رییسجمهور بیسواد
پیشتر از این به خاطر نبود انگیزه به حرفهای بیسر و ته احمدینژاد گیر نمیدادم، به خیال اینکه مردم خود میدانند که چه چیزهای بیربطی میگوید، اما از این پس بسته به حوصله و وقت گاهی به این مسایل خواهم پرداخت.
طرز برخورد و حرف زدن احمدینژاد، در حد مردم عامهایست که هیچ ایدهای از اعداد و ارقام ندارند و تنها با گندهگوییها و گزافگوییهایشان میخواهند خود را در چشم کسانی در سطح و طراز خود بهتر نشان دهند. اخیرا ایشان این فرمایشات گهربار را فرمودهاند:
ايران در چهار سال آينده به لحاظ سياسي جزء ده کشور نخست دنيا قرار خواهد گرفت. +
این جمله هیچ معنی خارجی ندارد. یعنی چه که جزء ده کشور نخست دنیا خواهد بود؟ مگر ما اصلا پیشتر از این جدولی داشتهایم که نشان دهد ده کشور نخست از لحاظ سیاسی کدامها هستند و رشد سیاسی کشورها بر چه اساسی و با چه فاکتورهایی اندازهگیری میشود؟ مگر سیاست را میشود اندازه گرفت که در آن یکی از دیگری پیش بزند و یا پس بماند؟ مگر سیاست رشد و یا کاهش پیدا میکند؟ عدد مربوط به سیاست چیست که بنا به آن بتوان کشورها را با هم مقایسه کرد؟ سیاست اقتصاد نیست که با ارائهی آمار بتوان گفت که مثلا میزان درآمد وخرج سارانهی کشور ما نشان خواهد داد که ما جز ده کشور برتر خواهیم بود.
در ادامه ایشان میافزایند که روند رشد پنج و شش دهم درصدی اقتصادی ما (به فرض به این آمارش هم شک نکنیم)، ما را به اقتصادهای بزرگ تبدیل خواهد کرد. بنابه فرمودهی ایشان در چهار سال اخیر چهار رتبه بالا آمدهایم (از کجایش را نمیدانم) ، چهارسالی که این همه پول نفت را آب کردیم و تبدیل به تورم نمودیم، اگر در چهار سال آینده هم با این اوصاف چهار رتبهی دیگر هم بالا آییم به کجا خواهیم رسید؟ این اقتصادهای بزرگ در نظر ایشان چند کشور را شامل میشود؟ پنجاه کشور یا پنج کشور؟ عقل سلیم به چنین نتیجهگیریهای بیاساس و بیمفهوم نمیرسد.
حاکمان تروریست
در جامعهای که دولت منشاء بیعدالتی باشد، ملت، عدالت را به دولت تدریس خواهد کرد. حکومتی که سراناش تروریست باشند*، در نهایت با عملیات تروریستی از پای درخواهد آمد.
* اشاره به ترورهای زنجیرهای.
پیروزی بیشتر از این؟
علیرغم کشته شدن چندین نفر، زخمی و زندانی شدن هزاران نفر، و ایجاد فضای سرکوب و خفقان فعلی، کمتر کسی با در نظر گرفتن مواردی که در زیر به آنها اشاره شده است میتواند منکر پیروزی ملت ایران در این جریانات باشد. به نتایج هر کدام از این اتقاقات بسیار مهم شاید در فرصت دیگر، در صورت لزوم، بپردازم. اما اهم نتایج به ترتیب زمانی به این قرار است:
الف) شکاف بسیار عمیقی در بین حاکمان این حکومت شکل گرفته است و این شکاف زمینه ساز فروشکستن آن خواهد شد:
الف- یک) اختلاف عمیق بین دو قدرت اصلی در حکومت؛ بین هاشمی رفسنجانی و خامنهای.
الف- دو) محکوم کردن سرکوب مردم از جانب علمای دینی مطرح برای خود حکومت: منتظری، صانعی، موسوی تبریزی، سروش، کدیور و دیگران.
الف- سه) عدم قبول نتیجهی انتخابات از سوی نامزدها و اصرار آنها بر ادامهی مبارزه تا احقاق حقوق ملت.
الف- چهار) بالاخره استفاده از کلمهی “کودتای مخملی” از سوی کسی در بدنهی قدرت ( سید خندان).
الف- پنج) اختلاف بیش از پیش در مجلس و سایر نهادهای حکومتی که پیشتر در دستهی جناح حاکم بودند.
