…
May 16, 2008
چای، قهوه، موزیک، سیگار، پیپ، قلیان، سکس، آبجو، شراب، ویسکی، شعر، تریاک، حشیش، هروئین، دین … کماند کسانی که یکی از اینها را به عنوان داروی سکر آور مصرف نمیکنند. کماند کسانی که روی این زمین میزیاند و نمیخواهند به آسمانها روند.
…
May 16, 2008
چشمها باز میشود و دیوار و پرده به این دنیا میآوردش. همانطور که دراز کشیده است، تصمیم میگیرد که دوباره چشمها را ببندد چرا که برایش بسیار عجیب مینماید که فاصلهی بین دنیای خواب و دنیای بیداری در باز و بسته بودن چشمها باشد. دوباره که چشمها را میبندد جریانی مملو از افکار و اتفاقات گذشته به صورت مبهم و مخلوط در ذهناش به راه میافتد. خیال میکند شاید همین ابهام و اختلاط مایهی خواب و فارع شدن از این دنیا باشد. دوباره چشمها را باز میکند رنگ قهوهای روی کمد باز فکرش را بر روی یک نقطه ساکن میکند. آیا فاصلهی بین خواب و بیداری همان فاصلهی بین متمرکز شدن و رها شدن در افکار نیست؟ زمانی که ذهن متمرکز میشود، که این تمرکز با حرفها (کلمه) و اتفاقات ناگهانی رخ میدهد، بیدار هستیم، و زمانی که ذهن رها و آزاد از اتفاقی به دیگری گریز میزند، در عالم خواب.
…
May 15, 2008
مرد کوچک نمیتواند وضع کشور خود را درست کند و هی وزیر و معاون عوض میکند که شاید از شانس یکی به درد قسمتی از این کشور ویران شده بخورد، میآید و برای حل مشکلات دنیا بسته ارایه میدهد. گمانم برای حل مشکلات دنیا نیز میخواهد بوش و براون و مرکل و سارکوزی و غیره را هی بردارد و هی کس دیگری را جایگزینشان (ترجیحا از برادران بسیجی) بکند. از نادانیاش به ذهناش نمیآید که شاید خودش منبع همه مشکلات باشد.
…
May 15, 2008
You light the skies up above me
A star, so bright, you blind me
Don’t close your eyes
Don’t fade away
Don’t fade away
Yeah, you and me we can ride on a star
If you stay with me girl, we can rule the world
Listen, watch and download: Rule the world
Lyrics: here
.Band: Take that
…
May 15, 2008
چیزی که کمبوداش در این کشور بیش از همه چیز دیگر! به چشم میخورد، تنوع کم سبزیجاتی است که ما در ایران استفاده میکنیم. همین جریان موجب ایجاد بحثی بر سر میز نهار شد. بحث سبزی یا میوه بودن هویچ، بعد از نهار مرا به ویکیپدیا کشاند. آن پایین با کمال تعجب دیدم که ایران یکی از ده کشوری است که بیشترین میزان تولید سبزی و میوهی تازه را دارد اما دریغا که با این وجود غذاهایی پر سبزی در کشور ما روزبروز جای خود را از دست میدهند. دلم آش اسفناج و آش رشته میخواهد. مادرم کجاست؟
…
May 14, 2008
میگوید: این خیلی جالب است، یه موضوع محشر و رویایی است.
با خود میاندیشم واقعا «جالب، محشر و رویایی» یعنی چه؟ چه چیز میتواند در این دنیا دارای این خصوصیات باشد؟ چیزی نمییابم. میگویم: باید یه فنجان قهوه بنوشم، به کافئین نیاز دارم تا آن را جالب و محشر و رویایی بیابم.
