میکده‏ی کوهستانی

ما آنچیزی هستیم که در نهایت می‏توانستیم باشیم.

leave a comment »

انعکاس نور خفیف از روی پوست سیمین‌اش هوس لمس را در رگهایش به جریان انداخت. حس کرد آتش آفتاب در چشم‌هایش و نسیم اقیانوس‌ها در نفس‌هایش افتاده است. دست که جلو برد، انعکاس نور، نه دیگر بر برجستگی‌های اندام او، که بر روی دست خود افتاده بود. خورشید هم ستاره‌ی مره‌ای گشت و اقیانوسها به کویر بدل شدند. وصل بی‌معنی‌ می‌نمود.

Written by satgean

November 8, 2009 at 19:45

Posted in Love, Philosophy, Psychology

with one comment

از کجا می‌توانست بداند پیچک که پیچیده به پای داس است نه سرو؟

Written by satgean

November 6, 2009 at 11:29

Posted in Love, Philosophy, Psychology

leave a comment »

چه معدودند چیزهایی که به زندگی معنی می‌دهند و چه محدودند چیزهایی که زندگی را پر ‌می‌کنند. حضور تو، همه‌ی معدود است، همه‌ی محدود است، که گر روی، معنی زندگی را با خود می‌بری و زندگی خالی می‌شود.

Written by satgean

November 5, 2009 at 18:35

Posted in Love

with one comment

سلاح کلام در برابر کسی که از سلاح کلام استفاده می‌کند می‌تواند کارا باشد. سلاح کلام در برابر کسی که با شکنجه و تجاوز و کشتار حرف می‌زند موثر نیست. در برابر او باید به راههای دیگر متوسل شد.

به خیابانها آمدن میلیونها نفر متاثر از کلام هیچ کس نبود. هم از این روست که، هم‌چنان، به خیابان آمدن‌شان پس از این نیز وابسته به کلام کسی نخواهد بود. این شعور جمعی مردم است که به آنها می‌گوید چه زمانی به خیابان باید آمد و چه زمانی نه. شعوری که لازمه‌ی تغییر زیربنایی در فرهنگ و عقیده است و تا زمانی که وجود نداشته باشد گذار از مرحله‌ای به مرحله‌ی دیگر میسر نمی‌شود. تا زمانی که این شعور وجود نداشته باشد، چه جنبش سبز و چه هر جنبش دیگری که بر روی آرمان و عقیده بنا نهاده شود رو به زوال می‌گراید.

حال جنبش سبز، پس از آن همه اهمال و سهل‌انگاری، می‌خواهد خون تازه‌ای را با حرف و کلام در رگ‌های مردم جاری سازد، اما غافل از آن است که در این مدت، در محکمه‌ی بی‌نام و نشان ِ دل و عقل مردم، آنها هر روز دادگاهی می‌شدند. جنبش سبز حساب خود را آن زمان پس داد که نخواست هیچ هزینه‌ی بیشتری متحمل شود و یا متحمل کند. نه بر آن شد که حکومت را به هزینه دادن بکشاند (اشتباهی که خاتمی کرده بود)، که همه غم‌اش حفظ نظام و وفاداری به آرمان انقلابی شد که خون جوانان را می‌ریخت، نه بر آن شد که از خود هزینه بپردازد، که با چند زندانی، همه غم‌اش نجات آنان شد. جنبش سبز اکنون در میانه‌ی راه پنچر شده است و به روغن‌سوزی افتاده است. اگر می‌خواهد به راه خود ادامه دهد، باید به عمل متوسل شود نه آیه و روضه خواندن برای ترمیم پنچری و روغن‌سوزی‌اش.

Written by satgean

November 3, 2009 at 9:42

Posted in Polotics

with 7 comments

رهایش کن، اگر رفت، بگذار که برود، اگر ماند، از آن توست. هیچ چیز در این زندگی، شاید، ارزش جنگیدن ندارد که وقتی جنگ آغاز می‌شود زندگی معنی خود را از دست می‌دهد.

Written by satgean

October 28, 2009 at 8:57

Posted in Philosophy, Psychology

with one comment

کلمات آرامش بخش را باید روی چیزی مانند لنز نوشت و برای همیشه بر روی حدقه‌ی چشمان خویش چسباند تا در پس دشواری‌ها و سختی‌ها، که مغزمان عاجز از یافتن راه حل و به یاد آوردن آن چیزهایی است با دانستن‌شان آرام می‌شدیم، چشمها به یاری‌اش آید.

Written by satgean

October 26, 2009 at 16:57

Posted in Psychology

with 5 comments

تنها سکوت، تاریکی و نیستی از تناقض، نقصان و  بودن رنج نمی‌برند باقی هستی در رنج از بودن خویش به سر می‌برد.

Written by satgean

October 21, 2009 at 21:31

Posted in Philosophy

with 2 comments

نشسته، به عاقبت کودکان تلف شده از گرسنگی می‌گرید. نشسته، به فرجام زن تن‌فروش غصه می‌خورد. نشسته، به اعدام نوجوانان خشمگین می‌شود. نشسته، از ظلم و ستم آغوش غم بغل می‌گیرد. نشسته، مصایب انسانها را با دیگران قسمت می‌کند. نشسته، از نبود آزادی آدمی می‌نویسد. شاید نمی‌داند تا زمانی که بنشیند آب از آب تکان نخواهد خورد که اینگونه نشسته است و به خود تکانی نمی‌دهد.

Written by satgean

October 14, 2009 at 11:40

Posted in Psychology, Sociology

with one comment

چنان ندایی در درون که در همهمه‌ی صداهای دیگران هم شنیده شود. چنان ندایی که از درون خود ما برخواسته و از کس دیگری به عاریت گرفته نشده است. چنان ندایی ‌که گیجی و ابهام نداهای دیگران را بزداید و راه مختص‌ ما را به ما نشان دهد. که از دست دادن این ندا حیرانی و ویلانی است.

Written by satgean

October 13, 2009 at 14:45

Posted in Psychology

leave a comment »

گویا سرنوشت دیگری جز سقوط برای هر چیز و هر کسی که به قله‌ای رسیده است وجود ندارد، چه، در بلندای کوه، راه دیگری برای پیمودن جز پایین آمدن وجود ندارد. ایستادن برای مدتی در بلندای کوه، چه تنها و چه با هم، گر سرنوشت سقوط را هم در انتظار نداشته باشد، با هوس پایین رفتن به سرانجام می‌رسد. پس فراز و نشیب در انتظار هر چیزی است. اما شاید مهم آن باشد که راه رفتن به بیهودگی گذرانده نشود.

Written by satgean

October 9, 2009 at 11:21

Posted in Philosophy, Psychology