الف- شش) آگاهی سایر مردم از سیستم دیکتاتوری این حکومت و شناختن چهرهی وحشیاش که در پس ریشهای منصوب به اسلام محمدیشان پنهان بود.
ب) جامعهی بینالملل هم دیگر به خوبی بر جریانات حقیقی جامعهی ایران آگاه گشتهاند:
ب- یک) خدشهدار شدن چهره ظاهرا مردمی حکومت ایران که همواره دولت سعی بر القای آن به جامعهی بینالملل بود و همواره هزینهی بسیار زیادی برای حفظ این چهره میپرداخت.
ب- دو) سخنان باراک اوباما مبنی بر تعقیب اتفاقات افتاده در ایران از فاصلهی نزدیک.
ب- سه) تصمیم اتحادیهی اروپا در بررسی فراخواندن همهی سفیرانش از ایران.
ب- چهار) نطق جاودانی صدراعظم آلمان مبنی بر مقایسهی دولت ایران با حکومت کمونیستی اشتازی آلمان شرقی و اینکه زندانیان ایران را فراموش نخواهد کرد.
ب- پنج) تبریک نگفتن قریب به اتفاق رییسان جمهوری کشورهای جامعهی بینالملل به ایران.
ب- شش) لغو پیاپی دو سفر محمود احمدینژاد به لیبی و مصر و همچنین لغو سفر پادشاه عمان به ایران که حاکی از شروع انزوای ایران است.
این دستاوردهای بسیار مهم، در این برهه زمانی، شکی باقی نمیگذارد که پیروزی نصیب ملت ایران شده است. بدیهی است مقاومت بیشتر، دستاوردهای بیشتر خواهد داشت. باید همچنین در نظر گرفت که در این فاصله، نه تنها قدرت حکومت تحلیل رفته است بلکه بر قدرت مردم در این زمینه که چگونه مقاومت کنند هم افزون گشته است. ما اکنون همه با هم هستیم اما آنها تکه تکه شدهاند. و این یعنی تسریع روند پیروزی.
…
همه رنج و درد است این سرای نکبت. اگر گاهی نغمهی شادی در فضا میپیچد از آن است که توانستهایم این رنج و غم را برای لحظهای به فراموشی سپاریم.
همه غربت و بیگانگی است این سرای محنت. اگر گاهی چهرهی آشنایی میبینیم از آن است که توانستهایم این غربت و بیگانگی را برای دمی از چهرهاش بزداییم.
گاهی به آخر خطر میرسی. گاهی که گاهی هر روز تکرار میشود. برای شروع دوباره چارهای جز ننگریستن به آخر خط نیست. که گر بدان نظاره کنی تو را به خود جذب خواهد کرد و از آن خطر عبور خواهی کرد.
همه بنبست و ورود ممنوع است این سرای ظلمت. اگر گاهی در خیالات از مسیری عبور میکنیم از آن است که توانستهایم بر این بنبست و ورود ممنوع برای صباحی چشم ببندیم.
…
همانطور که همه در جریان هستند امروز دو بیانیه صادر شد. یکی از جانب مجمع روحانیون مبارز و دیگری از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی. پیشتر از آن بیانیهی محمد خاتمی را دیده بودم. مغزم از این همه اهمال و کوتاهاندیشی خاتمی که در پس همان بیانیهی مجمع روحانیون مبارز هم دیده میشود سوت کشید. فکر نمیکردم که خاتمی تا این حد به حق ملت بیاعتنا باشد. سید خندانی که همه چیز را شوخی و غیر جدی میانگارد. پس از این همه کشمکش انگار که کلمی بوده است بیاعتنا. گرچه اهمال خاتمی در دوران ریاست جمهوریاش و ارجح دادن منافع نظام بر منافع مردم را دیده بودیم، اما خیال نمیکردم تا این حد خائن به حقوق ملت باشد. غمانگیزتر اینکه در بیانیهی مجمع حتی کوچکترین اشارهای به خونهای ریخته شده و دلجویی از خانوادههای آسیب دیده، دیده نمیشود. امروز به خاطر این بیانهی خاتمی حال مناسبی نداشتم و نمیتوانم به این موضوع بپردازم. شاید فردا در این مورد بیشتر نوشتم.