…
May 13, 2008
یادی از گذشته(نوشتهای از آرشیو با اندکی تغییر): از تنهاییمان است که پیمانه به دست کنار دیوار میایستیم تا جاممان را به جام رهگذری که اندک نشانی از وی دارد زنیم. گر آن کس که جام تنهاییمان را از شراب حضور خویش لبریز کرد ترکمان نمیکرد، هیچ پیمانهای شکسته نمیشد و از هیچ رگی خون به زمین نمیریخت.
…
May 12, 2008
برای انجام هر چیزی باید دلی خوش داشت: دلی خوش برای رکورد زدن، دلی خوش برای مشهور شدن، دلی خوش برای رییس شدن، دلی خوش برای رییسجمهور شدن، دلی خوش برای رهبر شدن و دلی خوش برای زیستن. خوشی دل از شهرت و مال و منال فهمیدنی است، اما خوشی دل از فرمان راندن، به بند کشیدن، زدن و کشتن چه؟ ضریب هوش کسانی که دلشان به ارشاد و هدایت مردم، و در سطح بالاتر دلشان به فرمانروایی خوش است، باید بسیار پایینتر از ضریب هوش کسی باشد به گل سرخی عشق میورزد و عالم و آدم را بیخیال است. اولی از کجفهمیاش دنیا را آنقدر جدی گرفته است که خود را منجی آن میداند، دومی از هوشبالایش آنقدر دنیا را بازیچه انگاشته است که با بوی گل سرخ عشقبازی میکند. اولی از بالای کوهی دیگران را نظاره میکند، دومی از آسمانها دنیا را به تماشا نشسته است.
…
May 9, 2008
دو راه برای زندهنگه داشتن «من» وجود دارد. یا به «من» موجودیتی یگانه بخشی و یا «من» را به شکل محیط درآوری. اولی برای عقیم نماندن نیاز به علم و دانش و قدرت فراوان دارد، اما دومی تنها نیازمند دنبال کردن گله است. و حال ما بیهیچ علم و دانش و قدرتی در پی رام کردن و عوض کردن دنیا هستیم. یکی از کاربردهای آب زرشک باید در این مورد بوده باشد.
…
May 8, 2008
واقعیت انکارناپذیری است که اکثر انسانهای چاق، مهربان، انسانهای لاغر، پرخاشگر، انسانهای بلند قد، احمق، و انسانهای کوتوله، پرمدعا میشوند. بیخیالی انسانهای چاق بوده است که آنها را به این شکل درآورده است، و تشنج و عصبی بودن انسانهای لاغر بوده که مایهی لاغریشان گشته است. اعتماد به نفس مفرط انسانهای بلندقد سبب حماقتشان است و نادیده انگاشته شدن انسانهای کوتاهقد بوده است که آنها را پرمدعا کرده است.
بدیهی است که درجهی هر کدام از این خصوصیات متغیر است و تنها ذهن آگاه است که میتواند بر این خصوصیات فايق آید.
…
May 8, 2008
:The Pangea Day Mission & Purpose
.Pangea Day is a global event bringing the world together through film
Why? In a world where people are often divided by borders, difference, and conflict, it’s easy to lose sight of what we all have in common. Pangea Day seeks to overcome that – to help people see themselves in others – through the power of film
کسانی در این دنیا با آرمانهایشان، با آرزوهایشان، با کمبودهایشان، با عقدههایشان، با ایمانشان، با خدایشان، باعث بوجود آمدن تضادها، درگیریها، نفرتها، و کینهها میشوند و طبیعتا کسانی نیز باید در این دنیا وجود داشته باشند که با همان آرمانها، ارزوها، کمبودها، عقدهها، ایمان و خدایشان باعث از میان برداشتن این تضادها، درگیریها، نفرتها و کینهها شوند. جایی برای نگرانی وجود ندارد. همه چیز در روال عادی خود ره میسپارد. جامی بزن و اگر ضعیف هستی به هوش باش که به خیل عظیم دستهی دوم بپیوندی.
