به فراموشی میسپارد، درماناش نمیکند. شور و شوق مواج در بین جمعیت، تناقضی با تنهایی درونی انسانها ندارد. انسانهای تنها، گرد هم میآیند، تا با عکسالعملهای منتج از در جمع بودن، تنهاییشان را از یاد برند. تنهایی، با چیزی درمان نمیشود، تنها میتواند، به دست فراموشی سپرده شود.
…
احمد جنتی خطاب به صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه، گفت: “شما روحیه ضد ظلم، انقلابی و ولایی دارید. پس بیایید برای رضای خدا همین طور که دو نفر را صریح اعدام کردید، و دست شما هم درد نکند، مردانه بایستید.” +
و چه ظلمی بالاتر از گرفتن جان از کسی که شما جاناش ندادهاید؟ یقین بدان، احمد جنتی، اگر بر فرض محال روزی قدرت در دست من میبود و تو زنده میماندی، تو را نه اعدام، بلکه در قفسی قرار گرفته در مرکز شهر میانداختم تا عاشقان زندگی در هر گذرشان بر روی تو تف بیاندازند؛ گرچه با اینکار نمیتوانستم جان رفته از آنهایی که به دست ظالمانی چون تو کشته شدهاند را برگردانم و تنها مرحمی میشد بر دل ماتم گرفتهام.
کاش روزی انسانها به آن میزان از درک و اندیشه برسند تا بفهمند کسی که مردن انسانهای دیگر را آرزو میکند، شایستهی زیستن در جامعه نیست، چه خود خدا باشد و چه بندهاش.
…
خوب است گاهی آدم بیاندیشد که با چه عضوی از انداماش میاندیشد و مطابق آن رفتار میکند! با مغز خود؟ یا با قلب خود؟ یا با دل خود؟ یا با آلت خود؟ و یا با مغز دیگران؟ و یا با قلب دیگران؟ و یا با دل دیگران؟ و یا با آلت دیگران؟ اندیشه و رفتار برخواسته از اندیشه، فرایند پیچیدهای دارد، و تنها زمانی که توانستیم اندیشه را به مغز، بدون تاثیر پذیری از اندام و افراد منتقل کنیم، و از مغز هم به اندام منتقل کنیم میتوانیم ادعا کنیم مطابق اندیشهمان رفتار میکنیم.
حقیقت تلخ
حقیقت تلخ این است که برای برانگیختن حساسیت و واکنش آدمی دو فاکتور لازم است. اولین فاکتور تازگی آن موضوع و دومین فاکتور وجه اشتراک با آن موضوع است. که اگر یکی از این فاکتور در رخدادی وجود نداشته باشد، انسان، هر سطحی از بیعدالتی و ظلم را هم که ببیند، اهمیتی بدان قایل نخواهد شد.
از این روست که با اینکه هر روز دوستان من از محکومیت تعدادی از معترضان به انتصابات به اعدام میشنوند، در برابر آن به اندازهی خبرهای مشابه و پیشین واکنش نشان نمیدهند. دلیل اول این است که فرد مورد نظر را نمیشناسند، و دلیل دوم هم آن است که محکومیت به اعدام دارد کمکم به چیزی عادی و روزانه بدل میشود. حال اگر، مثلا، محکومیت به اعدام امری تازه بود و یا اسم یکی از رهبران جنبش سبز به میان میآمد، تفاوت در نحوهی واکنش مردم به خوبی به چشم میآمد.
حقیقت این است که حساسیت آدمی را ظرفیتی است و پس از پر شدن آن ظرفیت، بیاعتنا و کرخت، اهمیت موضوع برایش از دست میرود. حتی اگر به ذهناش آید که خود را نیز سرنوشتی مشابه در انتظار است باز تفاوتی در نحوهی برخورد وی با قضیه نمیکند. از این روست که محکومیت و کشته شدن دیگران در اعتراضات به امری عادی بدل گشته است، گو اینکه چنین سرنوشتی بدون واکنش آن فرد، ممکن است نصیب وی نیز شود.