موسویِ انسان، نه قهرمان
هیچکس را به تنهایی یارای عوض کردن مسیر تاریخ نیست. هیچکس نمیتواند – در این دنیایی که از هزاران فاکتور برای به وقوع پیوستن امری تشکیل شده – به تنهایی نقش تعیین کننده داشته باشد. برای روی دادن هر چیزی، باید زمینهی آن چیز پیشتر در جامعه وجود داشته باشد وگرنه همهی تلاشها در آن راستا عقیم خواهند ماند. بنابراین برای بررسی واقعبینانهی هر جریانی باید به مجموعهای از اتفاقاتی که در شکلگیری آن جریان نقش داشتهاند توجه کرد نه به کس یا کسانی که بر آن جریان سوار شدهاند، و به خیال دیگر مردم، آن را جهت میدهند. چه، اگر فردی بر این جریان سوار شود و بخواهد آن را جهتی غیر از جهت مورد پسند عامه بخشد خود به خود از رهبری آن جریان ساقط خواهد شد. از طرف دیگر هر جریانی که شکل میگیرد به خاطر همین تاثیرپذیریاش از جریانات دیگر است که تا ابد پایدار و زنده نمیماند و در زمانهای متفاوت شکلهای متفاوت به خود میگیرد. از همین روست که مثلا امپراطوری ایران پس از سالها و قرنها از هم متلاشی میشود یا پس از مدتی ابرقدرتها جایشان را با هم عوض میکنند. پس لاجرم به این نتیجه میتوان رسید که هر جریان بدون پیشزمینهی لازم توانایی شکلگیری، و پس از آن، تداوم را ندارد.
برای بررسی علت جریاناتی که این روزه شاهد آن هستیم نمیتوانیم تنها بر یک مورد بسنده کنیم و یک فرد خاص را عامل آن بدانیم. برای ظهور این جنبش همهی عوامل دست به دست هم دادهاند. هم شاه سابق ایران که باعث پیروزی انقلاب شد. هم خمینی که ایدهی ولایت فقیه را به کرسی نشاند. هم بیسوادی خامنهای که به درجهی ولایت فقیهی نرسیده بر مسند قدرت نشست. هم تعللها و سستیهای خاتمی. هم طرد شدن رفسنجانی. هم ظهور پدیدهای به نام احمدینژاد. هم عوض شدن نظر موسوی برای آمدن به کارزار انتخاباتی. هم خواست و نیاز مردم. و هزاران علت دیگر. بدون یکی از این فاکتورها، ما نمیتوانستیم به هیچوجه، دراین مقطع زمانی، شاهد بروز چنین اعتراضاتی باشیم. پس با این نگرش، نمیتوان به یک مورد به عنوان علت اصلی اشاره کرد و آن را تنها مسیب جریانات کنونی دانست.
در تاریخی که مردم ما امروز مینگارند همه شریک هستند. چه احمدینژاد که با یک کلام نمیتوان توصیفاش کرد چه موسوی به عنوان فردی که تنها به مسئولیت انسانی خود عمل میکند (ودریغا و دردا که در این قحطی انسان، یک انسان چقدر برای ما ارزشمند به نظر میآید) و چه همه ی مردم ایران که بدون آنها این روند نه شروع و نه به این مرحله میرسید.
آنهایی که اسم قهرمان به موسوی نهادهاند و دوست دارند که او را اسطورهی مقاومت در برابر ظلم بدانند بر این نکته توجه ندارند که موسوی تنها دارد همان وظیفهی انسانی خود را انجام میدهد. شاید دلیل این همه احساساتی که این مردم برای موسوی مصرف میکنند از آنجا نشات گرفته باشد که آنها برای سالیان متمادی نتوانستهاند فردی را در بین حاکمان کنونی ببینند که اینگونه تنها منافع ملت را در نظر بگیرد نه منافع حکومتی که از خون مردم جان میگیرد. اینها سالیان سال است که فردی را در بین کسانی که اجازهی ظهور در تقسیمبندیهای قدرت دارند، ندیدهاند که اینگونه برای احقاق حقوق ملت خود را فدا کند، چه، هر کسی که پیشتر آمد، حفظ اسلام، نظام و خویشتن را به حفظ حقوق ملت ترجیح داد؛ خصوصا خاتمی. اما باید از یاد نبرد که موسوی تنها رجال این کشور نیست. رجالهای دیگر را یا سرکوب کردهاند و یا به کشورهای دیگر تاراندهاند. موقعیتی هم که در آن موسوی توانست موجودیت یابد را هم نباید فراموش کرد؛ انتخابت ریاست جمهوری که رای میلیونها نفر به خاطر عواملی که در بالا ذکر شد در حمایت از وی بر صندوقها ریخته شد.