…
May 7, 2008
شبها و روزها، در اطاقهایمان نقش عشق و اندوه را ثبت میکنیم و بعد منزل به دیگری میسپاریم. و هیچگاه، هیچکس، به پشت این همه دیواری که هر روز و هر شب، از دوستی و نفرت انباشته میشود خیره نمیشود تا معنی زندگی بفهمد.
…
May 6, 2008
زمانی که کلمات معنی خود را از دست دهند و تنها اندام به سخن درآیند، آنم آرزوست.
…
May 2, 2008
ذهن سیال است، پس چه سود از تلاش برای دریافت واقعیتی که در هر لحظه شکل عوض میکند؟ تنها افعال هستند که ما را اندکی به واقعیت موجود در آن لحظه نزدیک میکنند. اما حقیقت است که عوض نمیشود حقیقتی که خود را، نه در واقعیاتی که میبینیم یا میشنویم، بلکه در مسیری که حرکت میکنیم، بی هیچ حرفی نشان میدهد. حقیقتی که ذهن سیال را ساخته است.
…
April 30, 2008
همیشه خود را وسط رود انداختم تا با جزر و مد آن دست و پا زنم. نشستن در یک گوشه، و تماشای جریان آب، که از کجا آمده است و به کجا میرود، افسردگی به بار میآورد.
…
April 28, 2008
تنهایی زندان است. آفتاب را از تو میگیرد و پوستات را نازک و حساس میکند طوری که از تماس هر چیز و ناچیز خود بخود پاره میشود و خون میریزد. تنهایی زندان است. چهرهها را از تو میگیرد و مرز بین صورت و ذهنات را میزداید طوری که وقتی به آینه مینگری برای خود تلخکی میشوی که با تغییر و کج و معوج کردن دهان و دماغ و چشمهایت، در تلاش برای اثبات موجودیت خود است. تنهایی زندان است. اندیشههای دیگر را از تو میگیرد و مرز بین بودن و نبودن را پاک میکند و تمام رشتههای تعلق را پاره میکند طوری که همه چیز ماهیت خود را از دست میدهد و در شک بین زنده بودن و نبودن معلق میمانی. تنهایی زندان است. صداهای دیگر را از تو میگیرد، با خود حرف میزنی، با خود فریاد میکشی و با خود قهقهه سر میدهی و همین کار تنها لذت زندگی برایت میشود، لذتی که در تلاش برای پیوند دادن تو به دنیای خارج است. تنهایی جنون را که همان پارهکردن هر بندی با اطرافات است به سراغت میآورد و در مبارزهی بین نیازهای جسمانی کاردی بر سینهات مینشاند. تنهایی فرو رفتن در خود است، آرام … آرام … … آرام … … … آرام … … … …
…
April 28, 2008
انسانها دو دستهاند: دستهی اول آنهایی که هر روز در نمایش مصور* زندگی دیگران غرق میشوند، و دستهی دوم انسانهایی که زندگیشان خود نمایشی است مصور برای دیگران. دستهی اول هر شب یا هر روزی که دلشان بخواهد فیلم را تماشا میکنند و دستهی دوم هر روز و شب لاجرم داستان زندگی خود را مرور میکنند. دستهی اول همیشه حرفی برای گفتن برای دیگران دارند اما دستهی دوم در سکوت خویش غرق میشوند.
* نمایش مصور، همان فیلم است. آوای کلمهی فیلم در نوشتههای اینچنینی با آوای بقیهی متن نمیخواند و لاجرم باید از کلمهی دیگری استفاده کرد.
…
April 25, 2008
همه چیز میآید و میگذرد و در این میان گردی بر دل ما نشانده میشود. میدانی که چیزی ماندگار نیست اما در همان حال نیز چارهای جز گلاویز شدن با همان چیز نیست، که زندگی غیر از این خالی و ساکت میماند. کسی چه میداند، شاید بار تجربههاست که در نهایت کمر ما را خم میکند و چون کاغذی مچاله شده به دور میاندازد. کاغذی که گر باز کنی، در هر کدام نوشتههایی، زیبا یا زشت، که هر کدام نشان از وسع و توانایی نگارنده بود، پیدا میکنی. نوشتههایی که برای پر کردن کاغذ عمر ما را مصرف کردهاند.
…
April 24, 2008
نیازی به گفتن از حرفهای خاص نیست. حرفهای خاص برای افراد خاص مهم است و افراد خاص نیز هر کدام حرفهای خاص خود را دارند و به حرفهای خاص تو توجهی نمیکنند! پس نیازی به گفتن از حرفهای خاص و حتی اندیشیدن دربارهی آنها نیست.
…
April 23, 2008
خسته از دربه دری در میان حرفها، نگاهها، اندیشهها و نوازشهای دیگران، خانهای میخواست برای خویش، تا هر روز صبح پرده از چهرهی خورشید کنار زند، گلدانهای جلوی پنجره را آب دهد و با یک فنجان چای و یک عدد پیپ در دوردستها غرق شود. صدای انبوه آدمیان آزارش میداد و او تنها میخواست آوایی در گوشی بخواند و آوایی در گوشاش خوانده شود.
…
April 22, 2008
شمع ِحافظهاش پیدا نبود و از همین روی نوری در آینده نیز به چشم نمیآمد، شاید از آن روی که بر روی آینههای موازی گذشته و آیندهاش گردی نشسته بود. او کورمال، دستکشان بر تن هر چیزی، تنها در«حال» پرسه میزد.
…
April 21, 2008
لبها برای بوسهای نزدیک هم شده بود. صدای پرهای پرندهای دستها را از هم جدا ساخت.
حساسیت گوشهایش به هر صدایی جز صدای درونی خویش از بین رفته بود. روزی صدای پر پرندهای دیگر، او را در زیر درختی نشاند و برای لحظهای از مرز بین خواب و بیداری به سمت بیداری، همان سمتی که پرنده موجودیت مییافت، هدایت شد. دیری نپایید که شلاق صداهای دروناش بر داخل جمجمهاش او را دوباره به خلسه خواب و بیداری بازگرداند. اسب زمان همچنان گردهای سفید بر موهای او مینشاند و او هیچ گاه دوباره به خود باز نیامد تا بداند که آن پرنده از جانب خدا بود و یا ابلیس و آن بوسه او را میتوانست به خواب ابدی برد یا به بیداریی پرنده.
…
April 18, 2008
برخواهم گشت.
…
March 10, 2008
Those three words
Are said too much
They’re not enough
If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world
P.s. The music, and its lyrics. Band: Snow Patrol, Album: Eyes open.
…
March 8, 2008
هیچ کدام از یاد نميتوانیم برد. نه من آواز دمات را و نه تو هـُرم بازدمام را. نه تو لبانام - به زمانی که از عشق گر گرفته بود - را و نه من چشمانات - به زمانی که خود را در تو به ثبت میرساندم - را. ما در هم تنیدیم و شعله زادیم. حال گو باد بیاید و خاکی بر روی این آتش افکند. با خاکستر همیشه گرماش چه تواند کرد؟!
…
March 7, 2008
ترفندش کارساز بود. دخترک دوباره آمد و برابرش نشست. معلوم بود که کلافه است، همین کلافهگیاش او را هم کلافه کرده بود و هر آن ممکن بود که همه چیز به هم ریخته شود. بیآنکه دخترک متوجه شود به سرعت آخرین قسمت تصویر را در ذهن خویش حک کرد، آنگاه با اشاره به دخترک فهماند که میتواند برود. دخترک خوشحال از رها شدن از این کلافهگی کیفاش را برداشت و با شتاب رفت. جام نیمه، لبالب گشت و دود غلیظی در فضا به رقص درآمد. حال می توانست همهی عمر را با پیپ و شراب و تصویر دخترک برابر چشماناش به سر کند.