اما آیا اگر موسوی چنین رفتاری که اکنون در پیش گرفته است را پیشتر در پیش میگرفت میتوانست موسوی ِ این روزها باشد؟ منظورم مقاومت وی در برابر امر رهبری است. همانگونه که همه میدانیم جواب “نه” است، چرا که در آن صورت پیشتر از مبارزه و کارزار طرد میشد. پس میتوان نتیجه گرفت که دلیل عدم وجود چنین رجالهایی در بطن جامعه سرکوب پیشتر آنها پیش از رسیدن صدای آنها به گوش ملت بوده است، و به علاوه موقعیتی است که موسوی در آن قرار گرفته است. موقعیتی که در آن صدایش رساتر و بلندتر از موقعیت هر فرد دیگری در جامعه به همهی دنیا میرسد و او را قویتر میکند: موقعیت انتخابات ریاست جمهوری ایرانی که بواسطهی پدیدهی احمدینژاد، به چشم دنیا، حساستر از پیش به نظر میآید.
…
میخواستم این مطلب را دیروز بنویسم اما به نظرم لازم و جالب نیامد. امروز مینگارم.
مواردی که در ادامه میآید به طور خلاصه توصیفکنندهی مهمترین دلایلی هستند که به فرسایشی شدن روند اعتراضات منجر شده است. در مقابل هر مورد راههای برون رفت از این مساله پیشنهاد میشود:
الف) سرکوب گسترده: کسی که راهی بدین دشواری را شروع میکند از ابتدا باید بداند که قرار نبود به راحتی به نهایت راه برسد. پس باید ایستادگی کرد و دیگران را به ایستادگی تشویق کرد. اگر در این مرحله جا بزنیم و کم بیاوریم نه تنها خون آنهایی که به خاطر احساس پشتوانهی ما جلو رفتند بر گردن ماست، بلکه تعدادی از آنهایی که دستگیر شدند هم جانشان را از دست خواهند داد. تنها به پشتوانهی یکدیگر است که میتوانیم به پیروزی برسیم. باید به هم انرژی داد و از هم انرژی گرفت. این حرکت چیزی نبود که به این آسانی به نتیجه برسد. پس اگر کسی شروع کرده است، حق پا پس کشیدن ندارد چرا که خون دیگران نیز بر گردن او خواهد بود. از لحاظ آماری هم نگاه کنیم کشته شدن چند نفر از من و ماها در یک حرکت میلیونی در راه پیروزی ملت هزینهی سنگینی نیست. باید آن را پرداخت.
ب) تاکتیک منفعل موسوی: مدتی است از موسوی خبری نیست؛ نه حرف تازهای وجود دارد، نه شور تازهای و نه روش تازهای. موسوی باید بداند که نهایت کار دستگیر شدن وی و پس از آن اعداماش خواهد بود. با دانستن این موضوع باید جسارت به خرج دهد و خونی تازه در رگ این جنبش تزریق کند. او باید بداند که اگر در این مرحله کاری انجام ندهد این جنبش و این حرکت همه بیهوده خواهد بود اما با فدا کردن خویش، میتواند هم به اسطورهای تبدیل شود (چیزی که حکومت از آن هراسان است و به این راحتی اجازه نخواهد داد که چنین چیزی پیش آید، بنابراین قدرت مانور موسوی افزایش پیدا میکند) و هم حرکت را جاودانه خواهد کرد. اما پیشتر از آن باید یک جانشین در داخل و یکی دیگر در خارج معرفی کند. ادامهی روند فعلی نتیجهای جز خاموشی کامل این حرکت و در همان زمان بیاعتمادی مردم به وی را در پی نخواهد داشت. باید دیگر به سیم آخر زد. زماناش حالاست نه فردا. برای پیروزی همیشه باید تاکتیک حمله را پیش گرفت. اگر منتظر تصمیم حکومت شود شکست خواهد خورد. این موسوی است که باید مسیر و جریان بازی را تعیین کند نه حکومت. تاخیر موجب خاموش شدن این خروش خواهد شد.
ج) فعال نبودن کروبی: انتظار بیشتری از این شیخ میرفت. او نباید بنشیند و جریانات را تماشا کند. او باید از نفوذ عبای خود بهره جوبد و به رایزنی با عباپوشان دیگر بپردازد. ترس دستگیری او را هم فرا گرفته است وگرنه راهپیماییها را لغو نمیکرد. او باید بداند که نامش با موسوی در تاریخ جاودان خواهد ماند پس باید بیشتر و بیشتر از خودگذشتگی نشان دهد.