و که میدانست که تصویر دخترک از خود او مهربانتر بود.
…
March 6, 2008
لعنت به آنکه سرزمین ما را برایمان غربت کرد و در غربت رهایمان. مگر ما جز آزادی و برابری چیز دیگری میخواستیم؟ حقی که کسی به ما ارزانی نداشته است تا از ما نیز بستاند. اما به نام خدا، همانی که از دید ایشان ما را خلق کرده است تا بر سرنوشت خویش حاکم شویم، آزادی ما را از ما گرفتند و خود را به نام همان خدا بر ما ارجح دانستند. اگر من از جهنم ذهن آنان لذت بیشتری ببینم باید که را میدیدم تا اینان مرا آزاد رها میساختند تا زمینهی به جهنم رفتن را برای خود فراهم میساختم؟ من از سوختن لذت میبرم، در این دنیا از آتش عشق، و در آن دنیا - چه باک - از آتش جهنم همراه با حوریان این دنیا.
…
March 5, 2008
الف- چیزی که سکس را لذتبخش و جذاب میکند، حس بعد از ارضا شدن نیست، بلکه شکل رابطهی فیمابین است که تا رسیدن به نقطهی ارضا جریان پیدا میکند. از همین روست که خودارضایی هیچگاه نمیتواند جای سکس را بگیرد حتی اگر تمام شرایط لازم فراهم آید. از همین روست که خوابیدن با روسپی نمیتواند لذتی حتی شبیه خوابیدن با معشوق را داشته باشد.
ب- خواستم برایش بگویم: پسری که میداند تو با فرد دیگری رابطه داری اما حرفی نمیزند، هر حسی ممکن است نسبت به تو داشته باشد اما مطمئنا عاشقات نیست! فکر نکن که از عشق زیادش صبر میکند. کسی که چنین صبری داشته باشد، روزی با همین صبرش تو را با دیگری و یا با خودت معامله خواهد کرد. منصرف شدم.
پ.ن. از مشهور بودن زیاد همیشه فراری بودهام. امروز چند بار وسوسه شدم عکسام را بگذارم، اما به خاطر دردسرهای بعد از آن منصرف شدم.
…
March 4, 2008
دوست داشت بیشتر فرو رود حتی اگر سربرنیارد، چرا که حسی برای شروع دوباره نداشت. هیچگاه دستهایش اینقدر سرد نبود، دنبال پیپاش میگشت.
…
March 3, 2008
احمدی نژاد: ” آمریکا تروریسم را به منطقه آورد.” و اینکه “دیدار از عراق بدون دیکتاتور، برایم بسیار مسرت بخش است”.
هوش گویندهی جملهای اول را میستایم اما در هوش گویندهی جملهی دوم شک میکنم. کسی که آنقدر هوش و ذکاوت داشته باشد که جملهی اول را نتیجه بگیرد، نميتواند آنقدر نادان باشد که نداند فرقی بین دیکتاتوری عراق و دیکتاتوریای که خود به راه انداخته است وجود ندارد.
درس اول در سیاست این است که لازم نیست که راجع به همه چیز سخن گفت، ولی باید راجع به هر چیز که سخن میگوییم صادق باشیم. اما از آنجا که سیاستمداران ما (رییسجمهورهای ما) تازه در طول دورهی سیاسیشان (ریاست جمهوریشان) درس سیاست میآموزد، درسی که آموختن آن در این دوران به بدبختی میلونها نفر میانجامد، ایشان بعدا خواهند فهمید که نباید از چیزهایی سخن میگفتند که همه به ریشاش بخندند و زندگی این همه مردم را ویران کنند.
…
March 2, 2008
حرفهای زیادی است که میخورم و نمینویسم. هم حرفهای دل، هم حرفهای عقل… باید دوباره با این وبلاگ آشتی کنم.