د) دستگیری فعالان: با به زندان رفتن هر روزهی فعالان حرکت به نوع دیگری دستخوش انفعال شده است. با در نظر گرفتن اینکه کاری که این فعالان انجام میدادند پیچیده نبوده است، باید جایگزینی برای آنها پیدا کرد. کار آنها در نهایت، مشورت و صدور بیانیه بود که این روزه هیچ کس به آن اهمیت نمیدهد. پس باید از نیروهای جدید برای جایگزینی بهره جست و با تقویت هم، خبررسانی را افزایش داد. گروههای جدید میتوانند جایگزین آنها شوند.
در نظر گرفتن این موارد میتواند خون تازهای دراین موج ترزیق کند. به نظر نگارنده مهمترین مورد همان مورد اول است. باید با هم صحبت کنیم و به هم انرژی دهیم. عقب نشینی در این مرحله هزینهی سنگینی برای تک تک ما خواهد داشت اما اندکی مقاومت بیشتر پیروزی را نصیبمان خواهد کرد.
…
سنجهی چندان منطقی و عامه پسندی برای سنجیدن و تعریف انسانیت نیست. آنهایی که میکشند یا دستور کشتن میدهند در نظر خود راه خدا و یا انسانیت خاص خود را در پی گرفتهاند و آنهایی که میمیرند یا دستور ایثار میدهند نیز در نظر خود راه خدا و یا انسانیت خاص خود را در پیش گرفتهاند. از هر گروه هم که جویا شوی، در نهایت بیان خواهد کرد که به خاطر عشقی این کار را انجام میدهد. در خوشبینانهترین حالت یکی شاید به خاطر عشقاش به خدایی که در ذهناش حک شده است این کار را میکند و دیگری شاید به خاطر انسانیتی که بدان ایمان دارد. باید در نظر داشت که هر یک از افراد هر دو این گروه میتوانند در شرایط خاص جای خود را با هم عوض کنند، با همان مفاهیمی که برایشان تعریف شده است. آنکه میکشد زمانی به مقتول تبدیل میشود و آنکه جان خود را سپر میکند در زمان دیگری میتواند قاتل باشد. هر گروه از اینها برای انجام کاری که در ذهن دارند، پیشتر توجیح شدهاند، از همین روست که یکی با بیرحمی تمام ماشه تفنگی را که به سمت همنوعاش نشانه رفته است، به راحتی میکشد، و آن دیگری همچنان با شنیدن صدای سفیر گلوله میایستد و به چشمان قاتلاش خیره میشود. به خاطر همین توجیه پیشتر است که آنکه میکشد انگار نه انگار که عمل بیرحمانهای انجام داده است و آنکه کشته شدن همنوعاش را دیده است، دوباره پا به صحنهی مبارزه مینهد.
گرچه پیشتر در تعریف معنی انسان و انسانیت ماندهایم اما به نظر میرسد که باید چیزی در این میان باشد که بدان وسیله کار یکی را درست و آن دیگری را نادرست بدانیم. باید چیزی در این میان باشد که یکی از آن بهرهمند است و آن دیگری بیبهره. چیزی که تنها بدان وسیله بتوان یکی را انسان دانست و دیگری را نه. تنها چیزی که به نظر میرسد، سوای این تعاریف که هر کس برای خود دارد، این است که آن فردی که همنوع خود را میکشد، کاری خلاف طبیعت و دیگر موجودات انجام میدهد. هیچ حیوانی در این طبیعت یافت نمیشود که همنوع خود را بدرد. اما با این نگاه کسی که میکشد و یا فرمان کشتن میدهد، در شعور و احساس از حیوان هم پستتر و زبونتر انگاشته میشود. از این دسته است خدایی که فرمان کشتن همنوع را میدهد و یا قتل او را توجیه میکند، از این دسته است رهبری که فرمان قتل و کشتار میدهد. چنین خدایی و چنین رهبری حتی به مرحلهی حیوان زبان بسته و از نظر ما نفهم هم نرسیدهاند، چه رسد که بتوان به آنها اسم خدا و یا انسان اطلاق کرد. مگر آنکه درندگی را حد اعلای انسانیت بدانیم که در این صورت خدای دینی از اریکهی خونخواریاش به پایین کشیده نخواهد شد و اینچنین منزجر به نظر نخواهد آمد.
پ.ن. از نظر نگارنده انسان یک حیوان ناطقتر است.
…
شش روز مقاومت بیشتر پیروزی را نصیب این ملت خواهد کرد. به شرط آنکه همه در مراسم پنجشنبه شرکت کنند.
…
یک هفته مقاومت بیشتر این رژیم را از هم خواهد پاشید و پیروزی را نصیب ملت خواهد کرد. شواهد گویای این امر است.