…
March 1, 2008
تنها در تنهایی خود است که به آنچه که هستیم و آنچه که از زندگی میطلبیم پی میبریم. بودن ِدر جمع ما را با نیازها و خوشیهای جمع درگیر میکند و ما را در دو راهی خویش و جمع آواره رها میسازد. تنها در تنهایی خود است که فارغ از حرف و حدیث دیگران، به صدای دل خود گوش میدهیم و برای راضی کردناش بار سفر میبندیم. برای آواره نبودن در بین آغوش دلبرکان این دنیا، ابتدا باید در تنهایی خود، عطر آغوش دلبر خیالیمان را ببوییم تا به زمان گشوده گشتن آغوشها، در میان بویها گیج و سردرگم نباشیم. تا زمانی که ندانیم از این دنیا چه ميخواهیم، لباسی تن معشوقمان نمیدوزیم و لاجرم هر کسی را با هر لباسی میپذیریم.
…
February 29, 2008
وجود این همه وبسایت و این همه حرف دقیقا مانند آن است که از ارتفاع صدمتری بالای زمینی که مسطح فرض میشود به همهی مردم بنگری که با هم در حال حرف زدن هستند. صدای هیچکس بیش از دهمتر آنطرفتر نمیرسد. تنها صدای آنانی که بر روی منبر میروند دو یا سه برابر دیگران به اطراف پخش میشود اما نتیجهی بالای منبر بودنشان در نهایت تفاوتی با بقیه ندارد جز اینکه آنی که بر روی منبر میرود بیشتر انرژی مصرف میکند و یا همان اصطلاح معروف..
…
February 28, 2008
همه از رسیدن به دریا سخن میگویند اما کسی از خستهکنندگی دریا حرفی نمیزند چرا که هیچکس تا ابد بر دریا منزل نمیکند تا خوابآلودگی آن را دریابد. همه از ستاره شدن سخن میگویند اما کسی از تنهایی ستاره حرفی نمیزند چرا که هیچکس ستارهای نگشته است تا به بیکسی ستاره پی برد. همه ادعا میکنند، همه پرحرفی میکنند، و اندیشههای دیگران را نشخوار میکنند. همه از رهسپار شدن به سوی هدفی خیالی که زاییدهی ذهن گذشتگان است ناخودآگاه و بیآنکه بیاندیشند که در پس رسیدن به این هدف چه چیزی در انتظار آنهاست سخن میگویند اما کسی وجود ندارد که در همین جایی که هست خانهای بسازد و تمام خوشیهای دریا و ستاره شدن را به منزلاش بیاورد. چرا که کسی توان تخیل و موجودیت بخشیدن به آن را ندارد و لاجرم همه با به سوی دریا و ستاره رفتن، در خیال خود دریا و ستاره میشوند. من اما نه به سوی دریا رهسپارم و نه در فکر درخشیدن در آن تاریکی بیانتهایم. من بیهیچ ادعایی و بیهیچ حرفی، در همین سکوت صبحگاهی، از پس شبی طولانی، در میان بوی تنات، جان میگیرم تا نور و آرامش هدیه کنم.
پ.ن. دیدم همه مثلا از رسیدن به هدف (معشوق) حرف میزنند، فیلم می سازند، کتاب مینویسند. اما مشکل بزرگ بعد از رسیدن به هدف به انسان رجوع میکند و هیچگاه این انسانها نمیتوانند صحنههای بعد از رسیدن را نشان دهند چرا که خود یا به آنجا نمیرسند و یا اگر هم رسند بعد از رسیدن فراموش میکنند که چرا به آنجا آمده بودند. همه ادعا میکنند و بر روی پایههای این ادعاهای واهیشان خانهای زرین میسازند اما پس از مدتی این خانههای زیبا بر سرشان آوار میشود.
…
February 27, 2008
تماسهای شما باعث شد پست اخیر را بردارم.